#در_انتظار_چیست_پارت_163


- بوسم می‌کنی؟

نگار آب دهانش را قورت داد و با شرم سر تکان داد. دوباره بـ ـوسه‌ای دلپذیر و پر از خجالت به گونه‌ی ارسلان هدیه کرد و ناخودآگاه سرش را در سینه‌ی او پنهان کرد:

- من فقط پیش تو حالم خوبه ارسلان، چرا؟

ارسلان خنده‌ای کرد و گفت:

- منم همین‌طور؛ چون عاشق همیم.

بی‌خیال از تمام مشکلات شخصیشان به طور پنهانی و به دور از چشم دیگران، سعی داشتند بخندند و خوشحال باشند؛ گویی دیگران ماموران عذاب آنان بودند، گویی تنها در کنار یکدیگر می‌توانستند این احساس پاک را تجربه کنند. از بوسیدن یکدیگر سیر نمی‌شدند؛ اما باید می‌رفتند؛ چراکه کلاس بعدیشان در حال شروع‌شدن بود. به ناچار از هم جدا شدند و به بوفه رفتند تا چیزی بخورند.

ارسلان میان دوستانش نشست و به شوخی و گفت‌وگو مشغول شد. مثل همیشه اجتماعی بود و با همه راحت ارتباط برقرار می‌کرد؛ اما نگار تنها در میان نرگس و نسرین احساس راحتی داشت. پشت میز نشسته بودند و حرف می‌زدند؛ اما نگار تمام حواسش به ارسلان و کارهای امروزش بود. کاری با درست یا غلط‌بودن کارش نداشت؛ اما بسیار احساساتش در هم شده بودند.

نرگس دستی مقابل صورت به فکر فرورفته‌ی نگار تکان داد و با لحن پرسشگرانه‌ای گفت:

- کجایی عاشق!؟ الو... نگار... با تو‌ام...

نگار با تعجب به نرگس نگاه کرد و سرش را چندباری تکان داد:

- ببخشید حواسم نبود.

نسرین نیز میان خوردن آبمیوه‌اش به خنده افتاد و دستش را میان دهانش گرفت و با‌‌ همان لحن بامزه‌اش گفت:

romangram.com | @romangram_com