#در_انتظار_چیست_پارت_170

- هرچی که هست مثل قیافه‌ی شما مسخره‌ست! اگه مجبور نبودم یه دقیقه هم این‌جا نمی‌موندم.

استاد با ابروهای درهم‌کشیده و فک منقبض‌شده از خشمش، قدم پیش نهاد و مقابل نگار از حرکت ایستاد. می‌خواست بداند چه‌گونه باید جواب این دخترک را بدهد تا هم ضایع نشود و هم دلش خنک گردد. برای همین با‌‌ همان لحن بد و صدای بلندش گفت:

- ببین تو رو خدا کی داره این حرف رو می‌زنه! آخه دخترک هرجایی تو کی باشی که با من این‌طوری حرف می‌زنی‌، ها؟ اصلا کی مجبورت کرده این‌جا بشینی؟ هرکی از ننه باباش خسته شده پا میشه میاد دانشگاه.

نگار نیز ابرو در هم کشید و با پرخاشگری از جای برخاست و با صدای بلند سرش داد کشید:

- حرف دهنت رو بفهم عوضی... فکر کردی نمی‌دونم چه جونوری هستی؟‌ ها؟ فکر کردی نمی‌دونم نصف دخترای این‌جا چه‌طوری نمره میارن؟ می‌خوای دهنت رو سرویس کنم آشغال؟

استاد اختیار از کف داد و دستش را بالا آورد تا بر فرق سر نگار بکوبد که ارسلان سر رسید و مشت محکمی حواله‌ی صورتش کرد. کل کلاس با صدای سوت و هورای بچه‌ها پر شده بود؛ اما دخترانی که به ناچار یا با میل به این خفت تن داده بودند و اکنون صحبت‌های نگار آنان را برآشفته کرده بود، تنها به بدگویی و غیبت دست زدند. استاد به زحمت بلند شد و با نگاه نفرت‌بار کلاس را ترک کرد.

اما هیچ اقدامی نکرد؛ چراکه شک داشت نگار چه می‌داند. ممکن بود نگار در عصبانیت کاری کند و او را از نان‌خوردن و البته چیزهای لذتبخش دیگر بیاندازد. ارسلان با‌‌ همان صورت درهم‌کشیده و برآشفته مقابل چهره‌های متعجب، بازوی نگار را به چنگ کشید و او را از کلاس خارج کرد.

نگار میان تقلا‌ها و صورت خشم‌آلودش به جایی نرسید و همراه با ارسلان کشیده شد. دانشگاه را ترک گفتند و در محوطه‌ی آن به روی نیمکتی نشستند. نگار همچنان اخم به چهره داشت و صحبتی به میان نمی‌آورد. حتی یک بار نیز به ارسلان نگاه نکرد تا مبادا طاقت از کف بدهد و همه‌چیز را دوباره فراموش کند. وقتی لحظه‌ای را که ارسلان شجاعانه مشت محکمی به صورت استاد زده بود یادآور می‌شد، از شجاعت و عشق ارسلان اشک دور چشمش جمع می‌شد و مدام خود را سرزنش می‌کرد که چه‌طور می‌تواند دلش را بشکاند و با او بدرفتاری کند؟ او عزیز جانش بود... جان! آن‌قدر دوستش داشت که گویی تمام عمر برای همین زنده مانده بود که دستانش را بگیرد، که آغوشش بگیرد، که زیر نوازش‌های مردانه‌اش غنج برود و دلش نرم و لطیف گردد. اکنون این معجزه را با دست خود باید سرکوب می‌کرد.

ارسلان نیز خشمگین بود. میان صورت مردانه‌اش چروک‌های ریزی دیده می‌شد؛ مخصوصا زیر گودی چشمانش. صورت کشیده و مردانه‌اش برای نگار بی‌‌‌نهایت جذاب بود؛ طوری که هیچ‌گاه به کسی این‌طور نگاه نکرده بود. اخم ریزی نیز به ابرو داشت که جذاب‌ترش می‌کرد. میان نفس‌های عصبی و کلام تندش به نگار نگریست و گفت.

- چته؟‌ ها؟ چرا با مردم دعوا داری؟ اون نریمان آشغال چیزی گفته؟ مادرت حرفی زده؟ اتفاقی افتاده؟

نگار با عصبانیت به چهره‌ی مردانه‌اش نگریست و با خشم گفت:

- به تو چه اصلا؟ مثل اینکه خیلی بهت رو دادم... دوست دارم این‌طوری باشم... دوست دارم با همه دعوا کنم... دوست دارم... تو هم نمی‌تونی بگی چی کار کنم چی کار نکنم.


romangram.com | @romangram_com