#در_دستان_سرنوشت_پارت_281
رویا: این که معلومه، تو که می ری، زودتر برو که اوقاتش تلخ نشه
آنا: باشه، پس فردا تومی آی دنبالم؟
رویا: آره ولی حدود 11
آنا: باشه ممنون
**
آنا سریع رفت پایین، طبق روال 15 روز گذشته، فقط سلام، فقط علیک
آنا تا جایی که می شد به گیرهایی که می داد یا غر هایی می زد عکس العملی نشون نمی داد.
امیرم انگار این شب آخری میلی برای غرغر کردن نداشت،
شام خورده بود ولی این شب آخری ، وقتی امیر جلوی رستوران همیشگی ایستاد مقاومتی نکرد،
سر میز هم حرف چندانی رد و بدل نشد، آنا خیلی کم غذا خورد ، امیر هم شایدمی دونست آنا قبلا چیزی خورده چون گیر نداد، بعد از شام، بی اینکه نظر آنا رو بپرسه، رفت، نگفت کجا ولی تا وقتی آنا خودش رو جلوی پارک ملت دید نفهمید که این شب آخری چرا همه چیز داره متفاوتاز شبهای گذشته طی می شه، امیر پیاده شد، درو واسه آن باز کرد، بی هیچ حرفی دست آنا رو گرفت و کمک کرد پیاده شه، مسافت زیادی آنا رو دنبال خودش کشوند، انگار فرصت می خرید تا فکر کنه، تا ببینه چی بگه، چی داره که بگه
امیر: خیلی خوشحالی؟ نه؟
آنا: واسه چی؟
امیر: واسه اینکه خوب، فردا آزاد می شی، خونه داری، سه دنگ شرکت رو داری، و البته شوهر نداری
آنا:امیر تو اینها رو به میل خودت به نام من کردی من که حتی نرفتم امضا کنم،
امیر: خوب فردا با رویا برو امضا کن، من که یه هفته اس بهت می گم آمادس
آنا: باشه ، می رم، حتما می رم حالا دیگه بس کن
امیر: باشه
آنا: تو چی خوشحالی ؟ نه؟
romangram.com | @romangram_com