#در_دستان_سرنوشت_پارت_265

آنا: بفرمایین

سوسن با نگاهی به سر تا پای آنا شربت رو برداشت و گذاشت رو میز، انگار با نگاه به آنا فهمید، باید زودتر به حرف بیاد: بشین عزیزم

آنا: چشم، شربتتون رو بفرمایین

سوسن: خوبی؟

آنا: بله

سوسن: ببین عزیزم، امروز اینجا اومدنم، خوب راستش سخته واسم این حرفهایی که قراره بزنیم، دیشب بهت گفتم می خوام ببینمت ولی صبح که فهمیدم نرفتی شرکت یه جورایی شل شدم ، بین گفتن و نگفتن، چی گفتن، چه جوری گفتن

ولی این حرفها ، بالاخره باید زده بشن، می دونم که چه بهت گذشته، پسر اسدی همون دو سه هفته پیش که زنگ زد بگه امیر اومده دنبالت ، خیلی حرفها رو زد، ما شرمنده توئیم، خیلی ، خیلی زیاد،

آنا: شما واسه این حرفها اینجا نیومدین، اومدین؟

سوسن: نه ، نمی دونم از کجا شروع کنم، اینقدر حرف دارم و می دونم فرصت کم، هول کردم،

آنا: اگه نمی تونین بزارین یه روز دیگه، ایرادی نداره

سوسن: نه حالا که امیر نیست بهترین موقعیته، آناهید جان، تو با امیر خوشبختی؟

آنا: خوب می دونین

سوسن:آره می دونم ، شروع زندگیتون دست خودتون نبود، ادامش هم با وجود دروغی که تو گفته بودی همه چیز بود جز یه زندگی زناشویی، شش ماه بعدشم، که خوب با اشتباهی که ما کردیم ، جدا بودین، حرف من یه ماه گذشتس، شما تو تنهاییتون چه نسبتی دارین، نه وقتی جلوی ما هستین، آنا من اومدم یه چیزهایی رو بفهمم یه چیزهایی رو هم حالی تو کنم،امیری که تو نبود تو طوفان کرد واسه چی دنبال تو بود؟ حالا که هستی چیزی فرق کرده، رابطه امروزتون با رابطه یکسال پیشی که فکر می کرد ایدز داری و دیر یا زود بیماریت شدت می گیره ومیمیری یکسانه؟

آنا: خوب من ، چی باید بگم.

سوسن: تو امیر رو کی می بینی؟ امیر کیه واسه تو

آنا به فکر فرو رفت، واقعا امیر کی بود، همون برادری که زمانی ازش دم زد بود، همون حامی که واقعا بود

سوسن: تو امیر رابطه ای دارین؟

انا فقط نگاه می کرد،

romangram.com | @romangram_com