#در_دستان_سرنوشت_پارت_81

رویا: خوب همین که شما ندونین چیه خودش کمکه.دونستن شما می تونه آنا رو تهدید کنه.

گرچه رویا خودشم مطمئن نبود. همین که ارس از صحبتهای آنا با خبر شده بود تهدید بالقوه بود برای آنا.

امیر و فرهاد کلافه از اینکه چرا نمی تونن رویا رو وادار به حرف زدن کنن به هم نگاه می کردند.فرهادتصمیمش را گرفت.

فرهاد: خانم زند، بابت اطلاع ارس از موضوع مورد بحث، ارس فعلا برای شروع در واقع یه بلایی سرش آورده. انا زمین نخورده،

رویا خوشم حدس زده بود که قضیه زمین خوردن خیلی به نظر عادی نمیرسه.

یکم دیگه رفت تو فکر

رویا:خوب چرا اصلا می خواین کمک کنین؟

امیر:یعنی چی؟

رویا:آخه خیلی قبلا مایل نبودین به آنا کمکی بدین، هر بار من کلی خواهش تمنا کردم.

امیر:من مایل نیستم خودم را درگیر این ماجرا ها کنم.ولی این وسط دیگه یه چیزی نامعقوله، اینکه ارس به خودش اجازه بده یه بلایی سر آنا بیاره بعدم تهدیدش کنه که مادرش رو میفرسته سراغ آنا، راستش یه جوریه؟ اصلا آنا واقعا بچه این خونواده اس؟نکنه نیست.من به عمرم چنین رفتاری ندیدم. شنیدم بدبخت بیچاره ها بچه هاشون رو می فروشن واسه پول، ولی اینها چرا واسه پول این کارها رو می کنن من سر در نمی آرم.

رویا: من نمی تونم همه مسایل زندگی آنا رو واسه شما باز کنم.

امیر: می فهمم. من قصدم این بود که اگه آنا واقعا نیاز به کمک داره کمکش کنم. ولی خوب تا ندونم چه مشکلی هست نمی تونم سر خود و بی دلیل کاری کنم. در هر حال ببخشید شما رو هم تحت فشار گذاشتم.

امیر رسما ختم جلسه رو اعلام کرد بدون اینکه نتیجه ای حاصل شده باشه.

با رفتن رویا امیر و فرهاد در سکوت مشغول غذا خوردن شدند ولی در واقع هر دو تو فکر بودند، آخر سر هم این فرهاد بود که طاقت نیاورد .

فرهاد: امیر، می گم اگه یکم دیگه به رویا فشار آورده بودیم، حرف می زدا،

امیر: آره،ولی نمی دونم، فکر می کنم خودمون رو خیلی درگیر نکنیم، این خونواده خیلی پیچدن، اصلا به نظر من کثیفن.

فرهاد: ولی من جای تو بودم، سر از این کار در می اوردم. چیه که دو میلیاد سود بابای تو رو بالا می بره، چیه که رویا می دونه و ارس بابتش آنارو آذیت می کنه؟

امیر: می دونی دلم واسه آنا می سوزه، نمی فهمم این وسط چرا اینجور ازش سو استفاده می کنن. اصلا شاید می دونن مریضه، می دونن نمی تونه زندگی طولانی و عادی داشته باشه می خوان ازش نهایت استفاده رو ببرن.

romangram.com | @romangram_com