#در_انتظار_چیست_پارت_161
- طاقت نیاوردم، به یه بهونهای اومدم بیرون.
لبخند ارسلان بزرگتر شد و با خنده گفت:
- ببین چهقدر لوس شده... خب الآن میخوای بریم تو کلاس یا جای دیگه؟
نگار تا آمد حرفی بزند، ارسلان لبش را زیر گوش نگار گرفت و آرام و شیطنتوار گفت:
- بهتره بریم یه جا من ببوسمت نگار...
سرخشدن صورت نگار لبخند مهربانی به لبهای ارسلان آورد. لبش را آرام گزید و با شرم سرش را به زیر انداخت. صدای آرام و پر از حیایش خنده را به ارسلان بخشید:
- باز میخوای از مشدعابد قدردانی کنی؟
ارسلان با خنده دستان نگار را در دست گرفت و میان خندهاش با صورت شاداب گفت:
- خب کجا بریم حالا؟ اونجا که مشد عابد فکر کنم دوربین کار گذاشته باشه.
نگار همچنان مانند برگ گلی سرخ بود و سربه زیر بود. با همان صدای نرم و لطیفش که به سختی به گوشهای ارسلان میرسید پاسخ داد:
- نمیدونم... فقط بریم.
قند در دل ارسلان آب شد، دستش را محکم گرفت و او را به سمت بیرون کشاند. نگار خود نیز نمیدانست چرا گاهی آنقدر پررو و بیحیا میشود و گاهی به این اندازه خجالتی و کمرو؛ البته اصلش همان خجالتیبودنش درست بود و رفتار اول برایش تازه کشفشده به حساب میآمد؛ چراکه هیچگاه قدرت دفاع از حقش را نداشت، همیشه برای به دست آوردن چیزی خود را به آب و آتش میزد؛ اما هیچگاه به نتیجهی مطبوعی نمیرسید.
romangram.com | @romangram_com