#در_دستان_سرنوشت_پارت_291
رنگ از روی انا پرید می دونست چرا انتظار داشت خبر بدی بهش برسه، مثل همه عمرش که هر وقت قرار بود روی آرامش ببینه یه اتفاق ، یه حرف ، همه چیز رو بهم زده بود،
در جواب سئوال امیر از خوبی حالش؛ فقط تونست چند کلمه بگه: یه اتفاقی افتاده، رویا با فرهاد
ولی دیگه مجالی نداشت، دوید سمت دستشویی، پیش پیش به استقبال رفته بود، نمی دونست چی شده، ولی بعداز شستن دست و صورتش ، بعداز بی جواب گذاشتن در زدنهای امیر و صدا زدنهای رویا، تنها کاری کهاز دستش بر می اومد گریه کردن بود، بالاخره از دستشویی اومد بیرون چشم تو چشم 3 جفت چشم نگران،
قبل از اینکه امیر قدمی به جلو برداره ، یا چیزی بگه ، رویا پیش قدم شد: چرا گریه کردی، بیا بریم یکم دراز بکش، و فرهاد هم کاری که کرد کشیدن دست امیر به سمت حیاط بود
امیر: فرهاد ولم کن بزار ببینم چطوره
فرهاد: خوبه، خوب میشه، البته اگه تو بزاری
فرهاد به زور امیر رو کشوند تو حیاط
رویا هم آنا رو کشوند تو اتاق تا کمی دراز بکشه
***
رویا: خوبی؟
آنا: آره، نمی گی چی شده، دلم شور میزنه، رویا تو روخدا خبر بد نده، دیگه طاقت ندارم، الان هیچ خبر بدی نمی خوام بشنوم.
رویا: هیچ خبر بدی نیس دلت شور نزه، من و فرهاد اومدیم با شمادو تا دو کلمه حرف بزنیم، بلکه از خر شیطون پیاده شین، هنوز وقت هست، هنوز فرصت هست
آنا: رویا، حالت خوبه؟ چرا هر روز یه حالی؟یه حرف می زنی
***
فرهاد: ببین امیر، من دیگه پشت دستم رو داغ کرده بودم که دیگه تو کار کسی دخالت نکنم، نه واسه نجاتش، نه واسه نفعش ؛ نه واسه هیچی، بعد از اون اشتباهی که کردم، باعث شدم شما دوتا شش ماه به اون وضع بیفتین، ولی می دونی من و رویا ، فکر کردیم بیایم اینجا با شما دو تا حرف بزنیم
، بگیم یکم صبر کنین، تو هم ، خوب من می دونم، بالاخره مونس، می دونم می خوادبیاد، ولی امیر آخه بعد این همه سال،
امیر: فرهاد حرفت رو بزن، چی شده، اینقدر پا به پا نکن،
فرهاد: طلاق فکر نکنم به نفعتون باشه،
romangram.com | @romangram_com