#در_دستان_سرنوشت_پارت_284


آنا دیگه میلی به شنیدن حرفهای امیر نداشت، نفهمید چی تن کرده و کی از خونه بیرون زده، حتی نفهمید چقدر بیرون بوده، هوا ابری بود، فکر کر د شاید 2 ساعتی شد راه رفتنش، فکر کردنش، ولی وقتی تو پارکینگ نگهبان کلید رو داد دستش و ازش خواست به امیر زنگ بزنه نگاهش به ساعت افتاد 4 بعد از ظهر بود، شاید از درد پاش باید حدس می زد بیشتر از دو ساعت طول کشیده، گرچه سوز دلش اینقدر زیاد بود که نگذاشته بود چیزی از درد پا بفهمه

رفت تو خونه ولی به امیر زنگ نزد، اینهمه راه رفته بود ولی هنوز تصمیمی نگرفته بود، رو کاناپه ولو شد، فکر کرد به همه چیز به همه جای قصه ، یه زمانی چقدر ساده لوحانه این روز رو فراموش کرده بود، به حرفهای مونس، به زجه هاش

امیر چه غوغایی کرده بودبعد از برگشتن، در عرض چند ساعت زندگی شد جهنم،رویا اومد، فرهاد اومد، آنا می گفت طلاق، امیر می گفت نه، قهر، قهر _حرفی نبود، اگرم بود پر از کنایه

آنا می گفت طلاق امیر می گفت نه، ولی سه روز نشده، امیر تن داد به خواسته آنا، افتاد دنبال کارا، رویا شد وکیل آنا، ولی آنا تازه فهمید چی گفته، اون طلاقی که با داد و فغان می خواست، واقعا طلاق نبود، شاید داشت محک می زد دوست داشتن امیر رو، میزانی عزت و اعتبارش رو ولی روزی که امیر گفت باشه ، طلاق آنا تازه رسید به حرف رویا، به اینکه تا مطمئن نشده خودش رو تو بازی زندگی گیر نندازه، و چقدر آنا وقتی رویا خیلی مستقیم از اینکه آیا رابطه ای با امیر داشته یا نه، حول کرده بود، چه نه بلندی گفته بود، و چه ساده رویا که باور کرده بود ، و ساده تر زمانی که حرف طلاق شده بود و واسه انا ماده تبصره رو می کرد که با حکم بکارت می تونه شناسنامه سفید بگیره، می تونه زندگی جدید رو شروع کنه،

امیر شروع کرد ه بو د به دیونه بازی، خونه سابق رو به نام آنازده بود، وسایل اونجا رو فرستاده بود واسه خالش، یه 206، نیمی از سهام وسود شرکت رو، ولی آنا به جای این همه حاتم بخش تو دلش آرزو می کرد کاش امیر آنا رو به مونس نمی فروخت، به خونه و ماشین و سهام شرکت

***

امیر اومده بود، این شب آخر اومده بود که آنا به میلش رفتار کنه

و آنا هم قصد نداشت، که خاطر شب آخر رو خراب کنه،

آنا خودش رو سپرد به دستهای امیر ، ولی وقتی فقط از این خاطره آخر نصیبش ، گرمی و بوسه های کوتاه شد، بوی رفتن رو بهتر شنید، امیر امیر 20 روز پیش نبود، امیر همون برادری بود که آغوشش گرمی می ده ، بی هوس ، بی چشم داشت

ولی چندان مهم هم نبود،آنا هم چیزی جز آرامش طلب نمی کرد،

آنا که رسما خوابی به چشمش نیومده بود، امیر هم،

ساعت از 7 رد شده بود که امیر آروم بلند شد، آنا هم دلیلی برای موندن تو تخت نداشت، بعد از امیر دوش گرفت، سر صبر میز صبحاه رو چید، این بغض لعنتی سر صبحی ولش نمی کرد، ولی تلاش کرد که لاقل نزاره بارونی بشه، آنا برگشت تو اتاق، از اینکه از صبح سر امیر بی صدا تو موبایلش وول می زد کلافه بود، این یکی دو ساعت آخر دلش می خوست لااقل دیده بشه، نشست جلوی آینه، کمی آرایش کرد، موهاش رو خشک کرد و بست بالا، لباسش رو مرتب رکرد و برگشت سر میز ، امیر هم نشسته بود سر میز ، یه نگاهی به آنا انداخت، اینطوری می خوای بری محضر؟

آنا دلش می خواست جرات داشت یکی می زد پا چشم امیر که دیگه پرو بازی در نیاره: امیر جان غیرتت رو نگه دار، سایت رو روسر هرکی باز کردی خرج همون کن،

امیر می خواست یه جواب دندون شکن بده ولی می دونست امروز روزش نیست،

صبحانه خورد و بلند شد: امضاء و کارات رو کردی برو خونه ، می ام اونجا کار دارم،از تو انباری یه چند تا تیکه لازم دارم،

آنا: خوب مگه باهم نباید بریم دفتر خونه؟

امیر: نه، من یکم کار دارم، شاید دیرتر برم


romangram.com | @romangram_com