#در_انتظار_چیست_پارت_174

ناخودآگاه تمام احساس و ذهنیت‌های ارسلان کوچک در ذهنش منعکس شد: «کاش به من نیز توجه می‌کرد! اصلا چرا تا بابا آمد‌‌ رهایم کرد؟ انگار نه انگار تا همین چنددقیقه پیش در آغوشم کشیده بود.» لبخندی زد و از ذهنیت‌های یک کودک نه‌ساله به خنده آمده بود. آن روز‌ها به سختی گذشتند، ارسلان نیز پا به‌ پای آن روز‌ها پیش رفت، شاید چندین‌سال را پشت سر هم دید. از اینکه در گذشته افتاده و به اسارت در آمده بسیار شگفت‌زده و ترسان بود و همین‌طور کلافه.

آن روز ارسلان به نوزده‌سالگی رسیده بود و درسش را تمام کرده بود. آن سال در کنکور قبول نشده بود، ذهنش بسیار درگیر این بود که چه رشته‌ای را انتخاب کند و به کدام رشته علاقه دارد. مادرش وکیل بود و امید نیز سردبیر گشته بود.

اردلان بزرگ شده بود. یازده‌سال داشت و به پنجم ابتدایی می‌رفت. برخلاف ارسلان درسش بسیار ضعیف بود و بازیگوشی‌هایش رنگ و بوی دیگری داشت. همیشه دچار دردسر می‌شد و از تنها کسی که کمک طلب می‌کرد ارسلان بود. آن روز نیز آتشی سوزانده بود و پیش ارسلان آمده بود. حالت چهره‌ی پرشرارتش مظلوم‌تر شده بود و خود را به غصه زده بود؛ درحالی که در دل لبخند خبیثانه‌ای داشت! ارسلان در اتاقش بود و میان تخت دراز کشیده در حال خواندن درس‌های آن سالش بود. روز قبل مادرش برایش مشاوری گرفته بود و بعد از گفت‌وگو و چند تست به این نتیجه رسید که روان‌شناسی را بسیار دوست دارد و می‌تواند در آن موفق شود.

برای همین انرژی و نیروی عجیبی را در خود حس می‌کرد. اشتیاقش به درس خواندن افزایش پیدا کرده بود و او را موجاب می‌کرد که با جدیت بیشتری درس بخواند. خود نیز کنار ارسلان گذشته نشسته بود و با کنجکاوی به کتاب‌ها می‌نگریست تا ببیند آن روز‌ها چه‌گونه درس می‌خواند. کمی ریش و مو‌هایش بلند شده بود؛ مخصوصا مو‌هایش. در این ده‌سال هرچه کرد نتوانست مو‌ها و ریش‌هایش را اصلاح کند. موهای پریشان و بلندش تا بالای شانه‌اش رسیده بود و ریش‌هایش نیز تاکنون به این حد نرسیده بود. رشد کندی داشت؛ اما این زمان نیز برای به این ریخت درآوردنش کافی بود!‌‌ همان لحظه اردلان با تقه‌ای به در وارد شد. هرگاه کاری با ارسلان داشت، با احترام پاپیش می‌گذاشت و سعی می‌کرد نظرش را جلب کند؛ وگرنه درحالت معمولی بدون آنکه دری بزند وارد می‌شد. ارسلانِ گذشته، سرش را از کتاب برداشت و با استیصال به اردلان خیره ماند:

- باز چی شده؟ چرا باز این ریختی شدی؟!

کمی به جلو آمد و همان‌طور که سرش را به زیر افکند بود، با حالت شرمسار و مظلومی گفت:

- هیچی داداش، باور کن.

ارسلان تازه آن روز را یادش آمد. با شتاب از جای برخاست و با آنکه می‌دانست صدایش به گوش کسی نمی‌رسد و بار‌ها این کار را کرده، به روی ارسلانِ گذشته با صدای تقریبا بلندی گفت:

- باور نکن حرفش رو... باور نکنیا، باز گند زده.

با نگاه گرفته‌اش به صورت اردلان خیره شد و صدای ارسلانِ گذشته به گوشش بازتاب پیدا کرد:

- من که می‌دونم یه چیزی شده وروجک! بیا بشین پیش داداشی ببینم چی شده؟

دفتر و کتابش را جمع کرد و اردلان را جای داد. ارسلان همچنان دست‌بردار نبود:


romangram.com | @romangram_com