#در_دستان_سرنوشت_پارت_272


آنا هنوز تو شوک بود، دست رها شدش نا خود آگاه رفت به سمت صورتش،

امیرم هنوز به خودش نیومده بود، نمی دونست چرا هر چی از مادرش خورده بود ، سر آنا خالی کرده، همیشه یاد گرفته بود بزاره آنا خودش و خوب تخلیه کنه ولی امشب، درسش و بد پس داده بود،

آنا دیگه حتی سرش رو بالا نیورود که به صورت امیر نگاه کنه، مهم نبود ، عصبانیه، ناراحته یا هر چی ، چرخید به سمت اتاق، ولی امیر تو دهنه در اتاق جلوش رو گرفت: من نامرد نیستم، بی جربزم نیستم، من..

آنا: مهم نیست واسه خودت چی هستی، مهم اینه که دیگه واسه من هیچی و هیچکی نیستی

امیر: چرا؟

آنا: چرا؟ کمه همه این چیزهایی که گفتم، همه حقایقی که مامانت گفت،

امیر: مامان من حرف زیادی زد، اصلا زیادی حرف زد، تو همه رو باور کردی؟

آنا: یعنی چرته، یعنی مونس نیست، یعنی نبوده که تو به خاطرش حتی پرگل و نابود کردی؟ نبوده که من و طلاق ندادی ؟ ندادی که پدر مادرت بسوزن، که ببینن به جای عروس از خانواده چنین و چنان، منو نگه داشتی ، کسی اسم سه تا مرد دیگه تو شناسنامه اش خورده و دیگه حالا خواجه حافظم می دونه قصه اون ایدز کوفتی رو، منو نگهداشتی که هر بار به من نگاه می کنی یادت نره چشمهای مونس سبزه

امیر: اینها همش زاییده فکر کج مادرمه، تو چه زود منو به اون فروختی،منی که همه جوره حماییت کردم . امیر دستش رو از دهنه در اتاق رها کرد، و برگشت به سالن، چقد رسرش سنگین بود ،می خواست بره فکر کنه به اونه مادرش گفته به اونچه تو ذهن آنا نقش بسته ، ولی هنوز چند قدمی نرفته بود ، که حرفی که از دهن آنا بیرون جست امیر رو سرجاش میخکوب کرد، هر چند آروم گفت، هرچند زمزمه وار ولی امیر شنید

آنا:آره مثل یه برادر، حتما واسه همینه که تا حالا هیچ میلی به من نشون ندادی، حتما از این نیست که شب و روز به فکر مونسی... تو خواب بیداریت اونه

امیر راه نرفته رو برگشت خیلی زودتر از اینکه آنا در اتاق رو ببنده، در و هل داد، رفت رخ به رخ آنا، نمی دونست حالا چه وقت با مزه بودنه ولی خندون به آنا نگاه کرد، گرچه آنا خنده ندید، ریشخند دید، استهزا دید: تو از اینکه من تا حالا باهات، یعنی بهت دست نزدم ، دلخوری؟ خوب اینو از اول می گفتی؟ اینهمه اره بده تیشه بگیر نداشت، چرا حرف و نقل مامان رو بهونه می کنی،

آنا فهمید خراب کرده، ولی نمی دونست چیکار کنه ، که امیر حرف و غرض اصلیش رو بفهمه و بس کنه

آنا: من دیگه بیشتر از این نمی زارم منو مسخره دست خودت کنی و بخوای مامان بابات رو ادب کنی، گرچه می دون خودتم دیگه نمی خوای،

داره میاد، 4 ماه صبر کنی اینجاست، نخواستی هم که خوب تو می ری،

امیر: آنا بس کن، اون روی منو بالا نیار، دوست ندارم، دوباره، ...

آنا یه قدم عقب گذاشت، ولی امیر فاصله رو کم کرد، امیر یه نگاهی به صورت انا انداخت، به نظر خودش خیلی هم سفت نزده بود، ولی ظاهرن زده بود، صوتش سرخ بود، می دونست ممکنه سیاه بشه، به جای حرف زدن، برگشت تو آشپزخونه، کیسه یخ درست کرد و برگشت تو اتاق، آنا لب تخت نشسته بود، دستش رو گونش بود، و سرش پایین، خیلی پایین،

امیر رفت جلو: بزار این یخ و بزارم، داره سیاه می شه، من معذرت می خوام نباید ، نباید از کوره در می رفتم


romangram.com | @romangram_com