#در_دستان_سرنوشت_پارت_268


احساس کرد صدایی از بیرون می اد و خیلی منتظر نموند که امیر اومد تو، آنا وسط راه خشک شد، بدتر وقتی بود که هنوز امیر دهن باز نکرده سوسن پشت سرش هراسون اومد داخل، امیر یه نگاهی به آنا انداخت و برگشت سمت مادرش که از دم در ماشین تو کوچه به راحتی تونسته بود استرس رو تو چشمهاش ببینه، ولی قبل ازاینکه چیزی بگه سوسن پیش دستی کرد: اناهیدجان چی شده ؟ همیشه امیر دیر میاد اینطور بی قراری می کنی؟می دونستم می موندم تا امیر بیاد.

آنا نمی دونست چطور خودش رو کنترل کنه و پوزخندی تحویل سوسن نده،

امیر برگشت سمت مادرش: بشینین مامان، زنگ بزنم بابا بیاد،

سوسن : نه برم دیگه کلی کار دارم، دیر شده هنوز شام درست نکردم، حالا بیشتر سعی می کنم به آنا سر بزنم،

امیر: پس اومدین بالا واسه چی؟

سوسن هول کرده بود: خوب اومدم یه بار دیگه به دو تاتون بگم بیشتر به ما سر بزنین، بخصوص که آتنا و جیگر منم دارن میان هفته دیگه،

امیر: راست میگین؟ پس چرا به من خبر نداد

سوسن: صبح تماس گرفت.

آنا دیگه تحملی برای شنیدن این چرندیات نداشت، با یه عذر خواهی رفت سمت اتاق خواب، هنوز در اتاق رو نبسته بود، که صدای در دستشویی اومد و البته سوسن تو دهنه در ظاهر شد: آناهید جان، یادت نره بهت چی گفتم، من به تو اعتماد کردم، کاری نکن که امیر چیزی بفهمه، ما خودمون همه جوره هوات رو داریم،

آنا با سر اشاره ای کرد و سوسن از اتاق بیرون رفت،

انا رفت سمت تخت، خودش رو پرت کرد روتخت، چقدراز این تخت بیزار شده بود، صدای سوسن تو گوشش بود" امیر مرده، علیلم نیست، سالمه سالمه ، پر از نیاز، می دونی یه مرد می تونه نیازش رو با زنی که براش هیچ ارزشی هم نداره ارضا کنه ، زنی که بهش هیچ احساسی نداره، مردها با زنها خیلی فرق دارن، اگه می بینی امیر سراغ تو نیومده علتش اینه که هنوز عاشق مونسه، وقت عشق به یه زن دیگه و فکر کردن به اونه که می تونه مرد رو از رفع نیازش با دیگری منصرف کنه، مطمئن باش به اون فکر می کنه که تو رو ندیده"

امیر با صدای آنا اومدتو اتاق: خوبی؟ چی به درک؟

ولی آنا فقط اشک و جیغ وبغض داشت: به درک، همه چیز و همه کس به درک، برین به درک، همتون برین به دررررررررررررررک.

به هر قدمی که امیر جلو می اومد ، آنا بلند تر و بلند تر داد می زد: به درک، همه دنیا به درک، همتون برین به جهنم، چرا فکر می کنین من آدم نیستم، چرا به خودتون اجازه می دین...

امیر هنوز نفهمیده بود کجا چه خبره، خودش رو رسوند به آنا، مهم نبود که آنا داره عقب عقب می ره، مهم نبود که جیغ میزنه یا مادرش تو هال نشسته و این حرفها رو می شنوه چون مطمئن بود این جیغ و بغض بی ربط به حضور بی خبر مادرش نیست، آنا رو بغل کرد ، دیگه از سردی دیوار عقب تر جایی نبود که بره، مهم نبود که مشتهاش رو حواله سینه امیر می کرد، مهم این بود که بالاخره آروم گرفت، هنوز اشک بود، ولی لااقل جیغی نبود،

امیر خیلی سئوال داشت، ولی سوسن تو دهنه در اتاق ایستاده بود، می دونست شانس با هاش نبوده، زود رسیدن امیر، دیدنش تو ماشین قبل از حرکت، حال انا که هنوز جا نیومده بود، همه دست به دست هم داده بود تا نتیجه اینجا بودنش 180 درجه با اونچه تو خیالش بود فرق کنه ، ولی نباخت، خودش اومدوسط ، مرگ یه بار شیون یه بار، خودش شروع کرد، سئوال نپرسیده امیر رو خودش جواب داد:امیر، توداری بد می کنی، به همه بد می کنی، به خودت ، به ما، به این دختر،

تو نباید آنا رو وسیله می کردی، نباید بازی که زندگی با تو کرد ، که ما کردیم رو اینطور تلافی می کردی، من تو رو اینجور بار نیوردم، تو داری انتقام می گیری از ما ، بگیر، مگه چیز تازه ایه؟ مگه 8سال نیست، مگه کارت نیست؟ چرا آنا رو وسیله دستت کردی، مونس داره می اد، 4 ماه صبر کن، خودم دستش رو می زارم تو دستت،


romangram.com | @romangram_com