#در_دستان_سرنوشت_پارت_289
تلاش آنا برای پس زدن امیر بی نتیجه موند: امیر ولم کن، می گم نامحرمی ، زنگ می زنم پلیس
ولی امیر نگذاشت انا بیشتر از این حرف بزنه، لبهاش رو رولبهای آنا گذاشت، تلاش و تقلای آنا هم فرو نشست،
امیر بلند شد، دست انا رو کشید و بلندش کرد: تو فکر کردی من دیونم؟
می دونی امروز هر چی فکر کردم، دیدم شما زنها زیادی فرصت طلبین، خیلی دلم می خواست وقتی بیام خواستکاری که هیچ چیزی بینمون نباشه، ولی خوب ریسک نکردم، می دونستم می تونم بله رو بگیرم،
آنا: چی می گی تو؟ من نمی فهمم.
امیر: هیچی، من واسه امضا آخر نرفتم محضر، دیدم چه کاریه من که شب نشده دو باره باید عقدت کنم، چه درد سریه، عاقد و امضا و مهریه و حتما اینبار طلا و جواهر و حلقه جدیدو .... خلاصه بهتر دیدم انرژیم رو بزارم رو بله گرفتن، که خوب عروس خانم هم از قیافش پیدا بود، عاشق منه و قصد نداره بله نده
آنا: دیونه، از کجا مطمئن بودی؟
امیر: از اینکه این دوهفته، اینقد ر ناراحت بودی، ندیدم خوشحالی کنی، لجبازی چرا، حسادت چرا، ولی خوشحالی نه،
از درم که اومدم، این قیافه خوشکلت خودش گواه بود چقدر زجه زدی،در فراغ من البته
امیر آنا رو برد سمت آینه،پای چشماش همه از گریه و ریختن مداد چشم سیاه شده، بود .
امیر: راستی چشمها ی مونس سبز کمرنگ بود، ولی چشمهای آنای من سبز تیرس، هیچوقت چشمهات منو یاد اون ننداخت و نمی ندازه
آنا یاد چیزی افتاد: راستی ما هم محضر نرفیتم،
امیر: چرا؟
آنا: نمی دونم، من نشسته بودم رویا بره نتیجه آزمایش رو بیاره، یه دفعه زنگ زد گفت یه کار فوری پیش اومده میمونه واسه فردا،
امیر: آره؟ مطمئنی نمی خواستی زیر همه چیز بزنی؟
آنا: نه خیرم ، من که دیدی صبح ترگل و ورگل رفتم
امیر: ببین قسمت نبود، این مهر بخوره تو شناسناممون، نه این که این شناسنامه ها گل افشونن، بنده یه جور شما یه جور، خدا نخواست یه مهر الکی بخوره توش
آنا : امیر، بریم غذا بخوریم، خیلی گشنه ام
romangram.com | @romangram_com