#در_دستان_سرنوشت_پارت_282


فردا آزاد می شی، وجدانت راحته، من دیگه خونه دارم، ماشین دارم، درامد ماهیانه دارم، مستقلم، تو هم در عوضش می ری به خودت و خونت می رسی واسه آخر هفته، می اد دیگه ، نه؟

امیر: اره می اد، می خوای تو هم باشی؟

آنا فقط ناخنش روتو دست امیر فرو کرد، جه حرفی داشت واسه گفتن،

امیر: نگفتی؟

آنا: نه نمیام، هزار تا کار دارم،

امیر: می دونی که تا سه ماه نمی تونی ازدواج کنی، بیخود برنامه نریز.

آنا دستش رو از تو دست امیر کشید بیرون ، و قدمی جلوتر رفت: کافر همه را به کیش خود پندارد

هر دو این شب آخری تلخ بودند، راه رفته رو برگشتند،

تا خونه دیگه حرفی زده نشد،

آنا آخر طاقت نیورد، هر چی خورده بود رو تو دستشویی خالی کرد،

این شب آخر،

این همه استرس،

فردا و فرداهایی که نمی دونست چه خوابی واسش دیدند،

تقدیری که نحسی دستاش از بازوان انا جدا نمی شد،

بی حال پشت در دستشویی نشست، امیر با دیدن انا سریع رفت یه لیوان آب نبات آورد: تو آخر یاد نگرفتی چقدر باید غذا بخوری

آنا دلخور نگاه کرد: من غذا خورده بودم، ولی شب آخری خواستم نه نگم، به دل تو رفتار کنم.

آنا آب نبات رو خورد و با کمک امیر از جاش بلند شد، و رفت سمت اتاق، لباسش نم دار شده بود، عوضش کرد و رفت تو تخت، ولی صدای در اتاق باعث شد از جا بپره، امیر بالش به دست اومد تو، آنا تو تاریک روشن اتاق به امیر زل زده بود، امیر اومد تو تخت بالش گذاشت و دراز کشید: خودت گفتی این شب آخر میخوای به دل من رفتار کنی،


romangram.com | @romangram_com