#در_انتظار_چیست_پارت_167
با خود فکر کرد، اگر درصدی از آن همه هزینهی بیمورد را به زخم مردم میزدند، مطمئنا این کودکان اکنون مقابل تلویزیون در حال دیدن برنامهی کودک بودند، نه اینکه در این جامعهی پرخطر و ضدانسانی مشغول شنیدن توهین و تحقیر باشند. کودک که آراد نام داشت، زندگی بسیار سختی را پشت سر گذاشته بود. پدرش در هفت سالگیاش فوت کرد، خانهی کوچکی داشتند که به جعبهی چوب کبریت میمانست. مادرش به مریضی لاعلاجی گرفتار بود و امیدی به زندهماندنش نبود. عاقبت او نیز آراد را ترک کرد و او تنها ی تنها ماند. عمویی داشت به نام داوود، معتاد بود و تنها زندگی میکرد. آراد نه سال بیشتر نداشت و جز طعم تلخ تنهایی هیچ چیزی نچشیده بود. همسایگان و اطرافیان او را به داوود سپردند. داوود که از اعتیاد رنج سختی میبرد، تصمیم گرفت از طریق آراد پولی به جیب بزند؛ برای همین او را به گروهی که به باند کودکان خیابانی معروف بودند فروخت. آراد در آن خانهی شیطانی بس تحقیر شد و سختی کشید. مردی به نام ناصر که بسیار بدطینت و عبوس بود، او را مورد تجاوز قرار داد. میان اشک و خفتی که کشیده بود، کارکردن را آموخت و مامور شد که هر روز به منطقهای برود و سعی کند پول به دست آورد. زندگی سخت او هر روز با ناصر تلختر و تلختر میگشت؛ گویی مرگ را زندگی میکرد. بیشتر روزها نیز توسط آدمیان بیشرم، مورد اهانت و تحقیر قرار میگرفت. آدمی که خود را «مسلمان» میدانست. آدمی که با توهین به امامان به شدت مخالف بود؛ اما به راحتی به مادر به پدر، به مادر، به همسر، به همسایه و به کودکان توهین میکرد و یادش میرفت هیچ فرقی بین آن امامان و این آدمها وجود ندارد، جز پاکی و اعمال صالحشان. هردو انسان هستند و توهین به هردو اشتباه است.
زندگی آراد مشتقی از درد بود. چشمانش در همگان بیروح و ساکت بود و جز بیصدا اشکریختن چیزی نمیدانست. نگار که غم چشمان او را دید، ناخودآگاه در کسری از ثانیه تمام سرگذشت آراد مقابل چشمش آمد. سرش به شدت گیج میرفت و با دیدن تصاویر قلبش به درد آمده و تیر میکشید. با چشمان غمزده و حیرتانگیز میان گیجی سرش به افق خیره بود و ناباور به آراد چشم دوخت. به گریه افتاد؛ گریهای که هم آراد و هم دیگران را به تعجب وا داشت. به دستشویی پناه برد و تا توانست اوق زد و اشک ریخت. بغض ناکامل در گلویش شکسته شده بود و اشک راه خودش را پیدا کرده بود. باورش نمیشد تصاویر با او و ذهن او چه کرده بود؟ او را به مرز جنون رسانده و در چشم برهمزدنی پیرش کرده بود. تمام اعماق وجودش آتشی از نفرت میسوزاند. ندایی در قلبش پیچید:« آرام باش نگار؛ آرام باش... تو قدرتش را داری که به او و دیگران کمک کنی... آرام باش.»
آزردهتر از هرلحظهای دیگر، چشمانش را بست و سعی کرد میان چروکی که به لبهایش داده بود، آرامش خود را حفظ کند و تصاویر را کنار بزند. آراد همچنان پشت میز نشسته بود. با دیدن نگار به پیش آمد و با همان لحن آرام و غمناکش گفت:
- چی شده خاله؟ من کاری کردم؟
نگار سفت در آغوشش کشید و به خود فشرد. اینکه ممکن است برای چندیننفر این اتفاقات شوم رخ داده باشد، او را دیوانه میکرد. نفرت عجیبی در دلش نشسته بود که حاکی از این همه بیعدالتی و شعار بیخود بود؛ شعار آزادی، شعار استقلال. در دل پوزخندی زد و گفت:« زندگی را به اسم اسلام به جهنم بدل میکنند و نامش را «آزادی» میگذارند، دردها و رنجهای مردم را در مقاوت و ایستادگی خلاصه میکنند و نامش را «استقلال» میگذارند.
پولهای مردم را به کشورهای عربی سرازیر میکنند و نامش را «کمک» میگذارند. و چهقدر میتوان نفرت ورزید؟ چراکه هرچه نفرت بورزیم کم است!» آراد را از آغوش به بیرون کشاند و رویش را غرق بـ ـوسه کرد و گفت:
- عزیزدلم... آراد خوبم... میتونی بازم از دوستات و اونایی رو که باهات کار میکنن بهم نشون بدی؟
آراد کمی متعجب گشت و با لحن پرسشگرانهاش گفت:
- خاله؟ تو اسم من رو از کجا فهمیدی؟ من که چیزی نگفتم!
نگار لبخند تلخی زد و گفت:
- من خیلی چیزها رو میتونم بفهمم، حالا نشونم میدی؟
- آره... میخوای چیکار کنی خاله؟
romangram.com | @romangram_com