#در_انتظار_چیست_پارت_155


نگار به تخت‌خوابش پناه برد و سعی کرد که لحظه‌ای شده بخوابد. سخت بود؛ چراکه افکارش ر‌هایش نمی‌کردند. بعد از گذشت مدتی به خواب فرو رفت و چشم‌هایش بسته شدند. مریم بالای سرش نشست و مشغول تماشایش شد. نمی‌دانست چرا گاهی با او بد رفتار می‌کند، حتی خود نیز دلیل این قضاوت‌ها و رفتارهای بی‌جایش را نمی‌دانست. تنها دوست داشت که کسی را محکوم کند. همه این‌گونه شده بودند؛ یکدیگر را محکوم می‌کردند و برای هم اعدام می‌بریدند. انسایت جایش را به دروغ و دورویی و خــ ـیانـت داده بود. همیشه دردناک بود که کسی به حکم انسان‌بودن مورد تمسخر قرار بگیرد؛ اما حقیقت این‌گونه بود. کسی را که به آیین انسانیت ایمان داشت مورد تمسخر قرار می‌دادند. با انگشت به او اشاره می‌کردند و لیچار بارش می‌کردند. انگار اگر کسی بخواهد خوب باشد باید این تمسخرات را به جان بخرد. برای همین عده‌ای از خوب‌بودن کناره‌گیری می‌کنند و می‌گویند:« بهتر است ما نیز بد شویم تا این‌قدر مورد تحقیر قرار نگیریم.» عده‌ای نیز با توجه به اکثریت و تفکرات بی‌پایه‌شان، می‌بینند نمی‌شود! انگار خوب‌بودن منفعتی ندارد و با خود می‌گویند: «دیدی فلان‌کس چه‌قدر پولدار است؟ صد برابر ما بدی می‌کند و مال مردم را می‌خورد؛ اما هیچ مرضش نزده! اما ما چه؟ باید روزی هزار بار جان بکنیم و بمیریم تا قرانی عایدمان شود؛ اما باز هم هیچ‌چیز به هیچ‌چیز.»

و بر همین پایه آنان نیز به سوی کار‌های بد کشیده می‌شوند و بدبودن را انتخاب می‌کنند؛ اما بعد از مدتی می‌بینند خیر، حتی به آنان مال مردم خوری نیز نیامده و با آنان نمی‌سازد. و این‌گونه میان دو پل معلق گیر می‌کنند و خوبیشان را برای یک چیز پوچ از دست می‌دهند.

و حقیقت این بود؛ تا هنگامی که به قناعت دست نیابی، هرآنچه که ثروتمند باشی، باز نیز فقیری. نیازمندنبودن کار سختی نیست؛ کافیست به داشته‌هایمان ایمان داشته باشیم و برای حد متعادل و کافی مبارزه کنیم، نه به‌خاطر یک برج بلند و بالا و آرزوهای بی‌اساس.

مردم پر از تناقضات شده بودند؛ به ظاهر در ایام سوگواری سیاه می‌پوشند و بر سر و سینه می‌زنند؛ اما هیچ از تفکر و عقاید کسی که برایش سینه چاک می‌دهند نمی‌دانند. هیچ نمی‌دانند که شام حسین (ع) برای نیازمند واقعی است، نه برای پزدادن و فخرفروختن به اهل محل که آری، شام امشب را من داده‌ام! می‌گوییم علی (ع) نیمه‌شب برای یتیمان و نیازمندان غذا می‌برد، آن هم پنهانی و بی‌ آنکه کسی بداند؛ اما اکنون ما به بهانه‌های مختلف، اما اهداف سیاسی برایش بارگاهی مانند شاهان درست می‌کنیم و به وضع نیازمند توجه‌ای نداریم؛ درحالی که او همیشه ساده زندگی می‌کرد و از تجملات دوری می‌کرد، با اینکه خود چندین چاه و نخلستان داشت.

اما خود که به نیازمندی می‌رسیم، تنها می‌توانیم خود را با جمله‌ی «این هم از‌‌ همان دروغگو‌هایی است که از ما نیز بیشتر پول دارد.» قانع کنیم؛ در حالی که فردای شبش، قرآن به سر می‌گیریم و برای شهادت مولا علی (ع) اشک می‌ریزیم. در حالی که گنبد و گلدسته‌های بزرگ و طلا برای این معصومین می‌سازیم و به اصطلاح به آنان احترام می‌گذاریم. در حالی که خود نیز می‌دانیم، هرکدامشان با این کار به شدت مخالف بودند و اگر چنین نبود که دیگر معصوم نبودند.

تنها به ظاهر اعتقاد داریم، حتی تنها به دروغی که خود نیز باورش کرده‌ایم اعتقاد داریم. اگر جز این بود، این همه هزینه را به طیف عظیمی از نیازمندان و کودکان کار اختصاص می‌دادیم؛ کاری که اگر خود آن معصومین نیز بودند می‌کردند و طبقه‌ی ضعیف جامعه را از سقوط نجات می‌دادند.

چه‌طور می‌شود اشک ریخت بر سر و سینه زد و برای کسی ناله سر داد؛ اما برای کسانی که درحال مرگ هستند و هیچ امیدی به زندگی ندارند کاری نکرد؟ برای جمعیت کثیری که در فقر دست و پا می‌زنند دل نسوزاند و به یاری‌‌ همان بر سر و سینه زدن کمکشان نکرد؟ چه‌طور می‌شود منتظر معصومی باشیم؛ اما به عقایدش باور نداشته باشیم و وضع جامعه و فقرا برایمان مهم نباشد؟ عده‌ای نیز می‌گویند که چه کسی گفته مهم نیست؟ اگر چنین بود هزینه‌های گزاف سرسام‌آور را قبول نمی‌کردند و آن را حق نیازمندان می‌دانستند. در حالی که می‌بینیم این هزینه‌ها را حق معصومین می‌دانند.

آن شب از اتاق بیرون نیامد، تنها می‌خوابید و بیدار می‌شد. مریم برای خود و نگار شام حاضر کرد و به اتاقش رفت. مادر و دختر نشستند و خوردند؛ گویی نگار دیگر شادابی دیشب را نداشت، چیزی در دلش به او هشدار می‌داد، چیزی دلش را در تنگنا‌ قرار داده بود؛ آری دلتنگ‌شده بود و برای همین خوشحال نبود. چهره‌ی ارسلان پاک‌نشدنی بود. می‌ترسید که تماس بگیرد؛ اما دلش تاب دوری‌اش را نداشت. تازه می‌فهمید عشق در میان تمام شیرین‌بودنش، چه‌قدر تلخ و عذاب‌آور است. مریم بعد از اتمام غذایش، آرام دست نگار را در دست گرفت و به او خیره شد. قبل از اینکه کلامی بگوید، چشم‌هایش او را لو دادند:

- نگار، واقعا پیش خواهر ارسلان بودی؟

نگار سرش را به پایین انداخت، مظلوم شده بود و اشک در گودی چشم‌هایش کمانه کرده بود:

- نچ.

- پس کجا بودی مامان؟ بهم بگو، چیزی بین تو و ارسلان هست؟

romangram.com | @romangram_com