#در_دستان_سرنوشت_پارت_269

امیر: ماماااااااااااااااااااااا ااان، بس کنید،

سوسن: بس نمی کنم، مگه اینکارا واسه این نیست که ما خط سرنوشت تو رو بریدیم،

بریدیم و بردیم جای دیگه گره زدیم، مگه اون گره رو خدا پاره نگرد، مگه شاهکار پدرت یه بار دیگه تو رو دور نکرداز تقدیرت؟ خوب حالا، چسبیدی به این دختر که چی؟ یه زمانی به خیال اینکه ایدز داره نگهش داشتی که نمی دونم حتما یه جوری مبتلا شی ما رو یه عمر بی آبرو کنی و از غصه سرنوشت بسوزونی، بعدم که فهمیدی رفته، چه میدونم ما فرستادیمش که بره، اون قشقرق رو به پا کردی؟ حالا هم که اوردیش اینجا آینه دق ما کنی به خیال خودت دختری رو که یه شاهنامه حرف پشتش تو دوست و آشنا پیچیده، که به اندازه عمرت تلاش کنی و دستمال دست بگیری حافظه کوفتی خلق الله رو نمی تونی از شایعه پاک کن واسش، می خوای یه عمری من و پدرت بگیم غلط کردیم؟،

غلط کردیم ، بخدا داریم می گیم، از مرگ پرگل، هر شب و روز داریم می گیم،

راضی شو، راضی شو به خلاصی ما از این عذاب الیم، مونس داره میاد، دست از سر این دختر بردار، اینو وسیله نکن، یه عذاب و لعنت دیگه واسه ما نخر،

سوسن دستش رو برد سمت قلبش،

امیر آنا رو نشوند رو تخت و دوید سمت مادرش، آروم نشوندش رو زمین: مادر آروم باش، آروم باش ، بعد حرف می زنیم، واسه خودتون می برین، می دوزین، این حرفها از کجا در اومد؟، سریع رفت با یه لیوان شربت برگشت، خیلی وقت بود شده بود استاد درست کردن آب قندو گلاب

نمی دونست کجای کار رو درست کنه، آنا رو که از شوک حرفهای دوباره سوسن سکسکه اش شدت گرفته بود، یا مادری که هر چی بود و نبود و ریخته بود رو داریه،

سوسن به اندازه یه اب قند خوردن طول کشید تا حالش جا اومد، امیر خیلی هم مطمئن نبود که حال خرابی در کار بوده باشه، هنوز خوب یادش بود که چطور تو لحظه های مهم زندگی امیر، اون سرنوشت سازهاش ، چطور حال مادرش بد می شد، و وقتی همه چیز باب میلش می شد، دوباره می شد همونی که بود، ولی با این حال بازم ترجیح داد مثل همیشه به رو نیاره، مادرش رو بلند کرد و نشوند لبه تخت، سکسه آنا بنداومده بود، گریه و شیونی در کار نبود ولی به اندازه یه دنیا غم تو چهره در همش می شد دید، صورتی که از غم مچاله بود، سری که تقریبا به قفا برده بود،

امیر زنگ زد پدرش بیاد تا مادرش تا خونه تنهایی رانندگی نکنه، مطمئنا الان تصمیم نداشت آناهید رو تنها ول کنه تو خونه،

سوسن بلند شد از اتاق بره بیرون، انگار از لبهای بسته و چهره به غم نشسته آنا خونده بود که دلش نمی خواد کلمه ای با این مادر و پسر حرف بزنه، آنا بی اینکه حتی بتونه روتختی رو پس بزنه، خودش رو ولو کرد رو تخت، چقدر دلش می خواست بخوابه، چیزی که نیاز نداشت فکر کردن بود، انگار قرصی که بعد از رفتن سوسن خورده بود تازه داشت اثر می کرد، بست، بست تا نبینه، تا نشنوه، مجبور نباشه چیزی بپرسه یا چیزی جواب بده،

هنوز نرفته به عمق بی حسی، لرزه به تنش افتاد، خیس شد، به زور چشمش رو باز کرد، ولی انگار چشماش قصدنداشتند یاری کنند به زور دهنش رو باز کرد: خوابم میاد

امیر: بلند شو، باز کن چشمات رو،

انا ولی با ز زمزمه وار تکرار کرد: خوابم میاد

امیر: چی خوردی؟ قرص چی خوردی؟

آنا: نمی دونم، خوابم می اد، ولم کن

یه آن احساس کرد تو زمین و هوا معلق شده، ولی فرودش کمی دردناک بود ، نمی دونست کجا فرود کرده که اینطور نا راحته، به زور چشم باز کرد، تو سالن بود، امیر مثل ازرائیل بالا سرش بود، و سعی داشت با آب پاشیدن به صورتش ، کمک کنه به هوش بیاد: امیر ، بسه ، نپاش، خوابم میاد

امیر: بلند شو ببینم، چی خوردی؟

romangram.com | @romangram_com