#در_دستان_سرنوشت_پارت_271
امیر: نه، ولی خوب احتمالا بعد از عقد فرانک و فرزین، شاید فرهاد بتونه راحت تر با خونوادش صبحت کنه و قضیه رو جدی کنن
آنا: پس داره جدی میشه
امیر: فکر کن فرهاد کاری بخواد و انجام نشه، مثلا وکیله اونم از نوع کنه اش
آنا یه نگاهی به بشقاب غذا کرد، واقعا چه روز عالی بود، چه اشتهایی هم داره، همه چیز عادی، انگار نه انگار، امیر چقدر راحت حرف می زد، انگار نه انگار که تشتی از بوم افتاده، اونم نه تشت رخت، تشت رسوایی
یه نگاه به بشقاب غذا کرد، چرا دلش نمی خواست ؟ چرا سیر بود، اونم بعد از 24 ساعتی بی غذایی؟
نفهمید زیر نگاه و غیض و غضب امیر چی خورد، ولی خورد، تمام طول شام تو فکر بود، و یا شاید باید گفت بودند؛
آنا سریع بلند شد یه نگاهی به ساعت انداخت،دیشب ریاحی زنگی بهش نزده بود، یعنی حتما زده بود ، ولی خوب اونها که خونه نبودند ، گوشی رو برنداشته امیر بالا سرش سبز شد: به کی می خوای زنگ بزنی؟
آنا: ریاحی
امیر: تو حتی حاضر نیستی بهش بگی بابا، حالا هر شب هر شب حرف می زنین که چی؟
آنا: همیشه که اون زنگ می زنه، بعدم گوشی رو کوبید رو بیس و بلندشد بره که امیر مچ دستش رو گرفت: من واسه هزینه اش نگفتم،
آنا: باشه می دونم، و سعی کرد مچ دستش رو آزاد کنه ولی امیر ول کن نبود، آنا انگار منتظر یه بهونه بود، که جیغ بزنه، که داد بزنه:: ولم کن، دستم رو ول کن
امیر کمی دستش رو شل کرد ولی آنا حرفی زد که امیر نه تنها حلقه دستش رو تنگ کرد، بلکه مچ اون یه دست آنا رو هم گرفت و کاملا روبروی خودش نگهش داشت.
آنا: نمی خوام دستت بهم بخوره، فهمیدی؟ دستم رو ول کن
امیر: یعنی چی اونوقت؟
آنا: یعنی اینکه امشب بابام ،می فهمی بابام زنگ بزنه می گم اسدی رو بفرسته دنبالم، من دیگه یه لحظه اینجا نمی مونم، نمی خوام بمونم، ول کن دستام رو
امیر: شیر شدی؟ اسدی اسدی می کنی واسه من!
آنا: نه هنوز همون موش احمق و بدبختم که بودم ، ولی تا حالا فکر می کردم، داری واسه رضای خدا کمکم می کنی، فکر کردم، همه اقبال نداشته من قراره با وجود تو جبران بشه، زنت مرده، دلت گرفته، می خوای کاری کنی که احساس آرامش کنی، چه می دونم لابد ثواب کنی نمی دونم ترحم کنی یاهر کوفت و درد دیگه ای. ولی مامانت روشنم کرد، تو خیلی کثیفی ، خیلی . چطور تونستی ، چطور تونستی منو وسیله انتقامت کنی، تویی که کس دیگه ای رو می خواستی چرا اینقدر مرد نبودی که بری سراغ اون، چرا منو مسخره دست خودت و خونوادت کردی ، نامردی، نه تنها نامردی بلکه بی جربزه ای فهمیدی؟ بی جربزه... و
مزه ای که دهنش رو گس کرد، چیز خیلی جدیدی نبود، همین دوسال پیش ارس و یه بارهم ریاحی طعمش رو بهش چشونده بودند، و دردی که یه ان مثل ساعقه به سمت چپ صورتش فرد اومد،
romangram.com | @romangram_com