#در_انتظار_چیست_پارت_165
باد، رفتگر پیری بود که برگهای خستهی پاییز را میان آسفالتی که بوی خون میداد جاری میکرد؛ برگهایی که به مرگ محکوم بودند. تنههای قهوهایرنگ درختان نارنج از زخمهای یادگاری آدمیان آخ میگفتند و در میان دستهای کج و کولهشان مانند مترسکها رخ مینمودند.
خیابان بوی عجیب غربت میداد. گاهی کاملا حس میکردند که هیچ تفاوتی میان وطنشان با یک کشور بیگانه وجود ندارد، جفتش غربت است؛ اما وطن غربتی دلپذیرتر بود؛ اما زخمها و کنایهها، و دروغها و دوروییها... همگان دلیل خوبی برای این بودند که وطن را به زندان عمومی تشبیه کنی؛ زندانی که در آن تنها حق تنفس داری. تازه اگر بیهوده حرف بزنی، حق آن را نیز نداری!
بعد از اتمام کلاسشان، نگار و ارسلان به زحمت از یکدیگر جدا شدند. نگار با آن حس غریبه آمیخته به دلتنگی قدمزنان راه خانه را در پیش گرفت. هوای آن روز بسیار دلپذیر بود و نگار از این بابت بسیار خرسند، ذهنش و روحش درگیر عشق بود. ناخودآگاه لبخند میزد و تصاویر خاطرهمانند در ذهنش ردیف میشدند؛ تمام ذهنش از بـ ـوسهها و آغوشها پر شده بود.
نوازش عجیب و مسخکنندهی عشق، روحش را به آرامش میرساند. دوست نداشت هیچگاه از این احساس تهی شود. بر سر راه تصمیم گرفت به پارکی که میان راهش بود، برود و کمی تنفس آزاد در این هوای دلپذیر و البته سرد بکشد. لبخند از لبش کنار نمیرفت؛ گاهی حس میکرد ارسلان مرهمی برای بیماری روحیاش است و واقعا هم همینطور بود. نگار درمانده، نگار خسته و آزرده، بعد از بـ ـوسهی ارسلان گویی دوباره متولد شده بود. تمام خاطرات شیرینی که همین دو روزه ساخته بودند، برایش مقدسترین و لذتبخشترین تصویر دنیا بود. پارک از وسعت متوسطی بهرهمند بود. درختان سرو که بهاریبودن خود را حفظ کرده بودند، در یک ردیف پشت سرهم ایستاده بودند. فضای سرسبز اطرافش همانند زمرّدهای براق اطرافشان را گرفته بودند. بوتههای کوچکی که از برگهای ریز سبز و زردرنگ به چشم میخورد. شمشادهای مارپیچی اطراف پارک را احاطه کرده بودند. آنان نیز آمیخته به رنگهای زرد و سبز بودند و نشانه پژمردگی درونشان به چشم میخورد. حوضِ دایرهایشکل بزرگی نیز وسط پارک قرار داشت که اطرافش را صندلیهای رنگارنگی پر کرده بود. نگار نیز به روی یکی از آنان نشست و با لبخند به فوارهی پرنشاط آب که وسط حوض میرقصید خیره ماند.
نگاهش را به آسمان دوخت؛ دستهای از پرندگان مهاجر بر اثر سردشدن هوا در حال کوچ بودند و از آبی آسمان میگذشتند. لحظهای به رهابودنشان غبطه خورد. آسمان همانند نقاشی سورئالی بود که درگیر خیال میخندید. ابرهای آن اشکال مختلف و گاهی خندهآوری به خود میگرفتند.
آسمان خیال نگار نیز درگیر این اشکال خندهآور و گاه عاطفی بود. در دوردست کوهسارهای بلند و سربه فلک کشیده دیده میشد؛ از بلندای سرو سرسبز مقابلش، سایهی خیالانگیز کوه را به روی آسمان میدید. لحظهای به آسمان خیره بود که وانگهی صدای سر و صدای آن طرف حواسش را پرت کرد. مقابل دالان سرسبز پارک، کودکی با لباسهای چرکین و سری تراشیده که کلاه کهنهای به سر داشت و یک کاپشن کوچک خاکستریرنگ که لکههای کوچک و بزرگ سفید به رویش نشسته بود و پیراهن چرکین سفیدرنگی زیرش که عکس خرس مهربان را رویش کشیده بودند، سربه زیر درحال تحقیرشدن مقابل مرد میانسال مقابلش بود. مرد قد کوتاهی داشت، موهای سرش نصف ریخته بود و وسطش تاس بود. شکم برآمدهای داشت و عینک دودی بزرگی نیز به چشم زده بود، موبایل به دست بود و درحال ناسزاگفتن به کودک بود. رکیکترین حرفها از دهانش درمیآمد و هرچهقدر که میتوانست به او توهین میکرد:
- برو گمشو... عوضی فکر کرده کیه! نیموجبی ولکن نیست. آخه کنه من بهت چی بگم؟ برو آویزون یکی دیگه شو... لباساش رو ببین، معلوم نیست کدوم پفیوزی اینا رو تنت کرد تا از ما پول بچاپی...
سپس میان اشکهای بیصدای کودک، یقهی کاپشنش را به چنگ کشید و همانطور که با خشم در صورتش فریاد میکشید، او را تکان میداد:
- دیگه نبینم این دور و برا پیدات شه ها... فهمیدی یا نه آشغال؟ کثافت انگار لاله.
نگار به یکباره طاقت از کف داد و به سمتش هجوم برد. مردم در کسری از ثانیه به دورش جمع شدند. با چشمان به خون نشسته و ابروهای درهمکشیده کودک را از چنگال آن گرگ خونخوار بیرون کشید و همانـطور که سرش فریاد میکشید، با دست او را هول میداد و سعی میکرد جلوی قلدربازیاش کم نیاورد:
- برو عقب عوضی... تو فکر کردی کی هستی با یه بچه اینطوری حرف میزنی، ها؟ پدرت رو درمیارم آشغال!
- جنابعالی کی باشن؟ به تو چه که من دارم چهطوری حرف میزنم؟ مگه تو وکیل وصیشی؟
romangram.com | @romangram_com