#در_انتظار_چیست_پارت_169

غم و غصه از هرطرف به سویش روانه شده بود. دیگر از شادی و سبک‌بالی خبری نبود و رخت بسته و ترکش کرده بود. غمگین در گوشه‌ای از تختش بغض کرد. روتختی میان مشت ظریف و زنانه‌اش مچاله شد و اشک از گوشه‌ی چشمش به روی گونه‌اش جاری شد. قطره اشکی به مژه‌های بلند و نمناکش چسبیده آویزان بود. با بغضی که قد کوه سنگینی می‌کرد، مصادف شده بود. به زحمت سعی می‌کرد که بغضش نترکد. لب‌هایش را به سختی روی هم می‌فشرد؛ آن‌قدر فشرد و لب گزید تا مبادا ناله‌ی هق‌هقش بیدار شود؛ اما نتوانست. بغض به ناگاه ترکید و لب‌های قفل‌شده‌ی نگار همراه با قطره اشکی که به مژه‌ی بلند و نمناکش چسبیده بود باز شد و به عمق درد چکید. پلک‌هایش را به روی هم فشرد و گریست. هق‌هقش آن‌قدر دردناک بود که از گوشه‌ی دهانش آب دهان جاری شده بود و به بیرون پرتاب می‌شد. زانو در آغوش کشید و سر به رویش گذاشت و بی‌خیال اشک ریخت. ناخودآگاه آسمان ابری شد، ناخودآگاه ابر‌ها سیاه شده و غریدند و ناخودآگاه با نگار همدردی کرده و باریدند. مو‌هایش افشان شده و پریشان بود. آن‌قدر برایش دل‌کندن از عشقی که تازه جوانه زده بود سخت بود که گویی با دست خودش قرار بود جان خود را بگیرد. مانند مادری بود که نوازد تازه به دنیا آمده‌اش را به یک‌باره مُرده می‌بیند و درحالی که هنوز بوی تنش در مشامش است و خنده‌های شیرینش چاشنی زندگی‌اش، باید با دست خود او را در قبر بگذارد و با او وداع کند. مانند گل خوش‌ رنگ و بویی که صاحبش در گلدان کاهگلی و کوچکی لب پنجره می‌گذاردش و هر روز با وسواس زیاد از او مراقبت می‌کند؛ اما به یک‌باره او را پژمرده و شکسته در می‌یابد و هنگامی که می‌خواهد گلدان را در دست بگیرد، گلدان از دستش می‌لغزد و به زمین می‌خورد و هزار تکه می‌شود.

گریه‌هایش در محلول جدایی و ناچاری حل شده بود. دیوار‌ها برایش یخ‌زده تصور می‌شد و خانه حکم سلول غم‌گرفته. دلش نیز هر لحظه در سینه فشرده می‌شد و گویی می‌خواست از جا کنده شود. احساساتش به شدت جریحه‌دار شده بودند. لحظه‌ای نمی‌توانست تصور کند که دیگر بـ ـوسه‌های آرامبخش ارسلان را حس نمی‌کند. لحظه‌ای نیز نمی‌توانست فکر کند که آغوش امن و پرمهر او را لمس نمی‌کند. لحظه‌ای نیز در تصورش نمی‌گذشت که باید او را از خود ناامید سازد و از کنار او بی‌تفاوت رد شود، مانند یک غریبه. آه! دلش هزار تکه شده بود. نگار من، نگار دردکشیده‌ی من، خوشی‌اش زیاد دوام نیاورد و در دره‌ی عمیق‌تری سقوط کرد.

آن روز را روز مرگ بعد از تولد نامید! تازه داشت باور می‌کرد که زنده است، تازه داشت تمام گذشته را فراموش می‌کرد؛ اما به یک‌باره خود را در گور یافت. بی‌روح شده بود. بی‌حال و حوصله و بسیار درهم فروریخته. خشم درونش از خواب زمستانه بیدار شده بود و در هرحال به مریم و دوستانش می‌پرید.

فردای آن روز با چشمان پف‌کرده از اشک و صورتی بسیار درهم و مُرده به دانشگاه رفت. مقنعه‌ی مشکی‌رنگش کمی عقب رفته و موهای زیبایش به حالت پریشان بیرون افتاده بودند. عجیب بود که حراست به او گیر نداده بود!

مردمک قهوه‌ای‌رنگ چشمانش شفاف‌تر از قبل بودند و در اعماقش نوری قوی‌ ساطع می‌کردند که نشانه از درد درونش بود. قدم‌هایش سست و بی‌هدف بود و گویی تمایل چندانی به رفتن به کلاس نداشت. تنها ناچار بود، تنها می‌خواست از هرچیزی فرار کند.

خانه بود دلش می‌خواست به دانشگاه برود و از آن‌جا فرار کند. دانشگاه نیز دلش می‌خواست فرار کند و به خراب‌شده‌ی دیگری برود. اصلا دلش می‌خواست زود‌تر بمیرد. روحش که مرده بود، پس این جسم نیمه‌جان به چه دردش می‌خورد؟ یاد روزی افتاد که رگش را زده بود و میان خواب و بیداری ارسلان را دید که دارد نجاتش می‌دهد. هنوز نیز صورت برآشفته و نگران ارسلان فراموشش نمی‌شد که چه‌گونه نامش را صدا می‌کرد و مدام حسرت می‌خورد. در ذهنش خود را سرزنش می‌کرد که چرا به این احساس آن‌قدر میدان داده تا امروز او را به یک‌باره از قله‌ی کوه به پایین بیاندازد. احساس رخوت شدیدی می‌کرد؛ صبحانه‌ی چندانی نخورده بود و اکنون حس می‌کرد در دلش دارند رخت می‌شویند.

در کلاس را باز کرد و بدون آنکه به سلام‌های دیگران پاسخی دهد، سرجایش نشست. نرگس و نسرین با دیدن حال او خمی به ابرو آوردند و کمی زیرگوش هم پچ‌پچ کردند. نگار حتی نگاهی نیز به آنان نکرده بود و بی‌توجه تنها به نقطه‌ای که خود نیز نمی‌دانست کجاست زل زده بود.

صدای ملایم و لطیف نسرین به گوشش رسید:

- سلام نگار؛ چیزی شده خواهری؟ انگار سرحال نیستی.

تنها سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. نرگس آرام به بازویش زد و با انگشت اشاره به ارسلان اشاره کرد که میان دوستانش نشسته بود و با صورتی شاداب و خندان که از چشمانش نیز خوشحالی می‌ریخت به نگار خیره شده و دارد به او اشاره می‌کند. نگار نیم‌نگاهی به او کرد؛ اما حتی لبخند کوچکی نیز به لبش نیامد، بی‌توجه به نگاه‌های عاشقانه‌اش روی برگرداند و کتاب‌هایش را از کیف بیرون کشید. چهره‌ی ارسلان ابتدا حیرت‌زده و بعد متفکر گشت. مدام در ذهنش می‌گفت که نکند اتفاقی افتاده باشد؟ نکند چیزی دیده یا شنیده باشد؟ تصمیم گرفت از جای برخیزد و به پیشش برود؛ اما ورود استاد او را منصرف کرد. دیگر مانند قبل خوشحال نبود، بلکه چهره‌اش خانه‌ی شک و تردید گشته و سؤال‌های بی‌پاسخ پشت سر هم ردیف شده بودند. نمی‌توانست تمرکز کند. نگار نیز تنها نگاه می‌کرد. استاد میان همه دست گذاشت روی نگار و با لحن تندش گفت:

- تو که فقط نگاه می‌کنی... بگو ببینم موضوع درس امروز چیه؟

نگاه نگار هدفمند شد و از خواب خویش درآمد. به استاد بی‌مو نگریست، گوشه‌ی لبش به تمسخر بالا پرید و با لحن پرخاشگرانه و بی‌ملاحظه‌اش گفت:


romangram.com | @romangram_com