#در_دستان_سرنوشت_پارت_286


آنا: امیر من واقعا میلی به غذا ندارم،

امیر یکم جدی شد: می دونم، ولی خوب شاید بعدا پیدا کنی،

آنا دیگه حوصله اش سر رفت، گرفت نشست: امیر کاری داری انباری برو انجام بده، من واست غذا رو گرم می کنم

امیر نشست کنار آنا: اینقدر حوصله منو نداری؟ نکنه ناراحتی که دیگه همه چیز تموم شده،

آنا دیگه کفری شده بود، رسما دیگه داشت داد می زد: نه ، خوشحالم، خوشحالم که خریت کردم، خوشحالم که خوش اقبالم، خوشحالم که قراره همه چیز تموم شه، نه خانی اومده نه خانی رفته

امیر قصد نداشت به این سرعت همه چیز رو بگه ، می خواست درس خوبی به آنا بده ولی تحمل دیدن این حال آنا رو هم نداشت،

امیر: ببین سرکار خانم ریاحی، گفتی طلاق ، گفتم نه ، اصرار کردی، قبول کردم، حالا دقیقا این رفتار چیه،

آنا از جا بلند شد، قصدش این نبود، قرار بی قراری با خودش نداشت: معذرت می خوام، می شه بری کارت رو انجام بدی، ناهارت رو می زارم رو میز، من امروز یکم ، یکم رو فرم نیستم،

امیر: دو هفته بیشتر که رو فرم نیستی ولی

اصلا ولش کن، مدارک انتقال روامضا کردی؟

آنا: نه

امیر عصبانی شد: چرا؟

آنا: امیر تودیونه شدی، وقتی من دارم میرم، مال تو چرا باید بیاد تو جیب من، بابام حمایتم می کنه، نگران نداری و بدبختی من نباش،

امیر: فردا صبح میام دنبالت باهم می ریم واسه امضا

آنا پشت کرد به امیر و رفت رو به سمت خواب بالا، هنوزم نتونسته بود خودش رو راضی کنه که تو اتاق پایین بمونه هر چند کل وسایل خونه یه جورایی نو شده بود، حتی کاغذ دیواریها، تابلوها

ولی امیر راه آنا رو بست: نمی خوای بدونی این دسته گل واقعا مال چیه؟ مال کیه؟

آنا: امیر من حالم روبراه نیست، بزار برم، دیشب هم نخوابیدم،


romangram.com | @romangram_com