#در_دستان_سرنوشت_پارت_290
امیر دست آنا رو گرفت رفت سمت آشپز خونه ،
هنوز غذاشون رو کامل نخورده بودند که صدای زنگ تلفن امیر بلند شد
امیر: رویای ست.
امیر: بله؟
امیر:بله!
امیر: خوب من پیش آناهید هستم،
امیر: خوب دیر گفتین می دونه من با شما دارم حرف میزنم، زل زده تو دهنم،
امیر: خوب بیاین اینجا حرف می زنیم
با اتمام تماس آنا دیگه نتونست بی خیال بمونه: چی می گفت؟
امیر: می خواست راجع به یه مسئله مهم حرف بزنه، نمی خواست تو بفهمی، حالا داره میاد
آنا بلند شد،
امیر: کجا؟
آنا زنگ بزنم ببینیم چی شده، دلم شو رافتاد
امیر: شور نیفته، داره میاد، 20 دقیقه صبر کن میاد
ولی آنا دست خودش نبود، یکم با غذا بازی کرد و بلند شد
آنا مضطرب راه میرفت، امیرم کم کم داشت نگران میشد، اونجور که رویا گفته بود قضیه مربوط به آنا هست، امیرم نگران بود ولی خوب سعی داشت نگرانی تو صورتش نمود نکنه
به محض زده شدن زنگ، آنا دوید سمت ایفون، چیزی که دید بیشتر نگرانش کرد، رویاو فرهاد هر دوتا پشت در بودند
romangram.com | @romangram_com