#در_انتظار_چیست_پارت_171

ارسلان چشمانش قد کاسه گرد شده بود. دیگر نمی‌توانست ناباوری خودش را پنهان کند و ناگاه احساس غریب و بسیار تلخی را در دل احساس کرد؛ طوری که در جانش نفوذ کرد و به چشمان مردانه و مشکی‌رنگش اشک هجوم آورد. با بغض نابه‌هنگامی که سعی در پنهانش داشت، با بهت و ناباوری گفت:

- چی؟... چی میگی نگار؟... منم ارسلان... چرا با مَـ....

حرفش با کلام نگار قطع شد و احساس کرد که تیر خلاص در پیشانی‌اش جای خوش کرده:

- تو هرکی می‌خوای باش... ولی برای من هیچی جز یه بازیچه نبودی! نریمان بهت درست گفته بود.

سپس ناخودآگاه پوزخند بزرگی به لب نشاند و گفت:

- خوش گذشت... هری!

ارسلان گویی لال شده بود، نمی‌دانست که چرا به یک‌باره احساس کرد که وجودش از روح تهی گشته؛ انگار که روحش به پرواز در آمده باشد و او را ترک گفته باشد. قلبش مانند تنگ بلوری و کوچکی که از دست صاحبش به زمین می‌افتاد و می‌شکند، خُرد شده بود و ماهی جانش در حال دست و پا زدن و جان‌دادن بود. قطره اشکی از اعماق درد به روی گونه‌اش چکید، در چشمان بی‌رحم نگار نیز اشک جمع شده بود؛ اما به شدت سعی در مخفی‌کردنش داشت. دانه‌های مروارید یکی یکی و دانه دانه به روی صورت ارسلان چکیدند و صدای شکستنش در گوش‌های نگار منعکس شد. از جای برخاست و او را ترک کرد. ارسلان ماند و یک دنیا پر از اشک و آه و ناباوری. سؤالاتی که به ذهنش هجوم آورده بودند بسیار دردناک بود و او را کلافه کرده بود. که چرا رفت؟ که چرا باید با او بازی می‌کرد؟ که مگر شکاندن قلب من چه منفعتی برایش داشت؟ هزاران سؤال که روحش را به اسارت می‌گرفتند و او را به مرگ می‌رساندند.

برای آنکه بتواند تنها باشد، دانشگاه را ترک کرد و رفت. تا به آن روز سیگار نکشیده بود؛ اما امروز ناخودآگاه از سوپری سر کوچه سیگار گرفته بود. و گاهی چه‌قدر مردبودن دشوار است! مردی که نه می‌تواند به آغوش رفیق پناه ببرد و نه خود را برای خانه و خانواده لوس کند تا نازش را بخرند و از دردش بکاهند. مردی که حتی اشک‌ریختن برایش گـ ـناه محسوب می‌شد. تنها راهی که می‌توانست کمی از بغض خود را قورت دهد، چیز بی‌ارزشی مانند سیگار بود. با تردید به سیگار سفیدرنگ با فیــلتــر قرمزش نگریست. اشک دیدش را بسیار کدر کرده بود؛ آن‌قدر کدر که گویی جهان در خاموشی به سر می‌برد.

تندتند اشک‌هایش را پس می‌زد؛ اما مگرفایده داشت؟ در گلویش چیزی به بزرگی کوه سنگینی می‌کرد. وای که چه‌قدر برایش سخت بود! حرف‌های نگار مدام در ذهنش منعکس می‌شدند و شدت اشک‌هایش را بیشتر می‌کردند. سیگار را میان لب‌هایش گرفت. صدای نگار می‌آمد؛ همانند فردی که مقابل صخره‌ای فریاد کشد و مدام صدای انعکاس آن را زمزمه کند:« مگر چه کرده بودم لعنتی؟ مرا و این قلب بی‌کسم را‌‌ رها کرده‌ای؟ باور کنم که رفته و مرا به بازی گرفته‌ای؟‌ ای یار...‌ای یاری که تنها صاحب قلبم بودی،‌ ای یاری که تمام دین و ایمان را ربودی و مرا به خود وابسته کردی... کاش می‌شد به دروغم که شده می‌گفتی تمامش شوخی بود... یک شوخی بد! یک شوخی برای اذیت‌کردنم... تو می‌دانستی که قلب من چه‌گونه در سینه می‌تپد هنگان لمس دستانت.

تو می‌دانستی که چه‌گونه برای با تو بودن تقلا می‌کنم. اکنون چه‌گونه آن جفت چشمان قهوه‌ای‌رنگ را فراموش کنم؟ آن چشمانی که هنگام دیدنم برق خاصی منتشر می‌کرد؛ یعنی آن نیز دروغ بود؟»

بغض امانش را بریده بود. شعله‌ی آتش سیگار را به یغما برد، تن سیگار سوخت و آتش گرفت؛ پوست خسته‌اش چروکیده شد و همانند گلی دم مرگ پژمرد. حجم غلظ دود، ارسلان را میان اشک‌های تند و بی‌محابایش به سرفه انداخت. گریه‌اش در حال اوج‌گرفتن بود و مدام در دل شکسته‌اش مرثیه سر می‌داد. سیگارش را بی‌ملاحظه به سرفه‌اش می‌کشید. با بغض سیگار می‌کشید؛ آنان که تجربه کرده‌اند می‌دانند که چه درد بزرگیست!

«چه‌گونه می‌شود که آن همه زیبایی، آن همه حرف‌های خوب و نگاه‌های لطیف؛ به یک‌باره به جهنمی دروغین بدل شود، آن قلب پاک و مهربان این‌گونه بی‌رحم داس خشم را به جگرم فرو کند؟ کاش لحظه‌ای دیگر از خواب برخیزم و ببینم جهانی که می‌خواستم در آغوشم است... نگار!


romangram.com | @romangram_com