#در_دستان_سرنوشت_پارت_270


آنا: قرص

امیر: از کدوم

آنا: مسکن،

امیر: از کدوم، چند تا؟

آنا: نمی دونم، یه دونه

امیر: غذا که نخوردی نه؟

آنا: سیرم، از همه چی سیرم،ولم کن بزار بخوابم

امیر: آنا بلند شو، غذا گرفته بودم، پاشو بخور ضعف داری حتما

آنا نمی دونست چرا می خنده، ولی دلش خواست بخنده: سیرم، نمی فهمی؟ سیرم از همه چیز، ولم کن، اینجا نشستی زل زدی به من که چی؟

آنا بی هوا بلند شد، کمی تلو خورد، امیر پشتش رو گرفت که نخوره زمین،ولی آنا بی هیچ حرفی دستش رو پس زد

امیر: قرار بود امشب بریم به رویا سر بزنیم، زنگ بزنم کنسلش کنم؟ بگم باشه واسه فردا؟

آنا حرفی نداشت که بزنه،

امیرم میدونست امیدی به جواب نباید داشته باشه، بی حرف رفت سمت آشپزخونه، رفت شاید به بهونه گرم کردن غذا بتونه فکرش روجمع و جور کنه.ببینه چیکار باید کرد. چجوری این قضیه رو به انجام برسونه، ولی هنوز با خودش خلوت نکرده بود که آنا اومد تو آشپزخونه، بگو رویا بیاد، امشب بیاد یا من برم، می خوام ببینمش

امیر برگشت یه نگاهی به انا کرد: امشب لازم نیست، بعد چند ماه بیاد تو رو اینطور ببینه ، فرهاد و کشته

آنا نشست سر میز: به فرهاد چه ربطی داره

امیر: رویا شرط خواستگاری رو گذاشته رو برگشتن تو، فرهاد رو بد غضب کرده ظاهرن، فرهاد که اینطور می گفت، حتی یه مدتی که فرهاد رو ظاهرن مرخص کرده بود، ولی خوب زبون فرهاد مار و از لونه اش می کشه بیرون، بالاخره رضایت داده،

آنا: عقد نکردند؟


romangram.com | @romangram_com