#در_انتظار_چیست_پارت_160
- سلام عزیز... دلم! علی... چیزی... شده؟
ارسلان انگشت اشاره و شستش را به پیشانی کشید و سعی کرد صدایش را عادی جلوه دهد:
- نه عزیزم؛ فقط یه خرده خستهام امروز.
- بدموقع تماس گرفتم؟
- نه نه! خب چه خبر عزیزم؟ دیشب بدون خداحافظی خوابیدی چرا؟
- برای همین ناراحتی علی؟ به خدا نفهمیدم چهطور خوابم برد، صبح بلند شدم دیدم کلی پی ام اومده...
- نه عزیزدلم... اوم! فقط یه خرده نگران شده بودم.
- ببخشید علی جونم. میای امروز بریم بیرون؟ دلم واسهت تنگ شده.
ارسلان تا آمد حرفی بزند، نگار را دید که از کلاس بیرون میآمد و حرفش در دهانش ماسید. به سوی او میآمد. دستپاچهشدنش کاملا در صدایش هویدا بود:
- شینا عزیزم! الآن باید قطع کنم... اگه امروز سرم خلوت شد زود بهت خبر میدم.... فعلا.
- باشه عزیزم... فعلا.
قطع تماس با آمدن نگار مصادف شد. به زحمت به لب لبخندی نشاند. نگار نیز با صورت پاک و معصومش با لبخند زیبا و فریبندهای به او مینگریست:
romangram.com | @romangram_com