#در_دستان_سرنوشت_پارت_274


آنا، حرف دیگه ای نزد، برگشت تو اتاق، بعید می دونست خوابش ببره،

برگشت بیرون، قبل از ورود به آشپزخونه،امیر رو دید که سرش و تو دستاش گرفته، و نشسته، یه مسکن خورد،ولی دلش نیومد، یکی هم برای امیر برد، با یه لیوان آب،ایستاد بالای سر امیر: امیر، بیا یه مسکن بخور،

امیر سرش رو بلند کرد، بی هیچ حرفی لیوان آب و قرص رو ازدست آنا گرفت، آنا هم رفت سمت اتاق.

نیم ساعتی می شد که دراز کشیده بود،ولی خواب هیچ

صدای زنگ تلفن، و بعد از اون صدای عصبی امیر، آنا رو از اتاق کشوند بیرون، بی هیچ حرفی شاهد حرف زدن امیر بود، خیلی طول نکشید تا بفهمه پسر اسدی پشت خط ه

امیر: لا زم نیست هر چی می خوای از خودم بپرس

...

امیر: الان هیچ قبرستونی باز نیست چه برسه به دادگاه

...

امیر: ما هنوز تصمیم قطعی نگرفتیم، هر وقت قطعی شد خودم واسش وکیل می گیرم

...

امیر: فعلا که همه چیز دسته منه

و گوشی رو کوبید رو میز.

امیر برگشت سمت آنا: انگار خیلی بابا جونت هوله، شبیه می خواد طلاقت رو بگیره، آقا سپهرم که خیلی ارادت دارن به شما ظاهرن، طلاق نگرفته شوهر آیندت هم زنبیل بسته،

آنا با چهره ای درهم فقط نگاه کرد، بی هیچ حرفی عقب عقب رفت

امیر ولی انگار بدجور عصبانی بود، ولی کن نبود، نمی خواست تمومش کنه، دنبال آنا رفت تو اتاق: این پنبه رو از گوشت در بیار که من طلاقت بدم بری زن این عوضی فرصت طلب بشی، نکنه تو اون چندماه عاشقش شدی؟اون که بدجوری هوای تو برش داشته، امیر حرفی رو که خیلی روشنفکرانه تا امروز باهاش جنگیده بود، حرفی که هزار با قورتش داد ه بود و سعی کرده بود حتی با فکر کردن بهش باری برای خوش سنگین نکنه و تهمتی به آنا نزنه رو هم به زبون اورد، امشب شب حرفهای ناگفته و ناشنیده بود: نکنه باهاش رابطه داشتی، نکنه تو حال بد حالی تو

ولی جیغ آنا، امیر رو به خودش آورد: خفه شو، ببند دهنتو، من شب و روز اسم تو رو جیغ می زدم، من تو خواب بیداریم دنبال تو می گشتم، تو چطور چنین تهمتی به من می زنی؟ سپهر اصرار داشت به من، ولی نه برا اون چیزی که تو فکر می کنی، واسه اینکه بکنم از گذشته، واسه این که بزارم طلاق غیابی بگیره، واسه اینکه منو از این جهنم ببره، اما هیچوقت به من بد نگاه نکرد، مثل تو بود، مثل برادری که در حقم کردی،


romangram.com | @romangram_com