#در_دستان_سرنوشت_پارت_287
امیر: منم نخوابیدم، منم رو براه نیستم
دست آنا رو گرفت و برگردوند تو سالن، نذاشت آنا بشینه ، نگه اش داشت، زل زده بود تو صورتش: وقتی گفتی طلاق ، گفتم نه، ولی خوب که فکر کردم، دیدم این نمی شه که یه عمری هر روز پیش خودم بگم، منو نمی خواد، پولم رو می خواد، یه عمر هر مزاحم تلفنی که زنگ بزنه، بگی کیه، نکنه مونسه،
آنا: ولی مونس بود
امیر: بود، ولی دیگه نیست، آنا دوره لیلی و مجنون عشق چنین و چنان گذشته، تو ، مامانم، چرا اینقدر ساده هستین که منو تو این سن، با یه پسر 20 ساله یکی می بینین؟
اون شور و حرارت بیست سالگی مال بیست سالگیه، وقتی می شی 22 دیگه 20 ساله فکر نمی کنی وقتی می شی 30 دیگه نمی تونی احمق باشی، احساساتی باشی، بیست ساله باشی، پر شور و عاشق کور باشی،
من تواین سن خوشبختی رو تو چیزی می بینم که هست ، که دارم، نه تو رسیدن به عشق بیست سالگی، اون دختری که یه زمانی عشقم بود، اونی که به راحتی با پول پدر من، با حمایت دایی مامانم، 8 سال گذاشت و رفت، به همه چیز رسید، امروز دیگه اونی نیست که من می خوام، کسی که واسه من حتی از خودش مناعت طبع نشون نداد، تو بعد چند روز هنوز نرفتی چیزی رو که من به میل خودم دارم بهت می دم رو بگیری، 10 بار گفتم، هنوز نرفتی، من چطور کسی رو بخوام که منو فروخت، زود، به تحصیلات، به تغییر زندگی خودش و برادرش، چطور حالا با یه اشاره مامانم دوباره عشقش داغ شده، زنگ می زنه خواهش می کنه، التماس می کنه، که چی ،
که من فکر کنم این همه سال هیچ اتفاقی نیفتاده، اصلا کجا بوده، با کی بوده، باور کنم آدمی که اینهمه عشق و فراغ من گریونش می کنه، زجه می زنه، اینهمه سال با همین حرارات، اون سر دنیا به فکر من بوده که حتی یه بار نیومد اینجا، یک بار نیومد سراغ بگیره،
خیلی از آدمها همیشه بچه می مونن، بقیه رو هم بچه فرض می کنن،
مونس زنگ زد، با من حرف زد، آره منم رفتم به اون سالها، به اون خاطرات، ولی به خاطرات، وجود اون تو زندگی من، یه بخشی از زندگی من بود، من حق دارم به اون روزها فکر کنم، حق دارم با مونس حرف بزنم، بگم چرا، بگم واسه چی، بگم به چه قیمتی منو فروختی،
ولی اگه می شد ته دلم رو بهت نشون بدم میدی که حسی به این مونس ندارم، هر چی هست به همون دختر درسخون و ساده اس، که همیشه نگران خونوادش بود ، نگران اختلاف طبقاتی مون، نگران درسهاش، نگران درسهام، ولی اون واسه من مرده، همون روزی که فهمیدم منو به تامین آیندش فروخته مرد،
آنا: ولی
امیر: ولی نداره، آره خواستم طلاقت بدم، که یه عمر فکر نکنم تو هم به حکم تقدیر اجباری تو زندگی منی، خواستم خونه داشته باشی، آینده داشته باشی بعد به من فکر کنی، بعد دسته گل بگیرم بیام خواستگاری، چند بار برم چند بار بیام، بله رو بگیرم، توحق انتخاب داشته باشی، بدون دغدغه فکری بدون دغذغه مالی؛
منو ببینی، امیری رو که دو ساله میشناسی، بد اخمیش رو دیدی، روی آرومش رو دیدی،مهربونیش رو دیدی، عصبانیش رو دیدی، گیر دادن هاش رو دیدی
آنا وا رفته بود: امیر دستهاش رو ول کرد تا بشینه،
امیر: گفتم امروز میام، بعد از اینکه همه چیز تموم شده، که تو با آزادی فکرات رو بکنی، آنا خیلی حرف دارم، از خیلی چیزها، از پرگل، از اینکه من نامردی نکردم، پرگلم منو نمی خواست، بهم فرصت نداد، خیلی حرفها ولی دیگه حرف بقیه بسه،
بزار من باشم و تو، فقط می خوام یه درس دیگه هم بهت بدم، درسی که از مامانم گرفتی و ذهنت رو خراب کرده بود ناقص بود، مامانم یه زنه، از زندگی مردها می خوای درسی بگیری باید از زبون خودشون بشنوی،
اینکه مردها با هر زنی می تونن نیازشون رو برطرف کنن، درسته، عاشقش باشن، نباشن درسته،
اینکه عشق مرد به یه زن دیگه اس که می تونه مانع بشه نیازش رو با دیگری ازضا کنه هم درسته
romangram.com | @romangram_com