#در_دستان_سرنوشت_پارت_293
فرهاد: کجا؟بزار بریم تو،ببنیم چی شده،
رویا: بیا بریم، اینهمه فکر کردیم چی بگیم،اینها خودشون آشتی کردند، بریم
فرهاد: اینا صلاح نیست تنها باشن
رویا: فرهاد ، لوس بازی در نیار، صیغه که جاری نشده،
فرهاد: خوب خدا رو شکر ، گفتم فعل حروم صورت نگیره
رویا یه مشتی حواله فرهاد کردو ا زدر رفت بیرون،
***
آنا چند دقیقه ای می شد که به خواب رفته بود، ولی امیر به رغم خسته گی دلش نمی اومد از آنا چشم برداره، باورش نمی شد که تو چند ساعت اینطوری همه چیز روبراه بشه، اینطور جا پاش تو زندگی محکم بشه، از اون همه آشوب و اضطراب دیشب خبری نبود،
البته نگران بود ، نگران عکس العمل مادرش، ولی چیزی که ازش مطمئن بود این بود که کسی که قرار بود مجاب بشه، رضا بده مادرشه
و چیزی که باید بپذیره وجود همیشه گی آنا، و این تو راهیه، هرچند اولین نوه به حساب نمی اومد ، هرچند بچه ،آتنا هم عزیز بود اونم خیلی زیاد ، ولی اونی که قرار بود اسم و رسم سروستانی ها رو حفظ کنه این بچه بود، و امیر خیلی امیدوار به پا قدم این بچه بود، و بیشتر از اون امیدوار بود که کمک خدا ، که نزاره هیچ وقت و هیچ اتفاقی، آرامش رو از این زندگیه سه نفره بگیره.
پایان
romangram.com | @romangram_com