#در_دستان_سرنوشت_پارت_91

فرهاد و جهانگیری از جا بلند شدند.

فرهاد: چی شد امیر؟

امیر: هیچی آنا نمی خواد بیاد.

فرهاد: یعنی؟

امیر: یعنی بلند شین بریم، قراردادم سر موعدش، لازم نیست جلو بیفته .

ریاحی: بله خوب از اولم شما نباید چنین خواسته ای رو مطرح می کردین.

امیر جوابی نداد و رفت سمت در، ولی پشیمون شد، برگشت سمت ارس:

بالاخره راههای دیگه ای هم هست که تو تربیت یاد بگیری منتظر باش، ولی بدون اگه آنا رو اذیت کنی تو همین چند روزه هم می تونم کاری کنم که بابام لااقل تا 2 ماه پرداختتون رو عقب بندازه، پس بهتره حرکت نا بجایی ازت سر نزنه. در ضمن روزی یه مرتبه هم زنگ می زنم تلفنی با آنا حرف می زنم، اگه تو این مدت همه چیز اکی بود سر موعد پولتون تسویه می شه و بی هیچ حرف دیگه ای راه بیرون را پیش گرفت.

فرهاد می دونست الان وقت هیچ حرفی نیست، بی هیچ حرفی رفتندسراغ ماشینها، جهانگیری راه افتاد ولی امیر و فرهاد آروم توی ماشین نشسته بودند، امیر نمی تونست بفهمه چطور چنین اشتباهی کرده، چرا فکر این رو نکرده بود که آنا با تمام بدیهای ارس و شرایط بیماری و خونواده بازم ترجیح بده با اونها بمونه. یه دفعه یه فکری به ذهنش رسید.

امیر: فرهاد زنگ بزن به زند. بهش بگو چیکار کردیم.

فرهاد: چیکار کردی منظورته دیگه.

امیر: زودباش فرهاد.

فرهاد :باشه.

فرهاد زنگ زد به رویا، شروع کرد به توضیح که دادن که داد رویا باعث شد گوشی رو بگیره عقب.

فرهاد: باشه باشه الان.

فرهاد گوشی را داد دست امیر

رویا: واسه چی چنین کاری کردین؟ چرا به من حرفی نزدین؟

امیر: چرا نباید اینکار و می کردم، بعدم لازم نبودبه شما بگم.

romangram.com | @romangram_com