#در_دستان_سرنوشت_پارت_285

آنا:باشه، 11 رویا می اد دنبالم برای آزمایش بعدم، میریم، بهت زنگ می زنم اگه کارت تموم بود بیا باهم بریم،

امیر: فکر نکنم،

آنا به درکی زیر لب گفت و بلند شد، امیر رفت آماده شه، آنا زل زده بود به لباس پوشیدن امیر، قیافه اش به کسی که داره می ره شرکت و خیلی کار داره نمی خورد، و البته قراره ظهر بره محضر واسه طلاق ، اعصابش بهم ریخته بود، حس می کرد مونس اومده، بلند شد با حرص از اتاق رفت بیرون.

ساعت از 1 رد شده بود آنا رسید خونه، انچنان در ورودی رو سفت به هم کوبید که مو به تن خودش هم سیخ شد،

ولی انگار هنوز راضی نشده بود، هنوز خالی نشده بود، در اتاق رو هم بهم کوبید، دیگه تو خونه بود، تنها، نه امیر بود نه رویا، می تونست هر چی می خواد زار بزنه، داد بزنه، به زمین و زمون بد و بیراه بگه

رمان زیاد نگذشته بود که ، صدای زنگ آنا رو به خودش آورد، رویا بود احتمالا، آنا رو فرستاده بود گفته بود خودش بعدا می اد تا واسه فردا قرار بزارن، و شایدم امیر

هنوز آنا به ایفون نرسیده بود که امیر رو تو آستانه در دید، با همون تیپ و قیافه صبح ، با یه دسته گل بزگ، با یه لبخند پهن به لب،

امیر: سلامی ! تعارفی خدایی نکرده! استقبالی! چیزی

آنا: اینها مال مهمونه ، شما که مهمون نیستی

امیر: شدم شما؟

آنا: بودی، یه مدتی من دیوانه شده بودم، همه چیز رو جابجا می دیدم

امیر: ناهار که نخوردی؟

آنا: نه

امیر: خوب این ناهار پس خوردن داره، دو تا آدم آزاد، دو تا رها، دو تا بالغ و شایدم عاقل

آنا: پوزخندی زد و کیسه غذا رو گرفت

امیر: پس گل چی؟

آنا: مناسبتش چیه؟

امیر: خوب دو تا مناسبت داره، اولیش که طلاقه، الان که همه چیز تموم شده، و خوب یه مناسبت دیگه داره، که اگه عجله داری الان می گم اگه نه بعد از ناهار

romangram.com | @romangram_com