#در_دستان_سرنوشت_پارت_266


سوسن: می بینی تو حتی به سئوال من نمی تونی جوابی بدی، داری فکر می کنی، ولی من خودم بهت می گم، چیزهایی رو می گم که فکر نمی کنم بدونی، چیزهایی که رازهای زندگی پسر منه، انتظار دارم بعد شنیدنشون تصمیمی رو بگیری که بهترینه، هم واسه امیر، هم واسه تو و هم واسه خونواده من،البته راز دار من بمونی، نمی خوام امیر بفهمه من به تو حرفی زدم

آنا خودش رو بی هیچ حرفی سپرد به حرفهای سوسن، تا شاید بفهمه دستان سرنوشت چه نسخه ای برای سرنوشتش نوشته،

سوسن بالاخره بعد از کمی مکث شروع کرد: می دونی، خانواده پدری من خانواده ثروتمندی بودند، وقتی سروستانی اومد خواستگاری من،یه مهندس جوون بود، شاید تنها چیزی که می شد بگی حسنشه ظاهر برازندش بود ، خانواده خوبی داشت ولی متوسط، تحصیلاتش خوب بود ولی خوب ،حسن انچنانی واسه پدر من به حساب نمی اومد خیلی از خواهر برادر زاده هاش اروپا درس خونده بودند، ولی مجید انکار تو یه بار دیدار دل منو برده بود، پدرم، با هزار شرط و شروط منو داد به مجید، ولی به مجید شرط کرد؛ گفت در صورتی من ارث پدری خواهم داشت که موقع فوت پدرم مجید ثروتی معادل ارث من داشته باشه، ماراتن مجید خیلی زود شروع شد، پدرم کمکش کرد ولی اصل خودش بود که جنم داشت، می بینی که هنوزم مجید ول کن نیست، گاهی یادش میره مسابقه رو برده، هنوز داره می دوه،هنوز یکی رو دوتا می کنه، مجید خیلی سعی کرد امیر رو مثل خودش بار بیاره، امیر از 16 سالگی دست راست پدرش بود، اونم مثل باباش بود، همه امید ما بود، این مالی که جمع شده، ارثیه پدری من همه باید به امیر برسه، فقط یه جای سرنوشت امیر با باباش فرق داشت، اونجایی که پدرش عاشق من شد، ولی امیر عاشق یه دختر متوسط، شرط پدر من باعث رشد مجید شد، ولی امیر به تنزل افتاد،

می دونی امیر تو دانشگاه عاشق یه دختری بود، عاشق شاگرد اول کلاسشون، یه دختر خوب ولی از یه خونواده زیادی معمولی، یه دختر ساده ولی ساعی، اسمش مونس بود، امیر مونس انتخاب کرد که مونس زندگیش باشه، انگیزه درس و آیندش باشه، ولی نمی شد، هر جور حساب کردیم نمی شد، حرف زدیم، رفتیم اومدیم، نه آوردیم، ولی امیر راضی نشد،گفتیم عشق کوره، گفت عاشق نیستم، گفت عاقلانه فکرکردم، گفت دختره با اخلاقه، یه دختر ظریف، چشمهای سبز، پوست گندمی، زبون نرم و منش اروم، ولی امیر خیلی جوون بود، ما به خیال خودمون عاقلی کردیم، رفتیم اومدیم، نتیجه اونی شد که خواستیم، دختره و برادرش رو بورس کردیم نروژ، مونس از خودش گذشت از امیر گذشت، زندگی بردار ش رو و البته خودش رو بیمه کرد، با امیر بهم زد، اینا که میشنوی به گفتن دو دقیقه شد، نمی دونی چه به روز ما اومد، چقدر رفتیم، چقدر گفتیم، حالا می گم کاش پام قلم شده بود، کاش با سرنوشت نجنگیده بودیم، دختره بی پول بود، ما که داشتیم، پول داری اون و خونوادش چه ربطی داشت به ما،

سوسن بلند شد ولی آنا چسبیده بود به مبل، سوسن رفت واسه خودش چیزی بیاره ولی انگار فهمید آنا بیشتر به مایه حیات نیازداره،

کمی آب هم برای آنا اورد، با نگاه آنا به ساعت فهمید وقت داره تنگ می شه و هنوز حتی نرفته سراغ اصل داستان، نشست روبروی انا

وادامه داد:قضیه رو جمع کردیم ولی امیر خیلی ضربه دید، فقط در جواب همه اینکارها گفت:" پشیمون می شین،اونم خیلی زود" و شدیم، البته اونم خیلی زود، ما دوباره خوش شدیم، واسه ما انگار اوضاع همونی بود که می خواستیم، یه 1 سالی که گذشت خودمون دست به کار شدیم، پسر یکی یه دونه، پولدار، خوش تیپ، نمی شد بشینیم یکی دیگه تور بندازه واسش، خودم دست بکار شدم، می دونستم پرگل دختر خواهرم چقدر به امیر توجه داره، و البته امیر به اون، از بچگی با هم بزرگ شدند، امیر مثل داداش بزرگ همه جوره مواظب پرگل و پریسا بود، حرف و پیش کشیدم، امیر اول خیلی نه آورد قهر کرد، گفت حالا که مونس رفته، دیگه هیچ کس ولی بالاخره نمی دونم چی شد که امیر رضایت داد، همه شاد، همه خوشحال، همه چیز خوب، تا نزدیکی های عروسی که بچم پرگل اومد پیشم، همه کارا داشت می شد، خونه، وسائل، تدارک، مثل ابر بهار گریه می کرد، می گفت دیگه نمی خواد ادامه بده، حرفهایی که یکسال رو دلش بود رو واسه من گفت، چیزهایی که اگه مادر پدرش می دونستتن امیر و بیچاره می کردند، گفت امیر همون اوائل قبل از اینکه بله رو به ما بده بهش گفته، گفته مونسی بوده، گفته پرگل رو دوست داره ولی مثل یه خواهر مثل یه عزیز، پرگلم که خوب امیر رو قلبا دوست داشته قبول می کنه، نخواسته امیر رو از دست بده، خوش خیال به اینکه امیر رو می اره به راه، قبول می کنه، ولی چه فایده،

امیر قصد کرده بود که باعث و بانی بدبختیش رو داغ کنه، که کرد که داره می کنه، آناهید این حرفها راز منه، اگه کسی بفهمه، خدا می دونه چی می شه، نمی دونی روزی که خبر تصادف و فوت پرگل اومد چه کشیدیم،

پرگل واقعه مثل گل پرپر شد، از امیر دلخور میشه، روز بعدش می کوبه میره بیرون شهر باغ پیش دوستاش که تصادف می کنه، پرگل شد حسرت همه عمر ما،امیر هم از دست رفت، خواهرم می دونه روز قبل باامیر قهر کرده، می دونه و به رومون نمی اره، امیر نمی دونی چه دادهایی می زد، اگه به چشم همسری نگاهش نکرده بود، یه عمر به خواهری که دیده بودش، کسی به پرگل و پریسا و آتنا چپ نگاه می کرد، با امیر طرف بود، نمی دونم چرا چنین کاری کرد چرا به اون دختر راستش رو گفت، چرا اون بچه با کسی مشورت نکرد، چرا خوش خیالی کرد،نمی دونم سوسن بزور اشکهاش رو نریخته با دستمال جمع می کرد.

انا فریز شده رو مبل چشم به دهن سوسن داشت، می خواست ببینه این قصه به کجا قراره برسه،مهم نبود اگه نفسش به زور در می اومد اگه مغز سرش داشت می ترکید، می خواست تموم شه، هرچی باید بدونه رو بدونه

امیری که تو ذهنش بود چقدر با این امیر جدید فرق داشت، چقدر زیاد، آنا همچنان چشم به دهن سوسن دوخته بود،

سوسن: امیر از ما برید، رفت تو خونه جدیدش ، خونه ای که قرار بود خونه عشق پرگل بشه، تیکه به تیکه خونه بوی پرگل و می داد، امیر دیگه چندان رفت و اومدی نداشت با ما، ولی خوب ما بی خبر نبودیم ازش،

امیدوار بودیم داغ پرگل و حسرت مونس از دل این پسر کنده بشه، چسبیده بود به کارش، فرهادم پشت بود، هر روز از فرهاد جویای احوالش بودیم، تا وقتی مجید نتونست جلوی حرصش رو بگیره ، با بابات با هم قول و قرار کردند ، امیر قیامت کرد، ولی آخرش من، همین منی که باعث همه ناکامی های بچم بودم بازم خبط کردم، ما از تو شنیده بودیم، قصه جالبی نداشتی، پدر مادرت به ظاهر موجه بودند ولی خوب، آخه کدوم آدم سالمی ، کدوم عاقلی دخترش و وجه العامله می کنه اونم سه بار، تو دور و بری ها بالاخره یه حرفهایی بود پشت سرت، مجید واسه این معامله بال بال می زد، انگار دست از این مسابقه تموم شده نمی خواست برداره، منم که یه عمری نه نگفتم بهش، افتادم جلو، امیر رو نرم کردم، فقط ترسم از برو روت بود، ولی با حال روزی که امیر داشت با حرفها و شرط و شروطی که بود که اصلا قرار نیست همو ببینین، که وکالتیه ، ضمانتیه، همه خام شدیم،

ولی وقتی امیر جلوی بابات وایساد، وقتی سر موعد طلاق نداد، وقتی فرستادت ده پیش دایه ات، وقتی برت گردوند، وقتی زینت از حرفهای شب اول امیر گفت، از دست نزدنش به تو، از جذا بودنتون، دیوانه شده بودم، نمی فهمیدم این قصه چیه، نه اینکه نفهمم، دلم نیم خواست بفهمم، امیر با نگه داشتن تو، داشت ادامه تنبیهش رو واسه ما اجرا می کرد، گفت زن نمی گیره، گفت بچه نمی اره، گفت وارثتون باشه بچه اتنا،

نمی خواستم عروسم بمونی، با این حرف و حدیثها، بالاخره فقط همکارا نبودند، کم کم فامیلهامون هم میفهمیدند قضیه چیه، پدرت سرشناسه، دوست و رفیق زیاد داره، حرف تو دهن مردم هم که نمی مونه، ولی شب عید دیدی که رضایت دادم، گفتم باشه،انا باشه، هم عروسم هم مادر نوه ام، بلکه این لجبازی امیر تموم شه هم با خودش هم با من وپدرش، این که جدا بودین واسه من عذاب بود، می فهمیدم امیر داره چیکار می کنه، به همون خدایی که می پرستی راضی نبودم تو هم وسیله انتقامش از همه چیز و همه کس باشی، چشمای سبزت من و یاد مونس می انداخت، مطمئن بودم امیر تو رو نگه داشته که هر با ر تو رو می بینه یادش بیاد ما باهاش چه کردیم،یادش نره خودش چه قراری گذاشته، اینکه قراره ما رو نقره داغ کنه

اما همه ورقها برگشت روزی که فرهاد تو اون حال و اوضاع دهن باز کرده بود و گفته بود تو ایدز داری، دیدی که اول منم بی خبر بودم، ولی وقتی فهمیدم، دیگه دنیام سیاه شد، به همون سیاهی که وقتی مجید گفته امیر مرده، دنیا واسه تو رنگ باخت، ولی خوب من زودتر فهمیدم قضیه چیه گرچه فقط چند ساعت، نمی دونی وقتی بالاخره امیر اومد و معلوم شد آزمایش اچ ای وی منفی بوده انگار خدا دوباره به من بخشیدش، ولی از طرفی مردم، مردم از اینکه می دیدم بچم چقدر سیاه و نامید شده که واسه انتقام از ما و زندگی حتی تن به زندگی با یه دختر مریض داده، بالاخره زندگی تو یه خونه، شب و روز، آدمی زاده، هزار اتفاق یا نه هزار حادثه یکی مثل همون که اتفاق افتاد می تونست امیر رو آلوده کنه ولی امیر همه رو به جون خریده بود، چون بریده بود، چون فقط به فکر این بود که به ما درسی بده که فراموش نکنیم، آنا بخدا شرمندم از این حرفها، آسون نیست واسم گفتن این حرفها، روزی که امیر برگشت چه روزی بود، انگار روز مردن پرگل بود، دادهایی که می زد، بند دلم رو از هم جدا می کرد، گفتیم رفتی، نمی دونم دقیقاچیا ، ولی بالاخره شایدم مجاب شد، گفتیم چون همه از مریضیت با خبرن رفتی، رفتی که امیر آسیبی نبینه، ولی به دو روز نکشید که اون دوستت رویا رفته بود پیشش، همه چیز رو گفته بود، این که این حرفها دروغه، که فکراتون رو ریختین روهم که امیر هوسی به سرش نزنه، همون روز امیر برگشت، دیگه نگم چی گفت و چی کرد بهتره، دیگه سر کار نرفت، نشست تو خونه، با فرهاد بهم زد بابت دوستی که در حقش تموم کرد، که دهن باز کرده بود که امیر رو حفظ کنه...

سوسن اهی کشید، و ادامه داد: آنا تواین معادله رو حل کن، این پسره چی می خواد، تو رو آورده اینجا که چی؟ بهم چی می گین؟ از هم چی می خواین؟ حرفتو ن چیه؟ قرارتون؟


romangram.com | @romangram_com