#در_انتظار_چیست_پارت_168

نگاهی به دوردست کرد و با‌‌ همان لحن خسته، اما امیدوارش گفت:

- می‌خوام نجاتتون بدم خاله.

به همراه آراد به محل آن باند رفتند. نگار بلافاصله با پلیس تماس گرفت و بعد از مدتی سر و کله‌ی پلیس پیدا شد، همه را دستگیر کردند و کودکان را نیز گرفتند. کودکان بی‌گـ ـناه نیز به جای آنکه کاری برایشان کنند دستگیر شدند و نگار چه‌قدر ازاین کارش پشیمان شد. افراد گناهکار نیز با اطمینانی که برای آزادیشان در کوتاه‌ترین مدت باخبر بودند، بی‌هیچ نگرانی به پاسگاه رفتند.

نگار نیز به همراه آراد به آن‌جا رفت و با سرگرد میانسالی که مسئول آن‌جا بود، حرف زد و گفت که مسئولیت کودکان را قبول می‌کند و به آنان جای می‌دهد. با کلی بحث و جدل بالاخره توانست آن سرگرد لجباز نادان را قانع کند. سرگرد که کنعانی نام داشت، مانند بسیاری از همکارانش همیشه جدی و درهم رفته بود. امید چندانی به کارش نداشت. مانند همه از حقوقش راضی نبود حتی اگر بی‌دلیل باشد. دست و دلش به کار نمی‌رفت و معمولا به دنبال ماست‌مالی‌کردن بود. همیشه دیر به سرکار می‌آمد و برعکس وظیفه‌اش اصلا منظم نبود. بیشتر بخش زیردستش نیز همین‌گونه بودند. دیر عمل می‌کردند، هروقت تماسی گرفته می‌شد، یا جدی گرفته نمی‌شد یا بسیار با تاخیر به مکان مورد نظر می‌رفتند و سرسری همه‌چیز را برسی می‌کردند.

بار‌ها شده بود که سرقتی رخ داده باشد؛ اما آنان دیر برسند و بعد از آن نیز تحقیقات را بدون هیچ دقتی پیش بگیرند؛ پرونده‌ی بی‌موردی بنویسند که به هیچ کاری نمی‌آید و برای مافوقشان گزارشی دروغین تنظیم کنند. همه‌ی این حرف‌ها در تمام اداره‌های دولتی وجود داشت.

مردم نه مسئولیت‌پذیر بودند و نه دل و دماغی برای کارکردن داشتند. حقوق‌ها سروقت پرداخت نمی‌شد، چشم و هم چشمی‌ها آن‌قدر زیاد بود که همه برای خالی‌کردن زیر پای دیگری شب تا صبح خیال‌بافی می‌کردند تا به نتیجه‌ای برسند.

مدیری که در روز ده‌دقیقه هم کار مفید نداشت، چهاربرابر کارمندی که ده‌برابرش کار می‌کرد و زحمت می‌کشید حقوق می‌گرفت؛ تازه اگر حقوق‌های عقب‌افتاده‌ی آن کارمند بیچاره را در نظر نگیریم. بیایم فکر کنیم؛ فردی را در نظر بگیریم که سی‌سال سن دارد و همراه با همسر و فرزندانش مشغول زندگیست. خانه‌ای کوچک دارد و هرماه باید نصف حقوقش را برای اجاره‌اش کنار بگذارد. تخفیف قائل می‌شویم و می‌گویم یک فرزند نیز بیشتر ندارد؛ با دو میلیون حقوق ناقابل مشغول به زندگیست. خورد و خوراک منزل و پوشش و میهمانی‌های آخر هفته به کنار و اجاره‌ی منزل نیز به کنار؛ هزینه‌های سرسام‌آور خرید نیز همچنین. نه تنها این دو میلیون هیچ کمکی به زندگی‌اش نمی‌کند، بلکه او را بیشتر به قرض و وام‌گرفتن مجبور می‌کند. حالا فکر کنیم که این دو میلیون ناقابل را نیز چندماه ندهند. واقعا فاجعه است! و به راستی که گفته که مملکت ما مشکلی دارد؟ ما در برابر تحریم‌های شیطان بزرگ باید ایستادگی کنیم، مگر نه؟ حال بیاییم بیاندیشیم که چندنفر همانند این بدبخت در مملکت وجود دارند؛ و به حقیقت تلخی پی می‌بریم که خواه و ناخواه از ترسی آب می‌خورد که به جانمان انداختند. ما هشتاد میلیون نفریم و آنان چه؟ اما برعکس به جای اینکه مسئولین از خشم مردم بترسند، ما از آنان می‌ترسیم و کوچک‌ترین اعتراض را اشتباه می‌پنداریم. حال که به حکم اسلام باید از طاغوت نیز دوری کنیم. در شهر مامورانی تنها برای حفظ اسلام حقوق می‌گیرند. به زنانی که ناموسمان به حساب می‌آیند توهین می‌کنند و آنان را به اصطلاح ارشاد می‌کنند. حال که به ما معنا و مفهوم «ناموس» و «غیرت» را به ما اشتباه فهماندند. معمولا به کسی که می‌گذارد خواهرش آزادانه و با تصمیمی که خود دارد پوشش را انتخاب کند، می‌شود بی‌ناموس و بی‌غیرت؛ عده‌ای نیز به تمسخر می‌گویند پس ناموست چه شد؟ غیرتت کجا رفته؟ غیرت به معنای این است که نگذاریم به عزیزانمان آسیبی برسد و ناموس نیز به این معناست که مقابل دیگران از عزیزانمان دفاع کنیم. نه آنکه به جرم تصمیمات یک «انسان» که به بلوغ فکری و جسمی رسیده، دست‌ورزی کنیم و او را از حق تصمیم آزاد محروم کنیم و بگذاریم عده‌ای به نام اسلام پول اضافه بگیرند و به ناموسمان بی‌احترامی و توهین کنند. جدا از رفتار وحشیانه و غیراخلاقیشان، هنوز نیز عده‌ای فکر می‌کنند این کار «امر به معروف» است و واجب! کجای اسلام گفته که بیاییم بزنیم و بکشیم و توهین کنیم؟ حال که وضع بهتراست؛ آن اوایل رفتار‌های شنیع‌تری از خود نشان می‌دادند و خود را موظف می‌دانستند که جهان را از این ننگ‌ها -که لاک می‌زنند و به زیباییشان اهمیت می‌دهند- پاک کنند.

جامعه‌ی آزاد به این معناست که سیاه و سفید، خوب و بد، باحجاب و بی‌حجاب همانند انسان کنار هم زندگی کنند و به عقاید و تصمیمات شخصی یک دیگر احترام بگذارند. و بیاییم به این حقیقت دست یابیم که چه‌قدر از آزادی دوریم و آزادی شعار قشنگی به روی دیوار‌های قدیمی شهر است.

نگار آن روز هرکاری از دستش برمی‌آمد انجام داد تا بتواند درصد عظیمی از آن کودکان را جمع‌آوری کند. آن روز هتلی را در نظر گرفت و آنان را اسکان داد، لباس‌های تازه و نو برایشان خرید و با مهربانی با آنان حرف می‌زد. زیاد بودند؛ اما نگار ذره‌ای نیز خسته و آزرده نمی‌شد.

فردای آن روز اولین کاری که کرد، این بود که خانه‌ی بزرگ و ویلایی را خریداری کند. کودکان را به آن‌جا برد، چندین مستخدم و خدمتکار با پرس‌وجو از نرگس و نسرین پیدا کرد و بی آنکه اصل ماجرا را به آنان بگوید، کسانی را که معرفی شدند جمع کرد. بهترین مدرسه‌ای را که در شهر وجود داشت انتخاب کرد و تک‌تکشان را به مدرسه فرستاد. روز‌ها پی کار آنان بود. از دفتر و مداد و خودکار و هرچه که لازم باشد برای تک‌تکشان خرید. حدود سی‌نفر بودند که هرروز نیز به تعدادشان اضافه می‌گشت. وکیلی استخدام کرد که به کارهای حقوقی و مالی آنان رسیدگی کند و تا جایی که می‌توانست سعی کرد افراد بیشتری را جمع‌آوری کند و به آن عمارت بزرگ بفرستد. خبر که به زودی پخش شده بود، باعث شد تعدادی از باند‌ها همراه با بچه‌ها شهر را ترک کنند و به شهر دیگری برای کارشان بروند. بعضی از کودکان نیز بدون هیچ باند و تشکیلاتی از سرناچاری همراه با پدرو مادرشان کار می‌کردند. آنان جمع‌آوری شدند، اسکان پیدا کرده و به زندگی نرمالی روی آوردند. گویی از آسمان گل می‌بارید، شهر عجیب بوی لبخند گرفته بود. کودکانی که تا دیروز حتی نمی‌دانستند تلویزیون چیست، اکنون مقابل تلویزیون بزرگی به شادی و شگفتی مشغول بودند.

بیشترشان استعداد‌های عجیبی داشتند که کودکان معمولی از آن بی‌بهره بودند. یکیشان بسیار ریاضی‌اش قوی بود، یکیشان به ادبیات و شعر علاقه‌ی زیادی داشت، یکیشان در کسب و کار و همین‌طور فعالیت‌های ورزشی که تاکنون نمی‌دانستند چیست.

روزهای نگار نیز با کودکان و سرزدن به آنان و ارسلان و عاشقانه‌هایشان خلاصه می‌شد. خانه نیز جو ملایمی داشت و نریمان تنها نگاه‌های موشکافانه و مرموز به نگار رد و بدل می‌کرد. شادی عجیبی در دل نگار موج می‌زد و هزاران‌بار خدا را برای این قدرت شکر می‌کرد. آن‌قدر این همه کمک برایش شادی‌بخش بود که به این فکر نمی‌کرد که می‌تواند با این سنگ چه‌قدر ثروتمند شود و کلی صفا کند. حتی لحظه‌ای این فکر به ذهنش نیامده بود. وظیفه‌ی سنگینی بر دوشش حس می‌کرد. از طرف دیگر ارسلان بود که بسیار درگیر شینا بود. رفت و آمد‌هایش محدود‌تر شده بود، آن هم به خاطر نگار. دوست نداشت که با شینا وقتش را پر کند، احساس عذاب وجدان تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود؛ اما کاری نیز از دستش برنمی‌آمد. باید طوری نگار را از خود دور می‌کرد تا بیشتر از این آسیب نبیند؛ اما مگر می‌توانست؟ طوری جانش به بودن نگار پیوند خورده بود که گویی اگر روزی نبینش و لمسش نکند آن روز به مرگ چنگ زده باشد. نگار نیز آن‌قدر ذهنش و روحش درگیر اتفاقات خوب بود که گویی هشدار زیب را به کل فراموش کرده بود و همین‌طور گذشته‌ی دردناکش را. بار‌ها نهیبی به ذهنش زده می‌شد؛ اما زود ردش می‌کرد و خود را به فکر دیگری مشغول. اما این خوشی چندان طول نکشید. روزی به فکر افتاد، حرف‌های زیب و خوابی که دیده بود در ذهنش قدم می‌زدند. کلافه شده بود. طرف دیگر گذشته اشک به چشمانش آورده بود. نفرتی نیز در خانه‌ی قلبش رشد می‌کرد و به کودک بالغی نزدیک می‌گشت. میان دوراهی سختی گیر افتاده بود؛ میان عشق و جدایی. به ناچار سعی داشت خود را قانع کند که عیبی ندارد با ارسلان باشد و می‌توان سرنوشت را تغییر داد. فکر کرد که می‌تواند گذشته‌اش را نیز فراموش کند و کاری کند ارسلان با او کنار بیاید؛ اما هرچه کرد نتوانست قانع شود. تصمیم تلخی گرفت.


romangram.com | @romangram_com