#در_دستان_سرنوشت_پارت_288


ولی مامانم یه چیز رو نمی دونست، یه مرد وقتی برای یه زن احترام زیادی قائل باشه،هرگز به خودش اجازه نمیده، بدون رضایت اون بهش نزدیک بشه

آنا جوابی نداشت که بده

***

من امروز با این دسته گل، با این تیپ مرتب و شیک اومدم خواستگاری، لازم باشه ، مامان بابام رو هم میارم،

آنا هاج و واج نگاه می کرد،

امیر: البته خوب که فکر می کنم می بینم اومدم فقط بله بشنوم، اصلا از این در اومدم ممکنه تا بله نگیرم از این در بیرون نرم،

آنا خندش گرفته بود: خدایا شکرت که من تنها دیونه این دنیا نیستم، بازم خل و چل آفریدی

امیر هم خندید: این یعنی بله؟

آنا: خوب راستش تواین دوهفته خیلی اذیت شدم

امیر: و اذیت کردی،

آنا: خوب تو این حرفها رو نگفتی، دلم نمی خواست چند سال دیگه ، یه روزی بهم خبر بدن فیلت یاد هندستون کرده،

امیر من خیلی تو این چند سال اذیت داشتم واست، من دوست داشتم، دلم می خواست خوشحال باشی ، به خواست دلت برسی، هرچند این خواسته کسی مثل مونس باشه، هرچند باعث شه از زندگی من بری بیرون، هر چند یه حسرت شی به دل من

امیر زانو زد جلوی پای آنا: دیگه هیچوقت از این حاتم بخشی ها نکن، خوشبختیت رو هیچوقت تقدیم کسی نکن،

آنا خندید: حالا تو یعنی خوشبختی منی؟

امیر: آره، نمی بینی نیم ساعته چه حالت عوض شد، هر چی تو این دو هفته تلخ بودی، حالا شیرین شدی، اصلا شاید خوردمت

آنا کوبید سر شونه امی رو هولش داد عقب: بلند شو، پا شو برو خونتون، الان شما نامحرمی، حالا یه چند بار دیگه تا آخر هفته بیا شاید، اونم اگه با اولیات بیای بله بگیری،

امیر: دست انا رو پس زد، و کشیدش تو بغل: می دونی تو هرچی زرنگی من از تو زرنگترم،


romangram.com | @romangram_com