#در_انتظار_چیست_پارت_159


- ببین تو رو خدا! اصلا خیلی عوض شده انگار... تا حالا با این رنگ و رو ندیده بودمش... ببینم دختر تو چرا این‌قدر سرحالی؟

در همان بین نگار نگاهش متوجه‌ی ارسلان گشت، نگاه‌ها در هم پیوند خورده بود و تلاقی شده بود. لبخند شیرینی به لب‌هایشان هجوم آورد. استاد مدام حرف می‌زد و توضیح می‌داد. ارسلان دستانش را به شکل قلب در آورد و چشمکی نثار نگار کرد. آن‌قدر این حرکت برای نگار شیرین بود که سرش را به پایین انداخت و با خجالت لبش را گزید. خون به صورتش هجوم آورده بود و محجوب و دلنشین شده بود. سرخی صورتش آن‌قدر برای ارسلان جذاب و شیرین بود که ناخودآگاه در دل قربان‌صدقه‌اش رفت. صدای نرگس او را از آن حال خارج کرد به خنده انداخت:

- ببینش تو رو خدا، چرا این‌قدر سرخ و سفید میشی دختر، می‌میری الآن!

نسرین نیز با شیطنت گفت:

- ببینیشون چه دل و قلوه‌ای هم راه انداختن.

نگار با اخم ساختگی و معترضانه‌ای گفت.

- اِ! بچه‌ها می‌زنمتونا... از خوش‌اخلاقیم سوءاستفاده نکنید.

نرگس و نسرین ریز خندیدند که صدای هشدار استاد آنان را صاف در جای نشاند:

- اون ته چه خبره؟ ساکت لطفا!

همان لحظه بود که موبایل ارسلان به صدا در آمد و برای جواب‌دادنش کلاس را ترک کرد. افسرده و ناراحت به شماره خیره شد. شینا بود؛ اصلا دوست نداشت که به او فکر کند، حتی فراموش کرده بود که برادرش در چه وضعی است. گلویی صاف کرد و با صدایی گرفته تماس را برقرار کرد:

- الو... سلام عزیزم.

صدای پرشور شینا ابتدای امر پرحرارت و بعد از شنیدن صدای ارسلان از اوج افتاد:

romangram.com | @romangram_com