#در_دستان_سرنوشت_پارت_283

آنا اشکهای مزاحم رو کنار زد، امیر کاری رو کرد، که آنا تو فکر ش بود، چند با ر خواسته بود بهش بگه این شب آخر بزار فراموش کنیم چی قراره بشه، کی قراره بره کی قرار بیاد، بزار فکر کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده ولی نتونسته بود، نمی دونست امیر چه برخوردی می کنه، تحمل نداشت که پس زده بشه،

آنا بی توجه به آینده تصمیم گرفت بره به گذشته به یک ماهی که زندگی کرده بود، به شبها و روزهایی که رنگ دیگه ای داشتند، بخشیده بود و بخشیده شده بود، هر چی بود و نبود رو با امیر پس زده بودند،اهمیت نمی داد که سوسن هر از گاهی زنگ می زنه و چی می گه، مهم نبود که مونسی بوده، که هست، که خیلی چیزهای دیگه، امیر آنا رو مجبور کره بود برگرده دانشگاه، واحد هاش رو بیشتر برداره، نره شرکت بجاش بمونه خونه، به درسهاش برسه ، به کارهای خونه برسه، هر شب سر پرده کنار رفته تراس بحث کنند، سر پیاده و با تاکسی برگشتن از دانشگاه به جای آژانس، سر صبح خواب موندن، سر حرف زدنهای زیاد با رویا پای تلفن، سر زنگهای شبانه و روتین ریاحی

***

چه صبحی بود، صبحی که تو بغل امیر از خواب بلندشده بود، چقدر متفاوت بود، امیر دیگه برادری نبود که بی چشم داشت تا صبح خواهرش رو تو آغوشش آروم کنه، بعد از اون شب جنجالی با هزار حرف و حدیث چقدر مادر طبیعت، آرامش داده بود، هم به روحشون هم به جسمشون، و امیر چقدر ممنون بود که همه اشفتگی و بدبینش به سپهر اونشب به صبح نرسیده از بین رفته بود، شاکر خدا بود که این شک و نحسی تموم شده بود،

همون روز رویا اومده بود به دیدنش، برای آشتی، برای پیوند زدن عهد خواهری که چند ماه پیش پاره شده بود، چقدر هر دو زار زده بودند، چقدر حرف داشتند، چقدر حرف زدند،

رویا بعد از شنیدن قضیه مونس چقدر به حدیث خوشی آنا مشکوک شده بود، چقدر سعی کرده بود از آنا بخواد خودش رو تو این بازی از پیش باخته غرق نکنه ، ولی اونزوز آنا، آنای قبل نبود، انگار یه چیزی عوض شده بود، تصمیم نداشت امیر رو تقدیم کسی کنه زمانی تو زندگیش بوده، می دونست که الان اونه، نه با خوش خیالی خودش به حساب حرفهایی که امیر زده بود،امیدوار بود اونچه امیر زیر گوشش تا صبح نجوا کرده، زاییده ذهن مشوشش نبوده باشه،

انگار با اول بود که تو زندگی اینقدرهمه چیز سپید بود، همه چیز آروم، همه خوشحال، دوباره رویا، دوباره فرهاد، دوبار امیر و کار دوباره دانشگاه، همه چیز همونی بود که می خواست -پر آرامش،

ولی یکماه چقدر زود تموم شده بود، چقدر زود تلفنها شروع شده بود، چقدرزود مزاحم تلفنی دهن باز کرده بود، گریه کرده بود، التماس ، ناله، نفرین ،...

و لی آنا تصمیم نداشت بهم بریزه، نمی خواست بازنده این قصه باشه، که شد

بد خلق شده بود، زود رنج، بی حوصله وامیر می فهمید یه چیزیه ولی چی رو نمی دونست، سعی داشت پاپی انا نشه، تا اینکه یه صبح جمعه وقتی مونس زنگ زد، واسه اصرار واسه التماس، آنا از کوره در رفت، امیر تازه از بیرون رسیده بود، بیرون که نه، نون تازه ای ه برای جمعه ها قولش را داده بود،

آنا گوشی رو تو دستهای امیر انداخت و برگشت تو اتاق خواب، کلافه بود، می دونست هر کی شماره خونه رو داده ، حتما موبایل امیر رو هم می تونسته داده باشه، برگشت، تو سالن، امیر رو ندید، گوشی به دست تو تراس جلوی سالن بود، نمی دونست داره صبورانه گوش می ده یا داره زمزمه می کنه حرفهاش رو ،طاقت نیورد، رفت سمت تراس ، دیگه می شنید،

امیر: باشه، تو راست می گی، حالا چی؟

...

امیر: الان؟

...

امیر: نمی تونم،فکر نکنم بتونم، نه نمی تونم.

...

امیر: باشه، باشه

romangram.com | @romangram_com