#در_دستان_سرنوشت_پارت_279
آنا: وجدانت،
امیر: من وجدانم راحته، تو نگران نباش،ولی اگه نگران چیز دیگه و آیندت با کس دیگه ای هستی ، این حرف دیگست.
بلند شد نشست: حالا م بخواب، اگه وجودم اینقدر برات عذاب شده، بخواب ، من می رم بیرون، تو راحت بخواب،
امیر بالش رو سریع از رو تخت کشید و رفت بیرون
آنا رو تخت ولو بود،خیلی وقت پیش خیلی خیلی وقت پیش یه رمان خونده بود، اسمش به یادش نمی اومد، ولی آخر داستان بدجوری تو ذهنش زنگ می زد،
داستان دختری بود که بعد از اینکه دوستش به اصرار پدرش از ایران میره،هر هفته به یاد اون دوست به کافی شاپ محل قرارشون می رفت، اونجا تو این تکرارها مرد رو می بینه که هر هفته پشت یک میز ثابت ساعتی رو می شینه و بعد می ره، دختر کم کم عاشق مرد جوان می شه و بی تابی باعث می شه به عشقش اعتراف کنه ، ولی مرداز عشق از دست رفتش می گه، از اینکه هیچ زنی رو نمی تونه ببینه، نمی تونه بخواد، در نهایت دختر با همه شروط مرد می سازه و همسرش می شه، درست زمانی که مهر دختر به دل شوهرش افتاده بود، دوست دختر از خارج بر می گرده، دختر به دیدنش میره، و اونجا لای آلبوم عکس شوهرش رو می بینه و می فهمه دوستش همون عشق همسرشه، که پدرش برا منصرف کردن دختر از ازدواج به زور به خارج می فرستش، دختر سرخورده، ولی با از خود گذشتگی به رغم مخالفتهای همسرش طلاق می گیره، بعد از دادگاه، برای آخرین بار از همسرش می خواد بیاد به همون کافی شاپ، و البته از قبل دوستش رو هم دعوت می کنه، به محض اینکه همسرش از در کافی شاپ وارد می شه، به محض دیدن عشقش، می ره به سمت اون، دوستش هم بی اینکه حرفی بزنه، چشم در چشم معشو ق می دوزه، بعد از چند دقیقه بدون اینکه هیچکدوم توجهی به دختر بکنند از کافی شاپ بیرون میرن، دست در دست تو پیاده رو و به سمت ناکجا، قدم میزنن، و دخترک مچاله در خود به تقدیری می اندیشد که به اصرا ر زمانی سعی در ایجادش کرده بود،
چقدر در پایان این داستان آنا اشک ریخته بود، برای قصه ای که شاید هرگز برای کسی رقم نخورده بود و نخواهد خورد، ولی الان تو این شب چقدر احساس نزدیکی می کرد به این داستان،
عقلش می گفت بشین، بمون بزار این شبم بگذره ولی یه حسی سر کشی می کرد، دلش نمی خواست امیر با فکر اینکه آنا به خاطر کس دیگه ای از ش دوری می کنه نا راحت بشه، احمق شده بود مثل تمام عمرش، عقل می گفت بمون، چه اهمیتی داره، چه اهمیتی داره که امیری که هر شب تو چند سانتی تو بوده، فکرش کیلومترها دور تر می چرخیده ناراحت بشه، امیری که فردا نره پسون فردا حتما می ره،
ولی تو این جدال اونی برنده شد .که آنا رو کشوند تو حال ،
امیر روی کاناپه خوابیده بود، در واقع نشسته خوابیده بود، با دستش جلوی نور آپاژور رو گرفته بود ، چشمهاش بسته بود، ولی مطمئنا خواب نبود،
آنا نشست کنار امیر،چند باری صداش زد: امیر، امیر
امیر با صدایی که معلوم نبود دلخوره یا عصبانی بی اینکه چشمش رو باز کنه بله ای گفت
آنا: بلند شو، اینجوری که نمی تونی بخوابی
امیر: مهم نیست،
آنا: بلند شو، پاشو برو روتخت
امیر: اونوقت تو اینجا ، اینجوری بخوابی،
آنا: نه، رو تخت می خوابم،
امیر چشماش رو باز کرد،
romangram.com | @romangram_com