#در_دستان_سرنوشت_پارت_273
آنا: مهم نیست، نمی خواد ، برو بیرون، می خوام تنها باشم، ولی امیر توجهی نکرد، نشست کنا رآنا و صورتش رو برگردوند، آنا سعی کرد که مانع بشه، ولی امیر بزور یخ رو گذاشت رو گونه آنا، آنا تازه یادش افتاد اشک نریخته، یا شایدم یخی یخ با داغ دلش نساخت و تو دعوای اونها آنا به اشک نشست،
امیر به زور یخ رو رو گونه هاش نگه داشته بود، و صورت آنا رو تقریبا به بغل گرفته بود تا تکون نخوره، نمی دونست تو این اوضاع چی باید بگه تا درد صورت و درد دل آنا رو سبک کنه، ولی ترجیح داد سکوت کنه تا اوضاع خرابتر از قبل نشه، امروز به انداره کافی حرف رد و بدل شده بود و هر کلامش کار رو خرابتر کرده بود،
آنا دیگه تحمل سردی یخ رو نداشت، به حرف اومد: بسه، یخ کردم،
امیر: بزار یکم دیگه،
آنا: نه ، یخ کردم،
تو این کشاکش صدای زنگ تلفن باعث شد امیر دست برداره و بره سمت تلفن، با دیدن شماره ، خیلی دوست داشت، سیم تلفن رو بکشه ولی آنا زودتر از اینکه امیر تصمیمش رو بگیره خودش رو رسوند به تلفن،
آنا زیر نگاه مستقیم، امیر، و البته اخم و تخم ، با ریاحی حرف زد، حرفهایی که امیر نمی دونست چرا داره اجازه می ده،
آنا خیلی راحت به ریاحی گفته بودکه طلاقش رو بگیره، و در جواب اصراهای ریاحی فقط یه چیز رو تکرار کرده بود، نه خوبم ولی دیگه نمی خوام اینجا بمونم.
با اتمام تماس ، امیر نشست تو سالن ، و انا رفت سمت دستشویی، بی هیچ حرفی
آنا رفت تو اتاق، به حرفهای امیر فکر کرد، امیر اینقدر شل حرفهای مادرش رو رد کرده بود، که برای آنا تاییدی بود به حرفهای مادرش، امیر اگرم جدی شده بود، اگه به خودش اجازه داده بود دست رو آنا بلند کنه بابت عصبانیتش از حرف آنا بود،
حتی هیچ واکنشی به درخواست و حرف طلاق آنا به ریاحی نشون نداده بود، اینم صحه دیگه ای بود که امیر بی میل نیست که آنا سریع از زندگیش بره بیرون.
آنا یه لحاف و بالشت برداشت، رفت تو سالن می خواست بره تو اتاق عقبی، قبل از اینکه امیر سرش رو از روی کتاب جلوی چشمش برداره،آنا با نگاه به کتاب و یاد آوری نیت جدی امیر برای دکترا، یاد مونس افتاد، اینکه دکترا داشت و حتما اینهمه پشت کار امیر بی ربط به مدرک تحصیلی اون نیست، یه لحظه دلش گرفت، دید حتی هنوز نتونسه فوق دیپلم بگیره، قبل از اینکه امیر سر بلند کنه ، راهش رو به سمت اتاق ادامه داد ولی داد امیر میخکوبش کرد: کجا؟ اینا چیه؟
آنا بی اینکه برگرده جواب امیر رو داد: واسه خودمه،
امیر: اونوقت با اجازه کی؟
آنا: امیر ول کن، می خوام راحت بخوابم، خیلی خوابم میاد، تو هم راحت بخواب، بی مزاحم،
امیر دیگه کفری شده بود، بلند شد رفت سمت انا، آنا وسط راه خشک شده بود، امیر لحاف و بالش رو از دست آنا گرفت و با دست به در اتاق اشاره کرد: خواب میاد، اتاق خواب اونجاست، اینجا اتاق کاره
آنا: امیر ، اذیت نکن، بازی تموم شده، دیگه لازم نیست نقش بازی کنی،
امیر بی توجه به آنا دستش رو کشوند به سمت اتاق،: آنا اون روی منو بالا نیار، می خوای بخوابی برو بخواب،
romangram.com | @romangram_com