#در_دستان_سرنوشت_پارت_277

امیر دنبالش نرفت، نیم ساعتی بود که تو حمام روی لبه وان نشسته بود و سعی داشت اشکهایی که جند دقیقه یه بار روون می شن رو کنترل کنه، چقدر تلخه وقتی نتونی چیزی رو ثابت کنی، وقتی خودت مقصری ، وقتی همه چیز با هم بهم می ریزه وقتی دیگه نمی شه قضیه رو جمع کرد،

امیر هر چی منتظر شد خبری از آنا نشد، بلند شد رفت تو سالن، متوجه شد انا تو حمامه،

بدون در زدن، رفت تو حمام، انا بدون هیچ عکس العمل خاصی بلند شداز در بره بیرون که صدای امیر در اومد: مسلما نصفه شبی نیومده بودم حمام، اومدم دنبال جنابعالی

آنا: دیگه لازم نیست ترحم کنی، دیگه لازم نیست پول خرج من کنی، لازم نیست سر منو بغل بگیری ، هر چی خرج کردی می گم بابا بهت بده، بابت محبت و حمایت هات هم یه عمر مدیونت می مونم ، مطمئنم هیچوقت نیازی به کمک من پیدا نمی کنی

ولی اگه روزی جایی کمکی ازم بر بیاد دریغ نمی کنم، اگه باشم

امیر نگذاشت آنا بی جواب، از در بیرون بره، راهش رو بست،

امیر:پول ریاحی مال خودش، ولی خیلی به این زودیها نمی تونی از زیر دین من بیرون بیای، حالا حالا مدیونی،

حالا حالام جای سرت و اشکهات اینجاست، و آنا رو بغل کرد، فکر می کرد بااین کار آنا آروم میشه ولی بدتر به گریه افتاد، سعی داشت از امیر جدا بشه ولی امیر قصد نداشت، کوتاه بیاد: من آخر نفهمیدم اینهمه اشک ار کجا می اد،که 24 ساعتم گریه کنی تموم نمی شه، الان این منم که باید بابت کار تو و سوء استفاده مالیت گریه کنم ولی تو دست پیش رو گرفتی.

امیر جدی بود ، زیادی جدی ولی هر زمان انا گریه می افتاد امیر هوس شوخی می کرد، فکر می کرد اینجوری هواس آنا رو می تونه پرت کنه، و شاید یه زمانی می تونست

ولی حالا ، امشب، تواین وضعیت ، البته که نه،

امیر آنا رو برد سمت اتاق، دستمال به دستش داد و رفت یه لیوان آب آورد، آنا بی هیچ حرفی آب رو خورد، و دراز کشید ، امیر چراغ رو خاموش کرد و برگشت ولی اینبار به جای روی زمین روی تخت،

آنا ورود امیر به تخت رو حس کرد، ولی چیزی که تو ذهنش بود خیلی سریع از دهنش بیرون پرید: این شب آخر رو کاشکی همون پایین می خوابیدی

امیر دیگه قصد ادامه دادن این بحثها رو نداشت ولی حرف آنا رو هم نتوست بی جواب بزاره.

امیر: شب آخر نیست اینقدر خودت رو علاف این فکر نکن، بعدم چرا؟

آنا دیگه دلیلی نداشت که حرف نزنه، کم امشب به هم نگفته بودند، کم پیله نکرده بودند، کم متهم نکرده بودند

آنا: می دونم، می دونم دلت می خواد الان اینجا، به جای من، به جای منی که تو رو واسه پولت می خوام؛ اون می بود، می دونم دلت می خواد بی اینکه صدای نفسهای من بیاد چشمت رو ببندی و به اون فکر کنی، به وقتی بود، به وقتی که میاد، به نمی دونم به هرچی

امیر: اینطور نیست

آنا: دروغ می گی.

romangram.com | @romangram_com