#در_دستان_سرنوشت_پارت_278
امیر: چرا باید دروغ بگم؛ از کی می ترسم که دروغ بگم؛
آنا: می دونم نمی ترسی، به من ترحم می کنی، ولی نترس ، پوستم کلفت شده،
امیر فاصله رو کم کرد، آنا این نزدیکی رو حس کرد، نمی دونست چه عکس العملی نشون بده، بار اول نبود که امیر رو اینقدر نزدیک حس کرده بود، ولی امشب، کمی فرق داشت لا اقل اینطور احساس می کرد، سعی کرد طبیعی باشه، مثل قبل، قبل از اینکه امیر کاری کنه سرش رو تو سینه امیر برد، امیر دستهاش رو دور آنا حلقه کرد،
ولی بوسه هایی که روی موهای آنا می نشوند، حسی به آنا می داد که متفاوت بود، ولی این چیزی نبود که انا می خواست، نه بعد از حرفهایی که رد و بدل شده بود، نه بعد از حرفی که آنا از بی میلی امیر زده بود، نه حالا که می دونست مونس تو راهه،
سعی کرد خودش رو از امیر جدا کنه، ولی امیر قصد نداشت چنین اجازه ای بده،
آنا: ولم کن،
امیر: چی شده؟
آنا: تو رو خدا ولم کن؛ خوابم نمی اد،
امیر: منم خوابم نمی اد،
آنا کمی ترسیده بود ، اینو امیر از تو صداش می تونست به راحتی تشخیص بده
آنا: امیر، تو رو خدا، امیر بزار برم
امیر: کجا؟
آنا: امیر نزار خراب شه، این آخریه خرابش نکن،
امیر: چی خراب شه؟ مگه چیز درستی هم مونده
انا: تو که 8 ساله وفادار موندی ، تو که خیانت نکردی، این دم آخر خرابش نکن،
امیر دستاش رو آزاد کرد، ولی نگذاشت آنا از حصار دستاش بیرون بره،
امیر: چته تو، سر شب از بی میلی من می نالیدی،حالا حرفت چیز دیگه ایه، به کی خیانت می کنم؟ اینکه زنم و بغل کنم؛ اینکه زنم رو ببوسم خیانت به کیه؟ کی می تون منو متهم به خیانت کنه؟
romangram.com | @romangram_com