#در_دستان_سرنوشت_پارت_264
آنا ولی دیگه انگار عجله ای نداشت برای حرف زدن،
امیر:آنا، خوبی؟
آنا: سلام، خوبم،
امیر:تازه بیدار شدی؟
آنا: آره،
امیر: چیزی خوردی؟
آنا: نه، تو کی می آی؟
امیر:یکم کارم طول می کشه، احتمالا 8، می خوای آژانس بگیری بیای؟
آنا: آره الان می ام،
امیر: اول یه چیزی بخور،
آنا:سیرم،
امیر: شماره آژانس تو دفتر هست، اشتراکم داریم
آنا به محض قطع کردن گوشی، دنبال شماره آژانس گشت، ولی هنوز شماره رو نگرفته پشیمون شد،
دوباره به امیر زنگ زد، گفت که تصمیمش عوض شده، می مونه خونه منتظر ، و هر چی امیر جویای علت این تغییر رای ناگهانی شد،جواب آنا یکی بود: انگار حالش رو ندارم،
هنوز تلفن امیر رو قطع نکرده داشت دنبال شماره سوسن می گشت، 4 ساعتی تا اومدن امیر وقت بود، و اگه قرار بود یه روز سوسن واسه حرفهاش انا رو از دفتر بیرون بکشه، آنا ترجیح می دادامروز هر چی لازمه رو بشنوه، و خلا ص ص ص.
سریع به سوسن خبر داد که تنهاست ، ولی هرچی سوسن اصرار کرد واسه بیرون هم رو دیدن جواب آنا نه بود، اصلا می خواست هم نمی تونست تو این یک ماه گیج و گمی هیچوقت تنها نمونده بود، تنها جایی نرفته بود، کلیدی نداشت، که بخواد از خونه بره بیرون، به محض قطع تماس تازه فهمید چیکار کرده، یه نگاه به چهره پف کردش انداخت ، خونه ای که چندان مرتب نبود، واسه اولین بار در عمرش یه دوش 10 دقیقه ای گرفت تا نم موهاش بره سریع یه دستی به سر نشیمن کشید، ظرفهای صبحانه امیر رو شست، هنوز دست به سشوار نبرده بود، که صدای زنگ در باعث شد از جا کنده بشه، سریع با کلیپس موهاش رو بست، ساعت یه ربع به پنج بود،
سوسن به محض ورود یه نگاهی به دورتا دور خونه انداخت، این آپارتمان کوچیک کجا ، خونه قبلی کجا، اون چیدمان و سلیقه پرگل کجا این چهارتا تیکه اثاث زوری کجا، سری تکون داد و بی حرف نشست،انا نمی دونست قراره چی بشه، سریع رفت و یه لیوان شربت آورد، می دونست تو خنکای آخر شهریور به کسی شربت البالو نمی چسبه ولی اصلا به یاد چایی دم کردن نبود، ظرف میوه رو هم سریع آماده کرد و برد تو سالن، سوسن همچنان روزه سکوت داشت،و لی آنا می ترسید امیر هر آن برسه،
romangram.com | @romangram_com