#در_دستان_سرنوشت_پارت_280
آنا کمی نزدیکتر شد: من نگران کسی نیستم، نگران چیزی هم نیستم،
امیر: اکی، حالا بلند شو برو
ولی آنا ول کن نبود، بلند شد و دست امیر رو گرفت، تلاشش برای بلند کردن امیر نتیجه ای جز افتادن تو بغلش نداشت، سعی کرد بلند شه، ولی امیر نزاشت: می بینی ، نگرانی،
آنا بی تلاش نشست، تو چشمهای امیر خیره شد، نمی دونست چطور بعضی آدمها می گن نیت آدمها ، صافی و ناصافی نیت آدمها تو چشمهاشونه، آنا که چیزی ندید
امیر: هست یا نیست؟
آنا: چی؟
امیر : همونی که دنبالش می گردی
آنا: نه نیست، نمی تونم حرف ادمها رو از چشمشون بخونم، من خیلی از مهارت های زندگی رو بلد نیستم، اینم روش.
امیر: اون که بله، یکیش هم اینه که نباید اینطور از نزدیک تو بغل یه مرد بشینی و انتظار داشته باشی که اتفاقی نیفته،
آنا منظور امیر رو متوجه شد، ولی قبل از اینکه اقدامی برا ی بلند شدن کنه درسی رو که از سوسن سر شب گرفته بود پس داد: اینو از مامان سر شب یاد گرفتم، یه مرد نیازش رو می تونه حتی با زنهای خیابونی هم رفع کنه ، با زنی که هیچ حسی بهش نداره هم، فقط مردی این کار رو نمی کنه ، که عاشقه، که تو خواب و بیداری به فکر عشقشه، اینه که باعث می شه یه مرد، سراغ کسی نره ، حتی برای نیازش
امیر الان دیگه راحت تر می تونست معنی حرفی رو که چند ساعت پیش نشنیده بود رو درک کنه، آنا رو از رو پاش بلند کرد، خودش هم ایستاد، رخ به رخ، حرفی نداشت که بزنه، اگرم داشت الان وقتش نبود، دید که آنا هنوز به خوشخیالی عاشق بودن امیر و بی خطری اون ایستاده،انگار اتفاقات امشب نیاز به تکمیل داشت.
دو تا دستش رو قاب صورت انا کرد، و قبل از اینکه آنا متوجه شه، لبهاش رو روی لبهای آنا گذاشت، نرم و طولانی، گرم و طولانی
آنا هنوز تو شوک بود، که خودش رو تو بغل امیر و توی دهنه در اتاق خواب دید.
رویا: بلند شو، امیر پایینه،
آنا: بمونه تا خسته شه، واسه چی من باید برم?
رویا: چرا شو از اخلاق گندش بپرس، بعدم، تا نری نمی ره، پریشب که امتحان کردی،
آنا: بخدا من فقط من دیونه نیستم، این حال و روزش از من بدتره،
romangram.com | @romangram_com