#در_دستان_سرنوشت_پارت_292
امیر: بابا حرفت رو بزن، بیخود نیست آنا به این حال افتاد، بابا مردم از استرس چقدر لفتش میدی حرفت رو بزن تا منم یه خبری بهت بدم،
***
رویا: آنا ، خوب که فکرمی کنم می بینیم؛ توهم که ته دلت راضی به طلاق نیستی، میشناسمت، داری لجبازی می کنی، فرهادم اومده با امیر حرف بزنه، یکم بندازین عقب، یکم دیگه فکر کنین، شاید نظرتون عوض شد،
***
فرهاد: ببین امروز رویا رفته بود جواب آزمایش رو بگیره، واسه محضر
امیر: خوب
فرهاد: خوب ، هیچی دیگه چون شما داری پدر می شی، غلط می کنی طلاق بدی مامان بچه رو بلکم بچه ها رو ، ایشالا 5 قلو باشن که نفهمین شب و روزتون چطوری می گذره، وقت نکنین به طلاق فکر کنین.
امیر بی اینکه جوابی به فرهاد بده سریع برگشت رفت سمت ساختمان، د راتاق رو رسما از جا کند،
رویا بی اختیار از جا پرید آنا هم که هنوز یه کلمه حرف درست و حسابی از دهن رویا نشنیده بود نگران چشم به امیر دوخت،
امیر: رویا خانوم یه لحظه بفرمایین بیرون، مطمئنم هنوز خبر اصلی رو ندادین، بابا نصفه جونمون کردین،
امیر سریع نشست لب تخت: هیچی نشده، همه چیز آرومه ،
سر آنا رو که نیم خیز بود خوابوند رو بالش: بخواب عزیزم، این مادر و بچه که دیشب خواب به چشمشون نیومد، یک بخواب، حالا باباش به درک
آنا دست امیر رو پس زد و نشست: چی می گی امیر؟
امیر:هیچی ، دارم بابا می شم،
این دوتا بنده خدا هم اومدن ما رو راضی کنن طلاق نگیریم، نمی دونن ما مراسم خواستگاری وو بله برون رو زودتر انجام دادیم،
رویا سریع اوم کنار آنا، صورتش رو بوسید و بی حرف با یه چشمک از اتاق رفت بیرون،
تو دهنه در اتاق رسما دست فرهاد رو کشید
romangram.com | @romangram_com