#در_انتظار_چیست_پارت_175
- حرفش رو گوش نکن میگم... اَه!
اردلان سرش را به زیر انداخت و با بغضی ساختگی گفت:
- بگم داداش؟
لبخند مهربانی به روی لبهایش جای گرفت:
- میشنوم داداشی.
و سپس ماجرا را برایش تعریف کرد. چندروز پیش در مدرسه خانم معلمی به جای معلم قبلیشان به سرکلاس آمده بود. خانم که امیری نام داشت، بسیار جوان و خوشپوش بود. صورت گردی داشت که همیشه آراسته بود و رژلب سرخرنگی آن متمایز میکرد. اندام کشیده و برجستهی خانم امیری، پشت مانتوی مشکی کوتاهش تمام غــریـ ـزهی آن کودکان تازه به بلوغ رسیده را تحریک میکرد. اردلان که از همان ابتدا چشمش خانم امیری را گرفته بود، در پی شیطنتها و اذیتکردنهای سر کلاس که به سبب خودنمایی بود، از کلاس اخراج شد و به بیرون انداخته شد. او حس میکرد که بسیار برای دیدن چهرهی زیبا و پوست سفید و کشیدهی خانم امیری اشتیاق دارد؛ اما از طرفی بهخاطر رفتار بد او ناراحت و در هم رفته بود. شب آن روز خواب به چشمان اردلان نمیآمد. چهرهی خانم امیری، به همراه صدای بسیار نرم و دلنشینش مدام در ذهنش منعکس میشد. او که تاکنون این احساس را تجربه نکرده بود، از شیرینیاش تا صبح بیدار ماند و مدام خیالپردازیهای گوناگون و حتی بیشرمانه کرد. با آنکه سن زیادی نداشت؛ اما به لطف فضای فرهنگی مدرسه، تمام چیزهایی را که نباید یاد میگرفت یاد گرفته بود و از خیلی چیزها اطلاع داشت. معلم قبلیشان نیز که یک مرد بددهنِ عبوس بود، اصطلاحات و دایرهالمعارف فحشهایش را تکمیل کرده بود. بسیار از او متنفر بود. در دل همان فحشهایی را که بهخاطرش یاد گرفته بود نثارش میکرد. عقدهی عجیبی از تنبیهها و آزار و اذیتش در دل داشت که او را کاملا تغییر داده بود.
فردای آن شب تصمیم گرفت که سر کلاس ساکت بنشیند تا مبادا از کلاس اخراج شود و از دیدزدن خانم امیری محروم بماند. همکلاسیهایش از بیسر وصدابودنش بسیار متعجب بودند؛ اما او با لذت بینظیری به او مینگریست و احساس خوشایندی را تجربه مینمود.
آن روز نیز به همین منوال گذشت. روز بعد قبل از اینکه با رفقایش به دستشویی مدرسه بروند و سیگاری بکشند، سرکی در دفتر کشید و با چشمان حیران و متعجب به خانم امیری نگریست که بازوی مرد جوانی را در آغوش کشیده و دارد با مدیرشان حرف میزند. خشم تمام وجودش را فراگرفته بود و حس بسیار بدی پیدا کرده بود. شاید برایتان تعجبآور باشد که کودکی در آن سن سیگار بکشد؛ اما تعجبآورتر از آن و دردناکتر از آن این است که سن سیگار هماکنون به هشت سالگی نیز رسیده و این عمق فاجعه است که از دل خانواده و مدرسه آب میخورد.
خشمگین به دستشویی پناه برد و سیگاری دود کرد. از یکی از همکلاسیانش جویای اتفاق در دفتر شد و متوجه شد که آن مرد همسر خانم امیری بود. شکست خورده و پژمرده به کلاس رفت و همانند کسانی که از چیز بزرگی ناراحت باشند، بیصدا و ساکت بغض کرد و به حرفهای او گوش سپرد؛ اما کینه و نفرتی عجیب نسبت به او در دلش جای داده بود. نمیدانست چرا؛ اما او را مقصر میدانست. روح و ذهنش بسیار آزرده شده بود و نمیتوانست آن همه شکست را تحمل کند، آن هم با سن کمش. نگاهش به کیفپول چرمی زنانهی خانم امیری افتاد که به روی میز بود و لحظهای بعد در کیف بزرگش جای گرفت. فکر شومی به سرش زد و تصمیم گرفت که انتقام کوچکی از او بگیرد.
زنگ که خورد، مانند همیشه خانم امیری کیفش را در کلاس جا گذاشت. اردلان که میخواست تمام پولهای او را بگیرد و وسایل مهم در کیفش را نیز خراب یا ناپدید کند، بعد از خارجشدن همه به سراغ کیف رفت؛ اما از شانس بد او، همکلاسیاش که بسیار دهنلق بود، او را دید و ماجرای دزدی اردلان را به خانم امیری اطلاع داده بود. خانم امیری نیز او را به دفتر خواند و با او دعوای شدیدی کرد.
اما چیزی که اردلان به زبان آورد، کمی دلش را به درد آورد و سوزاند. دروغی که آن روز ارسلان ازش بیخبر بود. او این ماجرا را به شکل دیگری برای ارسلان توضیح داد و تمام جریانات را به گردن همان دوست دهنلقش انداخت و گفت که کار اوست و به گردن من انداخته تا بتواند انتقام باختش در بازی فوتبال را بگیرد.
ارسلانِ گذشته که از این ماجرا و بیعدالتی که در حق برادرش شده بود بسیار خشمگین و آزرده بود، سریع شال و کلاه کرد و همراه با اردلان به مدرسهی دولتیاش رفت. اخم غلیظی میان ابروهایش بود و صورت جوانش هنوز کامل ریش در نیاورده بود، بلکه جوانههای تازهروییده و پراکنده گاهی صورتش را پر میکرد. جزء کسانی بود که دیر ریش در آوردند و معمولا پدرشان اجازهی اصلاح با تیغ را به آنها نمیداد. ارسلان نیز همراهشان رفت. با آنکه ماجرا را میدانست و از عاقبتش آگاه بود؛ اما همچنان حرص میخورد و سعی داشت به خودش بفهماند که نباید گول یک الف بچه را بخورد. در دفتر را با شدت باز کرد و واردش شد. مدیر مدرسه که مردی کوتاهقد و عقدهای بود، پشت میز نشسته و در حال نوشتن چیزهایی در ورقهای بود. قد کوتاه و اندام درشتی داشت. شکم برآمده و فربه، صورت گردی که رویش تهریش خاکستریرنگ کوتاهی نشسته بود، ابروهای خاکستریرنگ و همینطور موهای کمپشتی که وسطش تاس بود. کت و شلوار طوسیرنگی به تن داشت و با ژست خاصی در حال نوشتن چیزهایی بود. ژست کسانی را گرفته بود که گویی خیلی بارشان است. عینکی نیز به چشمانش زده بود و قلم را در دستش تاب میداد؛ حال که در زندگی جز عقدهای که از کودکی به روی دوشش بود چیزی یادگار نداشت و بهخاطر کتکهایی که از پدرش خورده بود، حسابی برای تربیت این کودکان میکوشید؛ آن هم به روش پدرش. او خود را باتربیت و با ادب میدانست و فکر میکرد که همهی اینها را مدیون پدرِ جلادش است که او را با تنبیههای شدید بدنی و ناسزاهای رکیک از کارهای بد دور میساخت و او را برای اشتباهاتش کوچک و تحقیر مینمود؛ برای همین او نیز به این نتیجه رسیده بود که تربیت خوب و شخصیت ممتازش را مدیون آن روزها و پدرش است؛ درحالی که خود به موجود پلیدی میمانست که لنگه ندارد. خبیثانه کودکان بیپناه و رنجور را زیر بار کتک میگرفت و آنان را برای کار کرده و ناکرده تنبیه میکرد. به اصطلاح مدرسه دولتی بود و تنبیه بدنی نیز ممنوع بود؛ اما او خود را همانند پدری برای این بچهها میدانست که میتواند هرجور که خودش و در ذهن کوچک خودش صلاح میبیند آنان را تربیت کند و به اصل «پرورش» که مهمتر از «آموزش» به حساب میآمد عمل کند.
romangram.com | @romangram_com