#در_انتظار_چیست_پارت_164
- عاشقی خدایی. وای اصلا باورم نمیشه! نمیدونم چرا.
نرگس مشغول خوردن کیک کوچکی بود و نسرین آبمیوهاش را مینوشید. تنها نگار بود که دست به سینه به دور دست خیره بود و اتفاقات کوچه را مرور میکرد. گاهی با خود میگفت:« یعنی کار اشتباهی نکردهام؟ خود را راحت تسلیمش کردهام و میگذارم به من دست بزند؛ حتی واکنشی نیز نشان نمیدهم و تازه! احساس خوبی نیز دارم؛ ضربان قلبم چه؟ نکند بیماری قلبی گرفتهام که موقع دیدنش این چنین به هیجان میافتد؟ نکند خجالتم را پای بیعلاقگیام نسبت به خود بگذارد؟ میدانم، دوستم دارد؛ اما... گاهی به شک و تردید میافتم. لعنت به این بیاعتمادی و خشم که لحظهای رهایم نمیکند.» عصبی بود، مدام پایش را تکان میداد و با ناخن انگشت اشارهاش، پوست شست دستش را شکاف میداد. چاره داشت همانجا ناخنش را میجوید؛ اما از اینکه به او بگویند کثیف بدش میآمد. نرگس و نسرین مدام حرف میزدند؛ نسرین درحال تعریفکردن خاطرهی دیشبش بود. پدرش برای برادرش کیک خریده بود و تولدش را جشن گرفته بودند؛ اما مانند سالهای قبل به آنان خوش نگذشته بود، چراکه دیگر مانند سال قبل با عشق و سادگی این کار را نمیکردند؛ درگیر تجملات بیاساس شده بودند و آن احساس پاک و خوشایند را در میان پول و مسائل اینچنینی گم کرده بودند. نسرین میدانست؛ اما خود را به نفهمی میزد و میگفت که این هم جزئی از زندگیست؛ اما حقیقت اینچنین نبود. تجملاتی که آتش به هستی زندگی میزنند دانسته یا نادانسته اضافی است. تجملات و ثروت بیهوده، جز آنکه صاحبش را از اصل خویش دور کند به هیچکاری نمیآید. بعضیها میگویند که گفته؟ همین آدمهای به اصطلاح خوشبخت و ثروتمند، میتوانند دست بسیاری را بگیرند و اساسا پول چیز بدی نیست. باید بگویم خیر؛ چراکه آن هنگام، صاحب ثروت به کل تغییر میکند. زرق و برق دنیا چشمانش را کور میکند و عقلش را ناقص، تنها مُسکنی که برای خودش مییابد فراموشی است.
فراموشی روزهای سخت گذشته و گرسنگیهایشان، تا به اصطلاح خوشبخت باشد و از خاطرات بد فرار کند و اینچنین به فکر دیگران نیز نخواهد بود. آنقدر خود را در میان خوشی و مال و منال گم میبینند که به یکباره تمام اعتقاداتشان به پول بدل میگردد، محبتشان به پول بدل میگردد. تمام چیزهای دنیا را در پول میبینند و فکر میکنند انسانیت و عشق نیز با پول قابل خریداریست. چشم باز میکنند و میبینند بدجور مزهی خوش راحتی زیر دندانش گیر کرده و برای همین در گرداب دروغ و منفعتطلبی غرق میشوند و آنگاه دیگر نمیتوانند با آن پول به دیگران کمک کنند. در میان بسیاری از آنان، تعداد اندکی نیز هستند که برای به چشمآمدن به خیریههای مختلف کمک میکنند تا بتوانند لحظهای هم که شده نام خود را در روزنامه با تیتر خیّر برتر ببینند و از میان تمام آنان شاید به اندازهی انگشتان دست نیز کسانی پیدا میشوند که معادله را برهم میزنند و خود را گم نمیکنند.
نسرین نیز میدانست که کمکم دارند در گرداب خوشی زیاد غرق میشوند و گاهی فکر میکرد که باید کاری کند تا پدر و برادرش فراموش نکنند چه روزهای سختی داشتند و ممکن بود اکنون میان کوچهها آواره میخوابیدند. همان لحظه بود که صدایی از پشت آمد:
- بفرمایید بانو.
نگاه نگار با تعجب به سینی پلاستیکی قرمزرنگ در دست ارسلان خیره شد و بعد با بهت به صورت خندانش نگریست. تمام نگاهها به آن سمت بود و متعجبانه. ارسلان که حال نگار را دید و متوجه شد که چیزی نمیخورد، برایش از بوفه ساندویچ دستساز الویه و نوشابهی زردرنگ سفارش داده بود و خود شخصا برایش آورده بود.
- بگیر دیگه عزیزم، دستم خشک شد.
نگار به خود آمد و با همان حالت پر از تعجبش سینی را از دستش گرفت و به روی میز نهاد. دوباره صدای مهربان و پر از عشق ارسلان به گوشهایش رسید و تعجب دیگران را دوچندان کرد:
- تا آخر میخوریا؛ نمیخوام مریض بشی... فکر نکنم امروز چیز زیادی خورده باشی.
ناخودآگاه دل نگار از تمام ابهامات منزه گشت و به این موضوع پی برد که کار اشتباهی نکرده، دلش برای اهمیتدادنهای ارسلان غنج میزد. با لبخند مهرآمیزی سر تکان داد و زیرلب تشکری کرد. ارسلان نیز با تمام مردانگیاش مقابل چشمان همه بالای سرش ایستاد تا غذایش را تمام کند.
بعد از آن ارسلان و نگار با یکدیگر به کلاس رفتند. نگار کمی از مشکلش در درس را به ارسلان گفت و از او توضیح خواست. خیلی ساده و روان به او آموخت و مشکلش را برطرف کرد و نگار متوجه شد که چهقدر خوب یاد گرفته است و در ذهنش جای گرفته؛ برای همین خوشحال و سرزنده به میزش بازگشت و منتظر آمدن استادشان گشت. بعد از آمدن استاد درس آغاز شد. سکوت بود؛ اما نگاههایگاه و بیگاه ارسلان و نگار همه را به گمان این علاقه افکند. آنان با نگاههای شیطنتآمیز و عاشقانهشان یکدیگر را نوازش میدادند. آسمان آن روز صافتر از هر روز دیگری بود. درختان حال و روز بهار را در انتهای پاییز تجربه میکردند. برگها با یکدیگر بدرود میکردند و برای یک دیگر شعر عاشقانه میخواندند؛ چراکه انتهای عمرشان به سر رسیده بود و تا بهار دیگر یکدیگر را نمیدیدند. برگها نیز مانند انسانها دردمند بودند. بهای لگدمالشدن را برای رسیدن به بهار به جان میخریدند؛ اما خوب میدانستند که بهار دروغ محضی برای آرامکردن خودشان است و هیچکس روی بهار را نمیبیند؛ بلکه شکوفههای تازه آن را میبینند. انسانها نیز گاهی خود را گول میزدند. موقع بدرود، موقع سپاس، موقع جدال و جدایی و موقع مرگ! زندگی را دردی باید دید که تنها با قرص آرامبخش قابل تحمل است. عشق را سرلوحهی زندگی قرار میدادند؛ اما در واقع با عشق بیگانه بودند. تنها فکر میکردند که عشق را تجربه کردند. خدا نکند که در عشقی دروغین شکست بخورند، تمام عالم و آدم از گلهها و اشکهایشان آب میشود. و خود را با بدبودن توجیه میکنند و به دروغ و خــ ـیانـت و احساسکُشی (هیچ فرقی با آدمکشی ندارد) دست میزدند.
آدمها هنوز به حقیقت انسانها دست نیافته بودند و نمیفهمیدند که چه شکاف عظیمی در میانشان خودنمایی میکند. آدمها میخوردند، میپوشیدند، بچه پس میدادند و پول در میآوردند؛ برای آنکه بتوانند بخورند، بپوشند و بچه پس بیاندازند؛ اما انسانبودن، تنها در تفکرعادلانه و قلب پاک خلاصه میشود و ضد انسانیت تفاوت چندانی با آدمیت ندارد.
romangram.com | @romangram_com