#در_دستان_سرنوشت_پارت_267
چرا ریاحی از اون ور واسه ما خط و نشون می کشه، ارس تهدید می کنه، ولی باخودشون نمی برنت، چرا چند ماه پسر اسدی شده بود للله تو، ما فهمیدیم مینو مادرت نیست ولی از بازی خونواده تو عاجزیم، یه زمانی راحت گذاشتنت پیش امیر، خیلی راحت، خیلی ساده، یه روز دوباره اومدن که ال می کنیم بل می کنیم، بعدم که اسدی، حالا اینجا،
به خداتو کار خودمون که هیچی تو کار توهم موندیم، تو بگو قضیه چیه؟
آنا فقط نگاه می کرد، هنوز تو هضم حرفهایی که شنیده بود مونده بود،
سوسن: اگه اومدم، نه واسه هم زدن قصه امیر، واسه نجات بقیه زندگیشه، ببین عزیزم، من تو رو خیلی دوست دارم، ولی خوب بچم رو هزار پله بیشتر، من فکر می کنم امیر هنوزم با تو رابطه ای نداره، چون هنوزم تو فکر تنبیه ماست، چون هنوز تو فکر مونسه، هنوز داغ پرگله. درست می گم؟ شما آیا، یعنی بعد از برگشتنت می گم، تغییری کردین؟ حرف جدیدی باهم دارین، تغییری؟
آنا مات نگاه می کرد به زور نئی باسرش به سوسن داد تا بهانه ای بشه که سوسن تیر آخر رو شلیک کنه
سوسن: ببین،من شب عید دیگه قبول کردم که تو بشی عروسم، که امیر باتو تغییر کنه ، ولی خوب می دونی قصه این بیماری، هر چند شایعه، هرچند دروغ پیچید، یعنی اینقدر شوک بدی بود که نشد درز نکنه، خوانواده فرزین، فرهاد، خواهر برادرهای من ومجید، دیگه نشد جمعش کنیم، هر چند بعد گفتیم ، یعنی مجبور شدیم تو ضیح بدیم، ولی آبروی که ریخت و نمی شه جمع کرد از طرف دیگه این داستان خونوادت نمی دونم خودت رو بزار جای ما، ما خونواده سر شناسی هستیم، موندن تو تو خونواده ما نه واسه ما خوبه نه حرف و حدیث دور و بری ها تو رو راحت می زاره،
اصلا تو دلت به چیه این زندگی خوشه؟ وقتی زندگی نیست، آخرش چیه؟ امیر کیه واسه تو، تو کی هستی واسه اون؟
آنا با خودش فکر کرد ولی شاید بیش از حد بلند: نمی دونم، یه برادر یه حامی ، من بی امیر ...
سوسن نگذاشت انا حرفش رو کامل کنه: آنا نمی خوام اینطور نامرد باشم ولی بزار بهت بگم، تو به نظر من هنوزم وسیله ای هستی که امیر داره باهاش ما رو تنبیه می کنه، آنا امیر تو رو نمی خواد زنی که اسم سه تا مرد دیگه تو شناسنامشه، خانواده ای داره که نداره در واقع، چشمهایی داره که هر بار دیدنش یاد مونس رو واسش زنده می کنه، و نامی داره که سر زبون دوست و آشناست و خدا می دونه تا کی می مونه
اگه سوسن دستمال رو به سمتش نگرفته بود شاید یادش نمی افتاد که باید این گوله های اشک روون رو پاک کنه،
سوسن حتی مجال نداد انا فکر کنه، وقت تنگ بودو اعمال بسیار: ببین ما میخوایم مونس رو برگردونیم، خبرش رو دارم، مونس هنوز مجرده، دکتراش رو گرفته، تا 4 ماه دیگه برادرش هم فارغ التحصیل می شه، و با هم برمی گردند،
آنا موندن تو اینجا فاید ه ای نداره، امیر عهدی کرده که شکستنی نیست، باور کن نمی خوام تو وسیله اش باشی، من مطمئنم تو شانسهای زیادی داری، واسه یه شروع تازه، یه شروع جدی، هم از نظر ظاهر جذابی هم بالاخره برگردی پیش پدرت از نظر مالی هم موقعیت خوبی داری، اصلا همین سپهر اسدی نمی دونی روزی که امیر از اونجا اورده بودت چه می کرد، من مطمئنم محض خوش خدمتی به پدرت نبود که اون مدت شده بود وکیل وصی تو، آزمایشهات رو آورد، ما رو عتاب و خطاب کرد بابت رفتارمون، حتما کسای دیگه ای هم هستند که بفهمند قصد ازدواج داری معطل نمی کنن.
آنا فقط تونست پوزخندی تحویل سوسن بده، چه حرفی داشت که بزنه، چقدر خوب بود که امیرم از دست بده مثل همه چیزهایی که تو زندگی راحت باخته بود،
سوسن: ببین من مطمئنم پدرت هزار باره تو رو بابت اتفاقهای پارسال بخشیده، حتما خیلی گرفتاره که تا حالا نبردتت پیش خودش، اصلا خوب پاس و شناسنامه نداشته که ببردت، بعدم خوب متاهل بودی، اگه طلاق بگیری دیگه هیچ مشکلی نیست، من خودم هر کمکی بخوای بهت می کنم، باشه
آنا بی هیچ حرفی نگاه کرد، سوسن انگار خودش فهمید چقدر تو دوساعت انا رو بمبارد کرده، فهیمد باید امون بده کمی فکر کنه، یه نگاهی به ساعت کرد نزدیکای 7 بود، از جا بلند شد: ببخشید عزیزم، می دونم بی رحمیه، ولی هر وقت مادر شدی می فهمی من چی می گم، می فهمی سهیلا چرا ول کن اون خونه نیست با هزار چیز دیگه، من برم امیر کم کم می اد، ولی باهات تماس می گیرم،
سوسن آنا رو تنها که نه با یه دنیا درد و حرف گذاشت، نمی دونست از کجا شروع کنه، به کجای این قصه جدید فکر کنه،
هر کاری کرد نتونست از جا کنده بشه، می دونست تا اومدن امیر وقت زیادی نیست، ولی دلش خواست بگه به درک، به جهنم که بیاد بفهمه مادرش اینجا بود، به درک که حالا می فهمه که آنا همه چیز رو فهمیده، به درک که سوسن قسم داده امیر بود نبره از حرفهاش، فقط بست، اون چشمهای خیس و که دیگه جایی رو از زور اشک نمی دیدند،
از دیشب چیزی نخورده بود، بلند شد رفت تو اشپزخونه یه قرص خورد بلکه سرش آروم بگیره ، بلکه آرم بگیره و اجازه بده آنا بفهمه کجا چه خبره، بلکه فکری بیاد به سرش که بفهمه چیکار باید بکنه، سریع برگشت تو سالن،
romangram.com | @romangram_com