#در_انتظار_چیست_پارت_177

ارسلان با شوک به صورت معمولی و پیروزمندانه‌ی اردلان خیره شد. ارسلان نیز از لب پنجره پایین آمد و مقابلش از حرکت ایستاد و با‌‌ همان لحن خسته و گرفته‌اش گفت:

- گفتم بهش اعتماد نکن... ببین همیشه به‌خاطر این اعتمادت شکستی!

بغض گلویش را‌‌ رها نکرد و ادامه داد:

- حتی بعدا هم می‌شکنی، بار‌ها به‌خاطر اعتمادت شکستی... از عشق شکستی... بازیت دادن و تو راحت بازی خوردی.

سپس رو به آسمان فریاد کشید:

- خد... ا! این‌قدر راه من رو آوردی حماقتا و بازیچه‌بودن‌هام رو بهم نشون بدی؟ چرا خدا چر... ا؟

اردلان تند سرش را به زیر انداخت و کلمات را پشت سرهم با مهارت خاصی بیان کرد:

- داداش به خدا نمی‌خواستم بگم... وقتی لو رفتم و دیدم که نمیشه کاریش کرد مجبور شدم بگم وگرنه اخراجم می‌کردن.

چشمان ارسلان با خشم بسته شد و از اعتمادش به این وروجک شیطان پشیمان شد. هرچه کرد تا بتواند بی‌گناهی خود را ثابت کند نشد؛ در واقع نمی‌خواست که این کار را کند؛ چراکه برادرش اخراج می‌شد و برای یک عمر بدبخت می‌گشت. آن روز از خود گذشت و برای اردلان تحقیر و کوچک‌شمردن را به جان خرید، حتی سرزنش‌های پدر و مادرش که بیشتر از همه‌چیز عذابش می‌داد.

اشتیاقش برای درس‌خواندن کم شده بود و دیگر به راحتی درس نمی‌خواند. قهر و دعوای بدی نیز با اردلان کرده بود و اعصابش حسابی به هم ریخته بود. ارسلان نیز پا به پای او می‌سوخت؛ اما بیشتر برای ندیدن نگار. شب‌ها وقتی ارسلانِ گذشته خواب بود، ارسلان لب پنجره به مهتاب می‌نگریست و چهره‌ی نورانی نگار را در آن می‌یافت. خاطرات آن روز‌ها لحظه‌ای آرامش نمی‌گذاشتند. چهره‌ی نگار برایش گنگ شده بود و این موضوع به حد زیادی آزارش می‌داد؛ طوری که بزرگ‌ترین درد دنیا را به یاد نیاوردن چهره‌ی نگار می‌دانست. با خود می‌اندیشید که آیا اکنون در زمان حال چه می‌گذرد؟ آیا نگار از ندیدنش آزرده و دلتنگ است؟ و هر بار پاسخ پرسشش را با پوزخند می‌داد.

آن سال ارسلان در کنکور قبول نشد و به خدمت سربازی رفت. دوسال سخت را دوباره در سربازی گذراند، دوبار طعم کشیک‌دادن و تحقیر و توهین را چشید. فرمانده‌ی بسیار عبوسی داشتند. افتخارش این بود که می‌تواند به راحتی آدم بکشد، افتخار می‌کرد که در جنگ‌های زیادی شرکت کرده و آدم‌های زیادی کشته. آن همه وحشی‌گری و خوی حیوانی‌اش را نیز به پای اسلام و وطن می‌گذاشت.

سال‌های قبل جوانان باغیرت ایرانی برای وطنشان به جنگ پرداختند تا دست دشمن نیافتد و ناموس وطن را در اسارت نبینند؛ اما آن روز‌ها دفاع جای خود را به اهداف و ماموریت‌های محرمانه سیاسی داده بود و این آقایان به اسم وطن حسابی جنون غیرانسانی خود را سیراب می‌کردند. بار‌ها شده که در کشورهای اطراف، مانند افغانستان پرسه بزنند و عده‌ای را درحال مرگ ببینند؛ اما به سادگی از آن‌ها بگذرند و بی‌اعتنا باشند. مردم در کشورهایی که آنان به‌خاطر اهدافشان جنگ‌هایی را کش می‌دادند یا درست می‌کردند، درحال مرگ بودند. کودکان در بی‌آب و بی‌غذایی دست و پا می‌زدند. چهره‌ها در ده‌سالگی پیر و چروکیده بود؛ سیاه و خاکی، پیراهن‌های پاره و کهنه. زنان بی‌گناهی که به دست این جنگ‌ها کشته می‌شوند. مردمان بی‌گناهی که تنها جرمشان قربانی‌بودن بود. جنگ چهره‌ی بسیار زشتی داشت؛ اما این آدم‌های به اصطلاح وطن‌دوست، از همبستری با این پیرزن عجوزه گویی لذت وصف‌ناپذیری می‌بردند. ارسلان نیز دوسال از عمر خود را میان این افراد رشد کرده بود.


romangram.com | @romangram_com