#در_انتظار_چیست_پارت_172
کاش لحظهای از این کابوس لعنتی چشم وا میکردم و مادرم مانند همیشه سراسیمه به اتاقم میآمد و میان آغوش پرمهرش جایم میداد. فردایش نیز اسفندی برایم دود میکرد و با زغال سیاهرنگش پیشانیام را رنگی میساخت.»
بغض حتی اجازهی درددل در ذهنش را نیز به او نمیداد، دود غلیظ از لابهلای کلاف پیچیده در گلویش رد میشد و خود را به ریههایش میرساند. اشکهایش تمام صورتش را خیس کرده بود. تنها خود و خدای خود میدانستند که تا به چه اندازه مُرده است، که چهگونه به یکباره در قماری تمام دارایاش را از دست داده، تمام داراییاش... نگار!
نگار نیز بعد از جداشدنش از ارسلان، میان راه بغضش به او غلبه کرد و ترکید؛ ناخودآگاه صدای هقهقش او گرفته بود و باعث شد که دانشجویان به بیرون بیایند و متعجب به او بنگرند. نرگس و نسرین او را دور کردند و زیربغلش را گرفتند؛ اما او تنها میخواست که خود را خالی کند، اشک بریزد و از ته دل زار بزند. چهقدر برایش زدن آن حرفها سخت بود.
با تمام توانش سعی داشت که هقهقش را بند بیاورد و غرور از دست رفتهاش را بیشتر از این نشکاند؛ اما نمیتوانست و کمکم به این نتیجه رسید که نمیخواهد! چرا که دیگر غرور به چه کارش میآمد بدون نفس؟ بدون زندگی؟ بدون عشق! نرگس و نسرین او را دوباره به همان مکان، یعنی نیمکت بردند. گریههایش اوج گرفته بود. هر دو او را آغوش کشیدند و سعی در آرامکردنش را داشتند. نسرین میان همدردیاش گفت:
- گریه نکن دیگه عزیزم. خب چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ ارسلان کاری کرده؟
نگار ناگاه از عصبانیت سرخ شد و خون به رگهایش هجوم آورد، هقهقش قطع شد و با خشم به نسرین نگریست:
- دیگه حتی نمیخوام اسمش رو بشنوم، مفهومه؟ با هردوتونم!
نرگس با تعجب رو به سویش کرد و گفت:
- اِ وا! چرا نگار؟ شما که با هم خوب بو...
با غرش میان حرفش پرید:
- دیگه تموم شد نرگس! ادامه نده!
با همان صورت غمگرفته و بسیار پژمردهاش به کلاس رفت و کیف خود را برداشت. بدون توجه به پرسشهای همکلاسیانش راه خانه را در پیش گرفت و آنجا را ترک کرد. تصمیم گرفت قبل از خانه سری به بچهها بزند شاید روحیهاش بهتر شود و بتواند ماجرا را کمی فراموش کند.
romangram.com | @romangram_com