#در_دستان_سرنوشت_پارت_275
امیر پشیمون شداز گفته، حالا که حرف رو زده بود، حالا که تیر از چله رها شده بود، حالا ناراحت بود،
امیر: در هر حال فردا زنگ می زنی به پدر جان، خدمتشون می گی این قصه طلاق کشی ختم شده، فهمیدی؟
آنا: امیر ، با روح و روان من بازی نکن،تموم کن این بازی رو، برو دنبال زندگیت، حالا که مادرت راضیه، پدرت راضیه، دخترم که داره میاد، دیگه این وسط چیزی رو خراب نکن، بزار با ارامش تموم شه، امیر من خستم،
به اندازه همه عمرم خستم، من سپهر رو نمی خوام، من هیچ کس و نمی خوام، چند بار باید تا مرز دیوانگی برم تا باور کنین من ادم نیست، من تحمل ندارم که هر روز تو یه بازی جدیدبیفتم،
امیر اومد جلو یکم پا به پا کرد: آنا واسه چی منو می خواستی،واسه چی اسم منو جیغ می زدی؟ واسه چی تو خواب و بیداری دنبال من بودی؟
آنا اما بی جواب سر برگردوند،
امیر: دارم با تو حرف می زنم،
آنا چه حرفی داشت که بزنه، اگرم داشت، الان دیگه حرفی نداشت: نمی دونم، من ادم بدبختی ام که زود به آدمها عادت می کنم، کندن واسم سخت، ولی تو تقدیرم همش شده همین، هر روز قرضی یه جا باید باشم، تو هم سخت نگیر، نمی رم پیش سپهر، به رویا می گم کارام رو دنبال کنه ، یا چه می دونم، پدر سپهر، هر کی
امیر: باید فکر کنم،
آنا: امیر الان وقت لجبازی نیست، چند سال از دستت رفته، لجبازی نکن،
امیر: گفتم باید فکر کنم
آنا دیگه حرفی نزد، رفت که مثلا بخوابه،
حتما باید با رویا حرف میزد، خودش دیگه از حلاجی این داستان عاجز بود، هر چی گفته ها و شنیده ها رو کنار هم می گذاشت به جایی نمی رسید، از یه طرف مونسی بود، هست، پرگلی بوده ؛ عزیز بوده ولی دیگه نیست، امیر هست، بوده و هست، یه روز آروم، یه روز طوفانی، یه دقیقه بی تفاوت، می گه فکر می کنم به طلاق،
یه موقع آشوبه از وجود سپهر، ولی هرچی بود، امروز امروز بود، دیگه دیروز نبود، هیچ چیز امروز مثل دیروز نبود، الان چیزهای رو می دونست، که نمی تونست خودش رو به ندونستن بزنه، از طرفی حرفی که امیر از رابطه احتمالی سپهر و آنا زده بود، خیلی سنگین بود، زیادی سنگین،
آنا هنوز خوابش نبرده بود که امیر اومد تو اتاق، اتاق تاریک بود و لی نه اونقد رکه آنا متوجه نشه که امیر داره چیکار می کنه، امیر بالش رو از رو تخت برداشت، و رو زمین انداخت، بی هیچ زیر انداز و رو اندازی خوابید پایین تخت رو زمین، ورود امیر رشته افکارش رو پاره کرد، فقط یه چیز تو ذهنش بود، پیشتر رو تخت بود و فکرش وفادار به مونس ولی حالا...
قصدی نداشت برای حرف زدن ولی انگار زبونش از جای دیگه ای فرمون می گرفت ، خودش هم نفیهمید کی زبون باز کرده و این همه حرف زده،
آنا: امیر، لجبازی نکن،حالا که مادر پدرت کوتاه اومدن، خودت لگد به بخت خودت نزن، تو اگه قرار بود اون دختر رو فراموش کنی تا حالا کرده بودی، اگه قرار بود دلت با پدر مادرت صف شه تا حالا شده بود، تمومش کن، برو بیارش ، تومش کن.
امیر: می شه بخوابی ،تو مسائل منم دخالت نکنی
romangram.com | @romangram_com