#در_انتظار_چیست_پارت_176
با بازشدن در سرش را از روی ورق برداشت و با اخم ظریفی ابتدا به ارسلان و بعد به اردلان خیره شد. قلم را به روی میز رها کرد و معترضانه از جای برخاست:
- چه خبرته آقا؟ مگه اینجا طویلهست همینطور سَرِته انداختی پایین آمدی تو؟
لهجهی شمالی را میان لهجهی تهرانی قاتی میکرد و به زبان میآورد. ارسلان سکوت کرد و تنها با نفرت و خشم به او نگریست. مدیر که جعفری نام داشت، با قدمهای کوتاه به آنان نزدیک شد و مقابلشان از حرکت بازماند و با همان لحن تند به روی اردلان کرد و گفت:
- این همان برار (برادر) پشتکنکوریتهها رادمهر؟
اردلان سری تکان داد و با نگاه موذیانه به ارسلان و مدیر نگریست. ارسلان نیز که از دیدن این صحنهها بسیار ناراحت بود، لبهی پنجره نشسته و به بیرون مینگریست و زیرلب غرغر میکرد. نگاه ارسلانِ گذشته پر از شک شد. نگاهش را بین جعفری و صورت عبوسش و اردلان و صورت مرموزش تاب داد:
- برادرم کاری نکرده... اون هرچی باشه دزد نیست، فهمیدی آقای به اصطلاح محترم؟
جعفری دستی به کمربندش برد و همانطور که شلوارش را بالا میکشید با صدای جدی و نیش دارش گفت:
- اما این آق اردلان شِما که چیز دِگه مِگه!
دیگر شکش به یقین بدل شد که کاسهای زیر نیمکاسه است.
- چی؟
پوزخند بزرگی به لبهای جعفری آمد و با همان نیش کلامش ادامه داد:
- میگوئه که برارم کنکور دارهو؛ برای خِرید وسایل دَرسَش پول نیاز داشتهو، مِنِ مجبور کرده دزدی کنم تا بتانه بره خودش دفتر و کتاب بَییره (بگیره).
romangram.com | @romangram_com