#در_انتظار_چیست_پارت_162
اما اکنون ارسلان را داشت، دلش به بودن او خوش بود و نمیخواست به چیزی فکر کند. به همراهش از ساختمان دانشگاه خارج شدند و به محوطهی آن رفتند. لحظه از دست در دست سرجاشان متوقف گردیدند. ارسلان با نگاه سرگردان به دو طرف نگریست و اندیشید که کجا میتواند فرشتهی معصومش را ببرد و عطش عشقش را شعلهورتر کند. تصمیم گرفتند از دانشگاه خارج شوند و به کوچهی بغل دانشگاه بروند که معمولا خلوت بود و رفت و آمد زیادی نداشت. و چهقدر غریبانه و خسته به دنبال جایی میگشتند تا تنها یکدیگر را ببوسند. کاش پدرها و مادرهایمان به جای آنکه برایمان تفنگ بخرند و مقابلمان به یکدیگر فحشهای رکیک بدهند، عشقورزیدن و محبت را میآموختند. کاش به جای تفنگخریدن، گلخریدن را یاد داشتند.
کاش به جای دعوا و فحشدادن به یکدیگر، بـ ـوسهای عاشقانه را میآموختند. و چه تلخ است جامعهای که در آن اعدام به عنوان یک حرکت عمومی به نمایش در میآید؛ اما بـ ـوسههای عاشقانه و عشق در خفا و با ترس و لرز صورت میگیرد. مردمی که با اعدامشدن یکدیگر میخندند، تخمه میشکنند، جوری جمع میشوند که گویی حلوا و شکلات پخش میکنند. و چه تلخ است روزگاری که در آن عشق سرگردان و مجروح است.
ابتدای کوچه پا تند کردند تا به انتهای آن برسند. کوچهی عریضی بود، درختان نارنج عریان بودند و تنها چند برگ زرد و ترکخورده رویشان حضور داشت. کوچه بنبست بود و معمولا خانهها قدیمی بودند. دیوارها خاکستریفام بودند و دیوار نوشتهایی نیز رویش به چشم میخورد.
بالاخره به انتهای کوچه رسیدند. ضربان قلبشان با سرعت قدمهایشان بالا میرفت و دستشان در دست یکدیگر فشردهتر میگشت. پشت درختی از حرکت ایستادند، ارسلان به دیوار تکیه زده بود و دستان ظریف نگار را در دست داشت. با دقت به خانهها نگریست و بعد از آسودهگشتن خیالش به نگار چشم دوخت. هنوز نیز با خجالتی که در عمق چشمانش هویدا بود سعی میکرد اضطراب و هیجانش را پنهان کند و سرش را به زیر میانداخت. نگاه ارسلان خریدارانه بود. نگار با همان لحن خجالتزدهاش درحالی که نمیتوانست هیجان نامحسوسش را نیز در کلام آمیخته نکند گفت:
- وای ارسلان... ما اینجا چیکار میکنیم؟ میخوای چی کار کنی؟ من خجالت میکشم...
ارسلان خندهای کرد و با لحن شادش گفت:
- یه کار پرهیجان! خجالت نداره که عزیزم... نگاه کن به من؛ تو که دیروز خجالت نمیکشیدی.
- دیروز حالیم نبود. زشته، نیست؟
ارسلان دستان ظریف و زنانهی نگار را به بینیاش چسباند و عمیق بو کشید. مست شده بود و در عالم رویا سپری میکرد. بوی نگار چنان در قلبش تثبیت شده بود که دیوانه شده بود؛ مجنون نگار. آرام لبانش را پشت دستان نگار گذاشت و او را به سوی خودش کشید. ناخودآگاه نسیم خیالانگیزی وزید؛ نسیمی که همانند نسیم بهار، دلنشین و بینظیر بود. ریههایشان را از عطر یک دیگر پر میکردند و گویی قصد خالیکردنش را نداشتند. هوا عاشقانهتر بود و آسمان خندان، ابرها نیز گویی در آغوش یکدیگر بودند؛ ابرهای پنبهمانندی که در دریای آسمان حکم شناورهای بزرگ را داشتند، همانند تایتانیک!
نگار نگاهش را از موزائیکهای خاکستریرنگ زمین برداشت و به صورت مست ارسلان چشم دوخت. با همان لحن آرام و سرسختانهاش گفت:
- ولی ارسلان... من خجالت میکشم...
مظلومشدن چهرهاش باعث شد در آغوش ارسلان فشرده شود. تلاقی دو نگاه کاملا عاشقانه، اما جدی بود؛ مخصوصا برای ارسلان. نگار خجالتی آشکار در میان عشق پاکش جای داشت؛ اما ارسلان آتشی سوزنده در میان عشق پاکش جای گرفته بود. نمیدانست چهطور میشود که اینقدر به این دختر علاقه دارد.
romangram.com | @romangram_com