#در_انتظار_چیست_پارت_173
تصمیم خود را گرفته بود، به مغز و قلبش دستور داده بود که حتی برای لحظهای هم که شده به ارسلان فکر نکنند و ساکت باشند؛ اما مدام با سرپیچی از دستور مواجه میشد و مجبور میشد که کمی خشونت به خرج دهد. تصورات و تفکرات و حرفهای زیادی در ذهنش تلنبار شده بود.
او ناامیدانه به مسائل مینگریست. دیگر حتی از حمایتش از دیگران نیز ناامید شده بود. میگفت:« تا چه حد میتوانم نجاتشان دهم؟ قدرت دارم درست، نیرو دارم درست؛ اما مگر یکی دو نفر هستند؟ هرچهقدر هم تلاش کنم جمع عظیمی از آنان در فقر و نداری میسوزند. اصلا این زندگی برای چه بنا شده؟ که یک عده دوبرابر تمام مردم ایران سرمایه داشته باشند و مردم ایران در فقر دست و پا بزنند؟
خدایا تو را به کرمت شکر! چرا مرا به این دنیای مسخرهات آوردی که عاشقم کنی و ناگاه یادم بیاندازی که... آه! کاش فقط بمیرم، همین.» نگاهش بیرنگ بود؛ گویی تمام منظرههای زیبای هستی مقابلش رنگ باخته بودند. مانند تلویزیون سیاه و سفید همهچیز را خاکستری میدید. وقتی وارد عمارت شد، بیشتر کودکان به پیشش رفتند و شادیکنان دورش جمع شدند. به سختی لبخند بسیار کوچکی به لب نشاند و سعی کرد که بیحوصلگیاش را کمی فراموش کند. به سر تکتکشان بـ ـوسه زد و سعی کرد از کارهای آن روزشان بپرسد. خدمتکاری نیز برایش چای و کیک شکلاتی آورده بود؛ اما نگار حتی لقمهای نیز میل نکرد، حس میکرد چیزی از گلویش پایین نمیرود. لبانش خشک شده بودند و چروک زنندهای رویش نشسته بود. پوست لبش گویی به خشکی از هم باز شده بود. صورتش رنگپریده و زردرنگ بود؛ مانند برگ شکسته و زردرنگی که به زیر پا تنها محکوم لهشدن است. پف وحشتناکی زیر چشمانش نشسته بود که حاکی از بیدارماندن دیشبش بود. خستگی تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود؛ اما خواب به چشمان سوخته از اشکش نمیآمد. عمارت بسیار بزرگ بود؛ اما ساده و دلنشین. آشپزخانهی بزرگی داشت که گوشهی سمت چپ پذیرایی بزرگ به چشم میخورد. طبقهی دوم عمارت از اتاقهای یک اندازه که هرکدامشان شش در دهمتر بودند پر شده بود. فرشها و قالیچههای زیبا به روی زمین به چشم میخورد. فرشها برای اصفهان بودند و از رنگهای کرم و قهوهای تشکیل میشدند. دیوارها گچکاریشده و سفیدرنگ بود.
اتاق بزرگی نیز مخصوص تماشای فیلم درست کرده بودند و پردهی کوچکی نیز در آن برای تماشای فیلم وصل کرده بودند. ساعتی در روز برای کودکان برنامههای کودک و انیمشینهای جذاب میگذاشتند و آنان نیز از این برنامههای زیبا و تفریحات لذتبخش که تا آن روز از آنان محروم شده بود، بسیار خوشنود و شگفتزده میشدند. و واقعا چه دردناک بود؛ فاجعهای که به راحتی از آن میگذریم.
ارسلان همچنان قدم میزد و پشت سر هم سیگار دود میکرد. اشک به روی صورت غمزدهاش خشک شده بود و دیگر از بیرون اشک نمیریخت، بلکه به مصیبتی بدتر دچار شده بود؛ از درون اشک میریخت و خود را میخورد.
تمام راه را پیاده با خانه بازگشت. حال و روزش کاملا از چهرهاش معلوم بود. موبایلش بارها توسط شینا زنگ خورده بود و او ردش کرده بود. به خانه رفت و تصمیم گرفت دوشی بگیرد. زیر آب سرد، در هوای زمستانزدهای که در راه بود، تن تبدارش را حل کرد. احساساتش بسیار درهم شده بودند؛ از خشم گرفته تا دلتنگی و نفرت و عشق، برایش همه یکرنگ شده بودند. میان دوش روحش به پرواز در آمد و به سالهای قبل سفر کرد. خود را دید که در آغوش مادرش درحال گریستن بود. نه سال بیش نداشت و بسیار پر شر و شور بود. آن روز نیز از درخت نارنجی به زمین افتاده بود و زانوی پای چپش کبود شده بود؛ اما مادرش به جای سرزنشش او را نوازش میکرد و از او میخواست که آرام باشد تا کاری برایش کند.
ناخودآگاه با دیدن آن صحنه لبخند تلخی به لبش آمد. حسرت خورد که مادرش پیشش نیست. قدم به جلو نهاد و مقابل ارسلان کوچک زانو زد و دستش را به روی صورتش گذاشت؛ اما دستش از او رد میشد. ناگاه ترسی به جانش افتاد:« نکند مُرده باشم؟ هرچند که گفتهی نگار مرا کشت؛ اما اگر جسمم نیز مُرده باشد چهگونه اردلان را از آن مخمصه نجات دهم؟ از طرفی... من هنوز ته دل امید کوچکی برای رسیدن به نگار داشتم، نکند به راستی این روح بیجسم من است که از تنم جدا شده؟»
ریحان، مادر ارسلان، او را به داخل خانه برد و دست و رویش را شست تا گریهی دردانهاش بند بیاید. اردلان یکسال بیشتر نداشت و در خواب به سر میبرد. خانهی ویلایی زیبایی داشتند؛ حیاط مربعشکل کوچکی که اطرافش دو باغچه قرار داشت و درونش گلهای رنگارنگ و خوشبو؛ همچون لاله و نرگس و همچنین گل موردعلاقهی ریحان، بنفشه، کاشته شده بود.
درختان پرتقال و نارنج نیز وسط باغچه به چشم میخورد و چند نهال کوچک نیز اطرافشان روییده بود. موزائیکهای کف حیاط خاکستریرنگ بودند که لکههای مشکی و سفید رویش به چشم میخورد. خانهی ویلایی آنان، با نمای آجرکاریشدهی کرمرنگ از بیرون دیده میشد.
سکوی کوچکی نیز مقابلش قرار داشت که با دوردیف راهپلهی چندپلهای به بالا میرسید. موزائیکهای سکو کرم تیره بودند که رویش لکههای مشکی و سفید جا خوش کرده بود. از راه پلهها تا در ورودی خانه یکمتری فاصله داشت. در ورودی شیشهای و از جنس آلومینیوم بود.
خانهی زیاد بزرگی نبود؛ صدمتر بود و دو اتاق خواب چسبیده به هم داشت. پذیرایی لوزیمانندی که به سادگی آراسته شده بود و چندجفت پشتی قرمزرنگ به دیوار آن تکیه داده بودند، میان آن یک دست مبل سبزرنگ ساده نیز وجود داشت. دقیقا سمت چپ پذیرایی، آشپزخانه بود و کمی آن طرفتر اتاق خوابها و سرویس بهداشتی. فرش قرمزرنگی که گلهای رنگارنگ رویش بود، زیرپا داشتند. ارسلان کوچک با مادرش بعد از شست و شوی صورتش و پاککردن اشکهایش به روی مبل نشستند و ریحان با ملاطفت پایش را پمادی مالید و آن را با باندی پارچهمانند بست. آرام نوازشش میکرد و او را در آغوش کشیده بود.
ارسلان با دیدن خانهی قدیمیشان حس کودکی و شادابیاش برانگیخته شده بود؛ اما فکر به نگار و این حالتش نمیگذاشت از این حس خوشایند لذت ببرد. همان موقع امید با دستان پر به خانه آمد. نان لواش بلندی در دست داشت که عطرش در لابهلای بوی گلی که در خانه همیشه حس میشد پیچیده بود. ریحان گویی ارسلان را فراموش کرده باشد، رهایش کرد و به خوشآمدگویی امید شتافت. آن روز ارسلان از این کار مادرش بسیار به حسادت افتاده بود؛ اما اکنون با دیدن خود و مادرو پدرش لذتی عجیب و وصفنشدنی در دلش رخنه کرده بود. به حال آن روز خود خندهای کرد و گوشهای منتظر نشست تا ببیند بعدش چه میشود! انگار که ذهنش به سختی یاریاش میکرد.
romangram.com | @romangram_com